• جستجو

 

  • نشر بلخ
  • نقدي ايراني بر موزه‏ هايي در باد

ببند
نام :  
ايميل گیرنده:
  
پیغام :  
 
10509 : شمار بازدید
فرستادن به دوستان

نقدي ايراني بر موزه‏ هايي در باد

(کتاب ماه، ش٣٩و ٤٠، آذر و دي١٣٨0، رويه‏ ي 56)


                                                                                                             

•    موزه‏ هايي در باد                                                                           
•    دكتر مرتضي فرهادي
•    انتشارات دانشگاه علامه طباطبايي



در دامنة ديرنگ زمان هر دگرگوني را شايد روي دادن و يكي از دگرگوني‏هاي شگفت اين است كه روزي در يونان يا رم باستان در گزارش هر كار، اين گفتار را مي افزودند كه: پارسيان در اين باره چنين مي كنند، يا پارسيان را گمان بر اين نيست كه... روزگار اندكي به پيش رفت و در هنگام اسلامي نويسندگان عرب، يا ايراني عربي نويس در هر بار، چنين مي گفتند كه در روزگار عجم، كار بدين گونه بود، يا ملوك عجم در اين باره چنين مي كردند، يا حكماي عجم را  " راي " بر اين بود....
اندكي ديگر روزگار گذشت و با يورش همه جانبة غرب در آن هنگام كه در ايران زمين بيگانگان حكومت مي كردند و پهنة ايران از دانشور و فرهنگ و انديشه تهي بود. كار چنان به آئين شد كه ايرانيان وامدار غربيان شدند، و امروز در همه كار و گفتار، ما را مي بايد كه چنگ بدامان آنان زنيم و آرايه از سخنان آنان آوريم.
نگارنده، راي آن دارد كه از ديدگاه ايراني به پژوهش شگفت مرتضي فرهادي با عنوان " موزه‏هايي در باد " بنگرد! و نخستين برآوردها از تاريخ پرگسترة ايران ( شاهنامه ) را در اين نگاره‏ها جست و جو كند:
نگارة نخست، همان است كه در پشت دفتر نيز به چاپ رسيده است و نويسنده از آن به نام زايش آدمي نام برده است. اين نگاره يك داستان از شاهنامه را باز مي‏گويد:
در سوي راست مردي كلاهدار ( تاجدار ) ايستاده است و در سوي چپ يك زن، زن ميانين كه فرزند از او زاده شده است به پشت بر زمين خوابيده و يك مرد دست به كش، پس از زادن فرزند، رو به آن مرد تاجدار، با بزرگداشت وي ايستاده است. ميان سر او و پيكر زن يك بخش خرد، از زمينة نگاره پيداست كه نشان مي‏دهد كلاه مرد ميانين كلاه، يك موبد است كه از نيم رخ ديده مي‏شود و به سوي جلو پيشاني اندكي خم مي‏شود، اين كلاه بر بسياري از نگاره‏هاي ايران باستان ديده مي‏شود و نمونة آن اين موبد است كه از سنگ كنده‏ هاي ساساني در نقش رستم بر گرفته شده است.


