• جستجو

 

  • نشر بلخ
  • درباره مي

ببند
نام :  
ايميل گیرنده:
  
پیغام :  
 
20080 : شمار بازدید
فرستادن به دوستان

درباره مي

روزي است خوش و هوا نه گرم و نه سرد
ابر از رخ گلزار همي شويد گرد
بلبل بزبان پهلوي با گل زرد
فرياد همي زند که مي بايد خورد

با آنکه محتسبان و شحنه ها در درازناي هزار سال رندان و قلندران از هم آغوشي با دختر رز نهي مي_ کردند، باز مستي شراب چندان در رگهاي شعر و ادب و عرفان ايراني دويده است که آغوش هر دفتر شعري را مي گشاييم، بوي "مِي" مي دهد.
ببينيم با اين نهي از منکر، چه رخ داده است که شراب، موضوع  شوريدگي سرمستي عارفانه ايراني است، نامش آخرين پناهگاه رهروان طريقت است سکرش همسنگ نيايشي است لطيف و شاعرانه.
بايد در تاکستانهاي بلخ و نشابور و شيراز، مستانه گذر کنيم، از تاک بپرسيم که در خون دخترت چه نهفته داري که نخست خودت از آن، چنان مستي که تا پايان عمر بر خاک افتاده اي و پرواي برخاستنت نيست.
اما، بيم از آنست که در آغاز اين گشت و گذار، سر اندر پاي تاک گذاريم و دم بر نياريم! بايد پري وار، مانند روح شب بر فراز کوي ميکده گذر کرد، تا خيال خواب آلوده دختر رز پريشان نشود.