                                                          
كودك از اندازة ديگر كودكان بسي بزرگتر مي‏نمايد. ( به گمان نويسنده استاد فرهادي كه دست و پا برايش كشيده نشده است ). دست و پاي خويش را چنان كه در زهدان مادر بوده به تن چسبانده است.
سوي چپ پهلوي مادر شكافته شده و اين نگاره، نگارة زايش رستم جهان پهلوان است، كه از پهلو بيرون كشيده شده است:
بيامد يكي موبد چيره دست                       مر آن ماهرخ را به مي‏كرد مست
شكافيد، بي رنج پهلوي ماه                      بتابيد مر بچه را سر ز راه
چـنـــان بـي گـــزندش بــرون آوريـد          كه كس در جهان آن شگفتي نديد
بر اين بنياد ؛ آن كه در سوي راست ايستاده است، زال ( پادشاه سيستان ) است و آن كه در سوي چپ ايستاده است سيندخت، زن مهراب كابل خداي است. و زن پهلو شكافته دخت مهراب، رودابه است ؛شگفت تر آنكه، در سوي راست اين نگاره با يك خط جدا كننده، زني آبستن كشيده شده كه شكمي گران دارد. كه در ميان زنان آبستن هيچ كس چنين ديده نشده است، و اين نگارة رودابه است به هنگام بارداري. و همة اين نگاره‏ها بر روي هم گذر روزگار رودابه را از بارداري تا زايش رستم نشان مي‏دهد. و اين كهن ترين نگارنامة يك دفتر است كه نگاره‏هاي گوناگون از يك سر گذشت را باز مي‏نمايد، و امروز آن را   " ايلوستراسيون " مي‏نامند!
دربارة شكم گران رودابه كه بيشتر به يك تكه سنگ يا آهن گرد مي‏ماند تا به شكم يك زن آبستن نيز چنين آمده است:
شكم گشت فربي و تن شد گران                شد آن ارغواني رخش، زعفران
بدو گفت مادر، كه اي جان مام!               چه بودت كه گشتي چنين زردفام!
چنين گفت پاسخ كه من روز و شب          همي بر گشايم بفرياد لب
تو گـويي بسنـگســتم آكــنده پـوست          و يا زآهن است آنكه بوده در اوست!
چون در خاندان رستم هستيم به پدرش زال نيز بپردازيم: در روية ٢٦٩، نگاره‏اي از بند مزاين آمده است كه پژوهنده از آن با  " رقص جادويي و كبك غول پيكر " ياد كرده است، و اين نگاره نيز چيزي جز بازگرداندن سيمرغ، زال را به نزد سام نيست، و اگر نيك بنگريم اين دو مرد ( هم بشن: هم قد ) نيستند، و آنكه در پيش است، زال است كه كوچكتر مي‏نمايد، و مرد پسين، سام پهلوان است. مرد پسين جامه بر تن دارد و كودك بي جامه است.


                                                 

اين نگاره را يك بار ديگر در آنچه "جام طلايي حسنلو" مي‏خوانند و من آن را " جام جهان نما " مي‏دانم آمده است. باز آنكه در آن نگاره سيمرغ هنوز در پرواز است و زال را بر دوش دارد، و سام در برابر آنان ايستاده است. (١)
يك هنگام برجسته در داستان ايران، هنگام تهمورث است. اين واژه هنگام تهمتني و رام كردن جانوران است. (٢) نام تهمورث با پاژنام (لقب) زيناوند همراه است.
و زيناوند: دارندة جنگ افزار است (٣) و روشن است كه مي‏بايد براي پيروز شدن بر جانوران، از يك گونه يا چند گونه جنگ افزار سود برد، زيرا كه دست تهي مردمان با شاخ جنگي گاوان و قوچ رو به رو نتوان شدن! و اين نيز پيداست كه هنگام رام كردن جانوران هنوز مس و آهن و فلز پيدا نشده، پس بايسته مي‏نمايد كه نخستين جنگ افزار مردمان، گرز بوده باشد، كه از چوب و تنة درختان مي‏كنده اند. اين گونه گرز يا چوب هنوز به كار گاوراني و خرراني مي‏آيد و روستاييان همواره آن را در دست دارند.
نرمك نرمك چوب راست، به چوبي كه بر آن گره داشته باشد دگرگون گرديد، و گرز فلزي زمان‏هاي پسين، همه، همان پيكر را نگاه داشتند!
اين نخستين جنگ افزار در نگارة روية ٢٥٤ ديده مي‏شود، و از آنجا كه نگاره، مردي برهنه را نشان مي‏دهد، بايستي، بي گمان بودن به اينكه نگاره نيز در همان زمان كشيده شده است، كه برهنگي به آيين بود. چنان كه گرز پيشرفته را در لوح بيست و دو، در رويۀ ٢٥٤ مي‏بينيم كه در آن مرد جنگنده با شير، جامه بر تن دارد!
                                                                         

                                                     
 

مردان برهنه در نگارة ٦١ در روية ٢٧١ نيز ديده مي‏شوند كه پژوهنده از آن با رقص جادويي ياد كرده است، اما اينان همان مردان هنگام تهمورث اند كه با تكان دادن دست و غريو و بانگ، جانوران را به سويي مي‏رانند!


                                                    

اين مردان با مردان كاستلون اسپانيا نيز كه نگارة آن در روية ٣٧ دفتر به چاپ رسيده است و از آن نيز با " جنگاوران راه پيما " ( رقص مذهبي ) يادكرده اند، يك كار يگانه را به انجام مي‏رسانند.

                                                   
اينان نيز همه برهنه اند، و يك زن نيز در ميانشان ديده مي‏شود و با چوب‏ها كه در دست دارند، شكار را به سويي كه مي‏خواهند مي‏رانند! چنان كه نگارة سوي راست روية ٣٠١ نيز در تنگ غرقاب پيدا شده است همين سخن را مي‏گويد!

                                                                    
                                                    
نمونه‏هاي ديگر از همين گونه شكار در روية ٢٤١ آمده است كه در آن نيز شكارگر برهنه است و گويا چوبي در دست دارد.


                                                 
اين گروه نگاره‏ها همه يكسان اند، و كهنگي و فرسودگي نيز از همة آنان نمايان است و نشان مي‏دهد كه در زماني بس دور كشيده شده اند.
شكار در هنگام تهمورث، براي خوردن گوشت آنان نبوده است. زيرا كه در آن هنگام، هنوز از گوشتخواري بس دور بوده ايم. جانوران رام شده را براي نوشيدن شيرشان مي‏گرفته اند، و رمز آن از اين گفتار شاهنامه بر مي‏آيد:
بداريدشانرا جدا جفت جفت
زيرا مردمان باستان پس از گذشت زمان دراز ديدند كه جاندار شيرده چندي شير مي‏دهد، و پسان پستانش خشگ مي‏شود، پس پي بردند كه رمز شير دادن هميشگي جانور ماده در آن است كه نر نيز در كنار او باشد. و اين گفتار شگفت شاهنامه همين را مي‏رساند، زيرا كه اگر از شكار، گوشت جانوران را مي‏خواستندي خورد، چه نر، چه ماده! بايسته نمي‏نمود كه آنان را با هم در كنار يكديگر نگاه بدارند، و نيز در سخن ديگر همين را مي‏گويد كه بايد " از " شير جانوران خوردن:
بديشان بورزيد و زيشان خوريد
زيرا كه اگر خوردن گوشت را مي‏گفتند بس بود كه بگويند، ايشان را بخوريد. (٤)
نگارة روية ٣٠١ كه پژوهندة گرامي‏گمان برده است كه كسي روي زانو نشسته به سوي بزي تير مي‏اندازد، نشان مي‏دهد كه كودكي كه اندام او كوچكتر از مرد يا زني است در زير شكم بز خم شده از پستان بز شير مي‏نوشد و آن كودك دو پا بيشتر ندارد تا گمان بريم بزغالة او است. و نيز مرد يا زن سوي چپ تير نمي‏افكند و نشانه اي از كمان در دست او نيست، كه با دست راست خود، دم بز را گرفته است تا كودك بتواند به آساني شير بنوشد!
به همين روي كه جانور نمي‏بايست در هنگام گرفته شدن كشته شود، در نگاره‏هاي پيشين ديديم كه با دست و دويدن گروهي كه بيگمان با غريو و بانگ همراه بوده است، شكار را به سويي كه مي‏خواسته اند، مي‏رمانده اند، و دو نگارة ديگر از اين دست، در اين دفتر آمده است كه سخت شايستة نگرش است:
 
نخست مردي كه با يك چوب دوشاخ، بز را به بند مي‏آورد!
به دام انداختن بزها با نيزه و چوب دوشاخ در نگارة ٨٤ روية ٢٨٦ ديده مي‏شود، و چوبي كه از آن      (پرگار مانند) ياد شده است چيزي جز چوب دوشاخ از يك سو و يك چوب يك شاخ از سوي راست نيست. و اين مرد نيز برهنه مي‏نمايد!
ديگر نقش بسي شگفت است كه استاد فرهادي، از آن با شكار شير ياد كرده است، و گمان ايشان براين است كه كسي نيزه اي به سوي شير دراز كرده است. باز آنكه نگرش سخت و نازك بدين نگاره آشكار مي‏كند كه مرد، ناي بلندي بر دهان نهاده، و با بانگ سگ، جانوران ديگر را مي‏رماندند!
ز  بس هاي و هوي و جرنگ دراي        بكـــردار تهـــمورثي كـــــرناي

 
به روشني از‏هاي و هوي و بانگ و آواز و غرش ناي در دوران تهمورث ياد شده است، و کسيکه با نيزه بدنبال شير مي‏رود، آنرا در هر دو دست مي‏گيرد نه در يک دست.
اين ناي كه مي‏بايد از ناي‏هاي ميان تهي كنارة نيزارها به دست آمده باشد، به گونة كرناي فلزي شاخته شده اما در ميان بوميان استرليا (5) هنوز روان است و آواهاي گونه گون چون بانگ گاو، سگ، شير، خروس و... از آن بيرون مي‏آيد و ديجيريدو dijiridu  ناميده مي‏شود.
ناي نواز دفتر ما ناي را به دهان خودش برده، مي‏نوازد و دست چپ خويش را به كمر نهاده است.    
نگارنده به نشانه اي چند از كوچ ايرانيان باستان به دريابارهاي مالزي و اندونزي و سنگاپور... برخورده است و چون براي شركت در يك انجمن ايران شناسي به استراليا رفتم در انديشة خويش استوارتر شدم، زيرا كه نشانه‏هاي فراواني ازآميختن ايرانيان با بوميان استراليا ديدم كه يكي همين ناي كهن است و ديگري را باز آقاي فرهادي در اين دفتر نشان مي‏دهد و آن پرتاب  "بومرنگ " است براي شكار، كه در روية ١٦٠ آمده است ؛  يك بومرنگ پرتاب شده ( صخرة كتيبه دار ) و ديگري بومرنگ در دست دارد. ( بند مزاين ) و پژوهشگر گرامي در نگاره اي ديگر در همين رويه مرد شمشير به دستي را در گراسنگ نشان مي‏دهد و باز مي‏نمايد كه براي آنكه بومرنگ در دست دارد، نمي‏توان به داشتن شمشير گمان برد، زيرا كه شمشير دسته دارد، و آن بومرنگ انداز بومرنگ بي دسته در دست دارد.
 
چنان كه امروز مي‏دانيم جايگاه بومرنگ اندازان را استراليا مي‏دانند، و همواره همين نكته كه اين نام ؛ سخت، « ايراني » در گمان مي‏آيد، پيش از اين مرا در شگفتي مي‏برد و امروز استاد ما جايگاهي ديگر براي بومرنگ اندازي در ايران نشان مي‏دهد!
***
اين گروه نگاره‏ها همه سخت كهن مي‏نمايند و با چند نگارة ديگر كه من پيامشان را در نيافتم همه به يكسان فرسوده ( هوا ديده ) شده اند و مردمان در همة آنها برهنه اند، و همه به دوران تهمورث بر مي‏گردند و اينجا براي آنكه سخن خويش را پايان بخشيم مي‏بايد كه يك واژة ايراني را بشكافيم:
واژة نگاشتن، با ريشة زمان روان ( زمان حاضر ) نگاريدن مي‏شود، و نگاريدن خود از چگونگي داستان خط و دبيري و نويسندگي در همة جاي جهان سخن مي‏گويد كه در همه جاي جهان دبيري با " نگار " يا " نقش " آغاز شده است، و اين برتري شگفت ازآن زبان ايراني است كه داستان‏هاي بزرگ و دامنه دار را در كالبد واژة كوچك و ريشه را باز مي‏گويد (٦)، چنان كه در هيچ زبان ديگر در جهان نمي‏توان دست کم براي همين يك داستان ( پيدايي دبيره و خط ) واژه اي آورد كه سرگذشت كار را از آغاز تا امروز بازگويد!
چون به اينجا رسيديم بايد بدانيم و به يادآوريم كه آغاز دبيري و خط نيز در شاهنامه به هنگام تهمورث مي‏رسد ؛ و اين واژه ازآن گاه كه با نگاره آغاز شد، تا امروز كه با نگاشتن به زبان مي‏آيد همة سرگذشت دبيري و خط را در خود نهفته دارد!  و اين ويژگي تنها به اين واژه پايان نمي‏يابد. از دوران تهمورث يادگارهاي ديگر هنوز در ايران هست، و از آن ميان بايد از نخستين جامه‏ها و زيراندازها كه از پشم كوبيدة گوسفندان پديدار شد نام برد كه هنوز به نام نمد ؛ كلاه و نيم تنه و زيرانداز آن در "ايران فرهنگي " كاربرد دارد و نه بيرون از آن!
چوب يا گرز دوران تهمورث هنوز در دست چوپانان هست، كاسه‏هاي سنگين كه از آغاز هنگام سنگ پديدار شده بود، هنوز در خراسان و تنها يك شهر ديگر در كردستان شمالي ( در كشوري به نام تازة تركيه ) ساخته مي‏شود، در كاربردهاي گوناگون، چون‏هاون، كاسه، ديگ، نمكدان و... ازآن مي‏سازند.
آوندهاي چوبين كه به گمان من در هنگام جمشيدي ساخته شده است، هنوز در گيلان و تبرستان و گرگان و كردستان ساخته مي‏شود.
از غارهاي زندگي دوران غارنشيني ( پيش از تهمورث ) آن‏ها كه در دست هستند، هنوز براي جاي گوسفندان بهره مي‏برند، و نگارنده در بازديد از كردستان غربي در غار نزديك روستاي " زرزي  zarzi " نزديك سليمانيه، آرام دادن گوسفندان را در نيمة روز به چشم ديدم...  از اين دست گواه‏ها.
اكنون بايسته است كه خوانندة گرامي بپرسد كه زمان اين نگاره‏ها، يا هنگام تهمورث در داستان ايران كي بوده است ؟
براي يافتن زمان هنگام‏ها (٧) در ايران به ياري استاد مانوئل بربريان ( برجسته ترين لرزه شناس و يكي از بزرگترين چهره‏هاي زمين شناسي جهان ) به نكته‏هاي بس شگفت رسيده ايم. اما چون همة آن پيشينه‏ها را نمي‏توان در اين گفتار آورد، اينجا از زمان آن سخن نمي‏گويم، و همين اندازه هست كه بر پاية يافته‏هاي تازة ما جدولي كه سكندر امان الهي از نوشته اي غربي آورده است و در اين نامه گرامي براي نشان دادن زمان نگاره‏ها بدان استوار شده اند، بايد بيكسو نهاده شود. و زمان تهمورث يا كهن ترين نگاره‏هاي جهان بسي دورتر و دورتر از آن است كه در جدول بگنجد! و با اين گفتار، مي‏توان بر اين گونه زمان سنجي كه پژوهنده، خود را با آن، هماهنگ كرده است انگشت نهادن، زيرا كه وي، خود به راي خويش، زمان بسا از يافته‏هاي خويش را هزاران سال پيش كمتر نموده است، اما همين جا مي‏بايد افزودن كه آيا در ايران كسي بوده است كه يك جدول ديگر براي اين كار پيش نهد، تا پژوهندة ما از آن سود جويد ؟ اگر چنين نيست، آوردن اين جدول نيز بيراه نمي‏نمايد، و جدول كار ما نيز هنوز بدست پژوهندگان نرسيده است.
اكنون مي‏بايد پرداختن به يك نشانه يا نماد كه دوبار در دفتر ديده شد!
 
من گمان دارم با همة سخنان كه دربارة رام كردن جانوران در دوران تهمورث آمده، اين نشان كه در زمان‏هاي پسين كشيده شده، اگر در سرتاسر ايران بگرديم شمار آن بيشتر از دو نگاره خواهد بودن، نشان گرز، و چوب دوشاخ ويژة گرفتن جانور، و نيز ننيزه‏ي يک شاخ (يا ناي هنگام تهمورثي) است.
و اين چوب دو شاخ پيش از پيدايي ريسمان روايي داشته است. زيرا كه در آن هنگام هنوز نياكان ما به نخ و رشتن و بافتن دست پيدا نكرده بوده اند، پس اين چوب دو شاخه را مي‏توان پدر كمند، در دوران‏هاي پسين به شمار آورد!
***
نماد ديگر كه بيشترين شمار نمادها در نگاره‏هاي پيدا شده را دارد چنين است:
 

 
پژوهنده در زير اين لوح آورده است: سواره اي با اسب يدك! اندكي نازك تر بنگريم، سواره، نگاره اي تازه تر از نگارة جلويي است! و آن نگارة جلو نيز اسب نيست زيرا كه دو دست و يك پاي براي آن كشيده شده و سر آن نيز به مرغ مي‏ماند!
در بندهش نامي از يك جانور سه پاي به نام خر سه پاي آمده است.(٨) كه ويژگي‏هاي شگفت براي آن شمرده شده است و از آن ميان " او را سه پاي و شش چشم و نه گُند ( = خايه )" چشمان او دو به چشم گاه، دو ببالاي سر، و دو به كوهان گاه است "
جاي ديگر در بندهش چنين آمده است: " در خران، خر سه پاي، در مرغان چَمَروش... "(٩)
چنين پيداست كه نگارة كهن در اين لوح، نشان از خرسه پاي و مرغ چمروش دارد، زيرا كه سه پاي بيش ندارد. سرش به سر مرغ ماند، دو چشم در چشمگاه و دو چشم بر بالاي سر دارد، و زير شكم او نيز " گندگاه " نگاره اي بزرگ است كه نمي‏توان آن را بازيافتن! و اين خر سه پاي را كه سر مرغ دارد به هيچ روي نمي‏توان اسب، آن هم اسب يدك در شمار آوردن، زيرا كه هيچ كس در جهان ديده نشده است كه اسب خود را بر روي اسب يدك بجهاند!
در روية ٢٨٩ نيز يك نگارة ديگر در ميان نشانه‏هاي نمادين آمده است.
 
 كه در نگاه من اين نيز نماد نيست و يك مرغ بزرگ، همچون سيمرغ را نشان مي‏دهد كه آهنگ گرفتن يك بز كوهي را دارد.
از نمادهاي شگفت كه در روية ١٨٦ گردآوري شده است نيز چند نگاره را مي‏توان از ميان نمادها بيرون كشيد، تا بررسي نمادها گسترة كمتر پذيرد و كار را آسان تر كند.
 
از آن ميان اين نگاره است كه چنين مي‏نمايد كه داستان يك بزكوهي با يك مار بوده باشد! بزكوهي رو به سوي راست نگاره ايستاده، دست چپ خويش را بالا برده و سر را به سوي مار برگردانده است.
سر او ( چنانكه امروز مي‏گويند ) به گونة " سه رخ " به سوي مار و دم خودش چرخيده است، و مار بكمر او پيچيده و دمش دور گردن برآمده، از روي زمين سر را بلند كرده به سوي سر بز مي‏نگرد!
شيوة زيبايي كه نگارگر در اين نگاره به كاربرده است نگرش به ژرفا يا آنچه را كه امروز پرسپكتيو مي‏نامند، نشان مي‏دهد و نگرندگان خارجي كه گمان دارند نگارگر ايراني ( پرسپكتيو ) يا ژرفاي نگاره را نمي‏شناسد، بايد به چنين نگاره‏ها چه در روي سنگ و چه در دفتر‏هاي ديگر بنگرند.
اينكه در مينياتور ژرفا، به خوبي نمايان نيست به گمان نگارگر شناخته شدة زمان " علي كريمي " بدانروي است كه " نگارگر مينياتور كوشش دارد كه هرگوشه از گسترة ديد خود را به همان گونه كه هست نشان بدهد. " كه به سخني ديگر مي‏توان چنين گفتن:
هر بخشي از يك نگاره از ديدگاه خود آن بخش ( چه مردمان، چه جانوران و درختان و كوه‏ها ) در مينياتور نشان داده مي‏شود، نه از ديدگاه نگرنده، و بر اين بنياد مي‏بايد كه روشن و آشكار و به اندازة خود نگاشته شود!
و نگارة ديگري كه در همان رويه آمده است، و بي گمان نماد است
(و مي‏بايد كه بر روي آن پژوهش شود)، آشكارا ؛ ژرفا را نشان مي‏دهد.
لوح ديگري كه از ديدگاه استاد ابزاري شگفت آمده است، به گمان بنده چنين مي‏نمايد: در بالا، در سوي راست يورش يك خانوادة شير به يك بزكوهي نشان داده شده است، و در پايين كه در دو زمان كشيده شده ؛ يك مرغ بزرگ را نشان مي‏دهد كه جانداري ديگر را بر زمين افكنده و مي‏خورد. و بخشي كه در زمان‏هاي پسين بدان افزوده شده است، و شايد نگارگر پسين، در انديشه چنين داشته است كه هر خورنده را خورندة ديگر مي‏خورد، و اين ؛ نمايش چرخة زيست است كه در جام زرين مارليك نيز ديده مي‏شود.
لوحه كه در شاه نشين آشنا خور پيدا شده است چنين است:
 

اما براي آنكه، ديدگاه من از اين نگاره روشن شود، مي‏بايد كه نگاره به اندازة ٩٠ زينه(درجه)  به سوي چپ چرخانده شود.
 
 با همة اين سخنان، بخش نشانه‏هاي نمادين اين دفتر چنان گسترده است كه جا براي پژوهش‏هاي چند ساله مي‏گشايد. و اين سخني است كه خود از آقاي فرهادي شنيده ام ؛ ايشان مي‏گويد كه پيدا كردن اين نگاره‏ها و سختي‏ها و رنج‏هاي روانفرسا و جانكاه گردش در دره‏ها و كوه‏ها، با من بوده و اكنون بر پژوهندگان ديگر است كه از اين نگاره‏ها دري به سوي فرهنگ ايران بگشايند!
يك دوره پس از نگاره‏هاي هنگام تهمورث، آنجاست كه بند و كمند و دام پيدا مي‏شود، زيرا كه نخ و رشتن و بافتن پديدار مي‏گردد و آن هنگام جمشيد، يا زمان تابندگي زندگي آرياييان باستان است.
بياموخت شان، رشتن و تافتن        بـتـــار انــدرون ، پــود را بافـتـن
در اين هنگام نگارة گرفتن جانوران با كمند، و نيز يك گونه دام ويژه كه بخشي ازآن چوبين و چنبره مانند است و بخش ديگر آن ريسماني است در چند نگاره ديده مي‏شود.
 
نگرش به اين نگاره‏ها، آشكارا نشان مي‏دهد كه از ديدگاه زماني نزديك تر به ما هستند. زيرا كه فرسايش برف و باران و باد، در آنها كمتر ديده مي‏شود.
در هنگام‏هاي پسين، شمشير وگزر فلزي پيش مي‏آيد، و آن هنگامي است كه از ديدگاه زماني نزديك تر است به ما، چنان كه نگاره‏ها نيز از تازگي بيشتر نشان دارند!
در شاهنامه، زمان پيدايي گرز فلزي به هنگام فريدون و كاوه مي‏رسد، و آن هنگام آغاز بهره وري از مس گداخته در ايران زمين است كه بر بنياد پژوهش‏هاي بنياد نيشابور به شش هزار سال پيش باز مي‏گردد.
اما يافته‏هاي باستاني نشان مي‏دهد كه تير و كمان، با پيكان سنگي پيش از آن هنگام روايي داشته است، و شايد بودن كه در هنگام‏هاي پيشتر از پيكان با مس كوبيده ( كه پيرامون ٠٠٠/١٠ سال پيش پيدا شده ) نيز بهره مي‏برده اند، اما نكته در اينجا است كه يك نگرندة اروپايي كه گفتارش دربارة تيركمان، در بررسي‏هاي همه جانبة پژوهنده در اين دفتر آمده است. چنين انديشيده است: " دورة پايان عهد توحش با اختراع تير و كمان آغاز گرديد "
و چنين پيداست كه نامبرده، زماني را كه مردمان با يكديگر جنگ نداشته اند و همگان با آشتي از داده‏هاي خداوند در پهنة زمين برخوردار مي‏شدند، " دورة توحش " مي‏نامد، و از آن هنگام كه مردمان توانستند از راه دور، و با كمين، جانوران و ديگر مردمان را بي جان كنند، " دورة تمدن " مي‏نامد!
دو نكتة ديگر بر اين سنجش مي‏افزايم ؛ نخست پيدا شدن نگارة جانوري با سه انگشت، كه چون به روشني در دست و پاي او ديده مي‏شود، انديشه را به سوي جانوراني از گونه‏هاي ديگر مي‏كشاند، كه گروه آنان در زمان‏هاي پسين از ميان رفته است.
 
ديگر مرد يا زن بالدار است كه مي‏بايد نماد آرزوي مردمان براي پرواز باشد و آن را در نگارة كورش در پاسارگاد مي‏بينيم. اما يك نگارة ديگر از مردي بالدار و شاخك دار در تنگ غرقاب پيدا شده است كه گزارش دربارة آن را به آينده وا مي‏نهيم.
چون گفتار من بخشي از اين دفتر است يكي دو نكته را نيز بيفزايم كه انگشتي نيز بر برخي از كاستي‏هاي دفتر ( از ديدگاه خودم ) نهاده باشم و كار من همه آرايش (١٠) دفتر نبوده باشد!
نخست دربارة نام اين دفتر است، و امروز به جاي واژة موزة فرانسوي، گنجينه را پيشنهاد كرده اند، كه اگر در كار فرهنگستان، تنها يك پيشنهاد، در خور و سزاوار بوده باشد، همين يك واژه است.
اما اگر بخواهيم همين نام موزه را نيز بياوريم ؛ " موزه‏ها " گروه ( جمع ) را نشان مي‏دهد و  ياي « يگانه » پس از گروه چه مي‏گويد ؟
اگر نويسنده پيش از چاپ از من مي‏پرسيد پيشنهاد مي‏كردم " موزه‏هاي گذر باد " يا " موزه‏هاي زير باران " يا " موزه‏هاي زير برف و باران "...
نكتة ديگر كاربرد واژة " جادويي " در بسي گفتارهاي اين دفتر است كه به باور من نشان از انديشة غربيان دارد زيرا كه آنان همه چيزهاي سادة فرهنگ ما را به " جادو " بازمي‏گردانند!
كار بانوي چوپان را كه در نزد خود نويسنده، نگارة سگ و چوپان و كشك را بر چادر خويش مي‏كشد و با اين كار شادي چوپان و سگ را با فرآورده‏هاي فراوان كشك ( كه خوراك زمستاني آنان است ) آرزو مي‏كند، و هيچ نشان از جادوگر و آتش‏هاي رنگين و اشباح رازآلود در كنار چادر ديده نمي‏شود، چرا مي‏بايد جادويي بناميم ؟
از اين دست است. گوزن جادويي، كبك جادويي، رقص جادويي... در سرتاسر دفتر!
پژوهنده پس از به پايان بردن كار ميداني، از هيچ كوششي در راه پژوهش‏هاي فرهنگي چه در ايران و چه در كشورهاي جهان كوتاهي نكرده است و درهاي تازه در اين راه گشوده است و با فروتني ويژه كه ويژة فرهنگ ايراني است، و در ميان آنانكه بيش از هر كس ديگر دل بدين فرهنگ دير پاي بسته اند و از جان خود در راه پژوهش آن گسسته اند، بيشتر ديده مي‏شود، چه در دفتر خود و چه در گفتار‏هاي فراوان از ايرانيان مي‏خواهد كه ياري به پژوهش و بازشناسي نگاره‏هاي ايراني بنمايند و اين رهاورد را رهاورد فرهنگي همة نياكان براي فرزندان در شمار آورند و به پژوهش‏هاي وي بسنده نكنند، و با پيوستن به اين پژوهش، ريش خونين كم كاري‏ها، و آسان گيري‏هاي چند سدة پيش را مرهم نهند، جايگاه نياكان خود را در گسترة فرهنگ جهاني بازشناسند، و بكوشند تا خويش را بدان جايگاه رسانند... و خود با انبوه پژوهش‏هاي فرهنگي و كوشش‏هاي ميداني در سرتاسر دشت‏هاي فراخ ايران زمين و بر فراز كوه‏هاي بلند، با پيوستن به رود روان فرهنگ ايران درانديشه‏هاي مردمي‏، دانش‏هاي مردمي‏، گفتارهاي مردمي‏، با گرامي داشت يك يك سخنان گوهربار روستاييان ايران، نشان داده است كه چگونه مي‏توان بدين فرهنگ شكوهمند، مهر ورزيد و جان در پاي آن افشاند.






پي‏ نوشت‏ها:
١- بنگريد به كتاب هنر ايراني. گيرشمن. ترجمة محمد معين جلد اول، جام طلايي حسنلو
٢- بنگريد به " زندگي و مهاجرت آريائيان بر پاية گفتارهاي ايراني ". فريدون جنيدي، تهران ١٣٥٨. بخش تهمورث  
 ٣- اين واژه دراوستا به گونة زئننگه zaenangh و در پهلوي زين zen همان جنگ افزار است كه در زبان ارمني نيز هنوز به گونة زين كاربرد دارد.
٤- اين گفتار بخشي از گزارش تفسير شاهنامه است كه بنام " داستان ايران بر بنياد گفتارهاي ايراني " زير دست دارم و براي بزرگداشت كار استاد فرهادي آنرا پيش از چاپ در نامة خودم در اين بخش مي‏آورم.
٥- شگفت است كه تبهكاران انگليسي چون زندان‏هاي استراليا را شكستند و به بيرون گريختند و سخت ترين آزارهاي جهان را به بوميان آرام آن سرزمين روا داشتند، آنان را aboriginal يا غير اصلي مي‏نامند، زيرا گمان مي‏برند كه خودشان باشندگان اصلي آن سرزمين اند.
٦- در اين زمينه گفتار فراوان دارم، اما اينجا نمي‏توان از همة آنان يادكردن.
٧- هنگام در زبان پهلوي و فارسي برابر با دوره است.
٨- بندهش. فرنبغ دادگي. ترجمة مهرداد بهار، تهران ١٣٦٩. روية ١٠١.
٩- همان. روية ٨٠.
١٠- آرايش يك بار در شاهنامه با كاربرد واژة " تعريف " آمده است، در گفتار رودابه با كنيزكان خود رخِ من به پيشش بياراستيد؟


  • بنیاد نیشابور