***

آرياييان در دشت هاي بيکران و سرسبز "ايران ويج "Eyran – Veyj " با آرامي و شادکامي بزندگاني  خود ادامه مي دادند، در ميان آنان اين هيچگاه ستيز و خونريزي و چپاول رخ نميداد!
"براي فروغ و فرمهر، با نماز بلند. با "زور"1مي ستاييم آن مهر، دارنده دشتهاي فراخ را که به ممالک آريايي، خان و مان با سازش و آرامش و خان و مان خوش بخشد."
                                                                                                                            اوستا، يشت ها
همگان در جنب و جوش عظيم طبيعت براي ادامه زندگي شيرين خود همگام بودند:
"مهر دارنده دشتهاي فراخ، اسبهاي تيزرو دهد به کسي که، به مهر دروغ نگويد ( پيمان نشکند )
آذر مزدا اهورا راه راست نمايد. به کسي که به مهر دروغ نگويد، فروهرهاي مقدس و نيك و تواناي پاکان، فرزندان کوشا دهند. به کسي که به مهر دروغ نگويد."
                                                                                                                                       يشت ها
بنابر گواهي "مينوي خرد " بزرگترين مخالف ايشان " زمستان ديو " بود. سرمايي که بر ايشان يورش مي_ آورد و آنان را وا مي داشت که بر گرد توده هاي سرخ آتش سوزان گرد آيند و داستانها از زندگي ستارگان، رودهاي پرآب، تندر و آذرخش، ابرهاي باران زا و ابرهاي بي باران بگويند.
تا آنکه کم کم پي به آتشي بردند که در اندرون گياهي به نام "سئومه"2 افروخته بود و هنگام نوشيدن، گرمايي شگفت در تن و روان آنان بوجود مي آورد، دنيا را در ديدگاه آنان زيباتر مي ساخت و مهر آنانرا به زن و زندگي مي افزود.
اين گرماي " سئومه " کم کم چنان شگفتي بخشيد که در هنگام برگزاري آئين‌هاي ديني به کار مي رفت و موبدان هنگام اجراي  مراسم عبادت از آن مي نوشيدند و اين نوشابه نه تنها مقدس و گرامي بود بلکه از ظرايف انديشه آريايي اينست که براي اين گياه ستايش و نيايش مي‌كردند.  آريايي ساده دل که در کنار بره ها و گوسفندانش با شگفتي به ابرهاي آسمان مي نگريست، افسانه هاي زيبايي براي توده هاي عظيم ابر، در انديشه مي‌گذراند. از جمله آنکه ابرها دو گونه‌اند، ابرهاي سفيد باران زا و ابرهاي سياه باران دزد، يا گاو دزد، ابرهاي باران زا براي گياهان و جانوران سودمندند، آنان شير گاوهاي بزرگي را که در خود دارند برزمين مي ريزند  گلها و سبزه ها را مي‌بالانند.
اما ابرهاي  گاو دزد مانع فرو ريختن شير گاو ها به زمين اند، به همين جهت " اينتره “Intra”" ايزد تندر و آذرخش  براي ستيز با آنان " سئومه " فراوان مي نوشد و سوار بر ابرهايي که با بادهاي تند حرکت مي کنند مي شود و به سوي آنان مي تازد و هنگامي که به ابرهاي سياه گاو دزد مي رسد با نيروئي که از "سئومه" گرفته با نيزه رعد و برق به آنان مي تازد و بدنشان را سوراخ سوراخ مي کند و همين باعث مي شود که شير گاوها به زمين ريزد.
آرياييان با انبوه مردم و گاو و گوسفند و آتش سرخ بگسترش خان مان پرداختند. دو تيره اصلي که به سوي شهر‌هاي امروزي ايرانشهر رخت بر بستند و گروهي نيز بسوي هندوستان كوچيدند.
ايرانيان در فلسفه خود بسياري خدايگان آريايي را "ديو" خواندند و در برابر آنان ايزدي ديگر پيشنهاد كردند.
مثلا " اينتره " را که بعدا در پهلوي  "اندر ديو" خوانده مي‌شد، ديو خواندند، چرا که او در حملات رعد آساي خود سيل و انهدام و نيستي براي بشر مي آورد. اما ( تيشتر “Tishtar” ) ايزد باران، با مهرباني آب به کشتزارها مي رساند.
اما با وجود اين، "هئومه" به همان صورت ايزد مهربان نيرو دهنده شادي آور بر جاي  ماند چنانكه در يشت هاي اوستا بخشي به نام " هوم يشت " هست که در آن ايزد هوم ستايش گرديده:
"هوم زرين بلند را مي ستاييم هوم فزاينده گيتي را مي ستاييم هوم دور دارنده مرگ را ما مي ستاييم. همه هوم ها را ما مي ستاييم، اينک بخشايش و فروهر زرتشت سپنتمان پاک را مي ستاييم"
                                                                    يشت ها "هوم يشت"
نثار هوم بر آتش نيز از مراسم ايرانيان بوده چرا که الکل موجود در هوم آتش را فروزان تر مي کرد و زرتشتيان با اين کار " ايزد آذر " را خشنود مي کردند.
به همين ترتيب براي خشنودي کليه ايزدان هوم نثار مي شد و گمان مي رفت همه که هوم در رگهاي مردم  نيمه مرده زندگي و گرما مي‌افروزد براي ايزداني چون " مهر "، " آناهيتا "، "سپندار مذ"3... نيز ايجاد گشادگي و شادي مي کند و به آنان نيرو مي دهد که با آرامش زندگي مردمان را رامش بخشند.
آرياييان با انگبين نيز به تهيه شراب مي پرداختند و "مِي" در زبان اوستايي، " مذَ Mada " آمده است و در سير دگرگوني خود در زبان پهلوي " مَد " و " مَي" و در زبان فارسي نيز همان  " مَي" است.
آذربايجانيان هنوز در ميان همين گويش ترکي که به آنان تحميل شده، واژه‌هاي بس كهن ايراني به کار مي برند که يکي از آنها " مذو" مرکب از دو واژه " مذ " و " او = آب " است به معني آب انگوري که براي فالوده مي گيرند و بر روي هم معني " آب مَي" را ميدهد.
به همين ترتيب از ميوه هاي ديگر نيز در فراهم آوردن شراب بهره مي بردند چنانكه از خرما " نبيد " مي ساختند:
بگفتا که ما ز خرما کنيم                    بتّموز هنگام گرما کنيم
کنون هست لختي چو روشن گلاب          بسي چو بيجاده بر آفتاب
و نيز از جو، آب جو مي ساختند. مگر آنكه مشروبي که بيش از همه آرامش مي بخشيد، همان افشره هوم بود.
شاهنامه اول بار پيدايي " مِي " را به زمان جمشيد نسبت مي دهد، درست، همين است زيرا که آرياييان پس از آب و خاک و فراهم آوردن گل و ساختن خشت و سفال، خمره تهيه کردند که امکان نگاه داشتن انگور و تبديل آن به شراب را فراهم مي کرد.
يکي تخت پرمايه کرده به پاي          بر او بر نشسته جهان کدخداي
نشسته  بر آن تخت، جمشيد کي          بچنگ اندرون خسروي جام مي
در آن زمان نوشيدن مِي ويژه جمشيد نبود بلکه همگان در شادي و آرامشي که داشتند شريک بودند و مَي مي نوشيدند.
به فرمانش مردم نهاده دو گوش          زرامش جهان پر ز آواي  نوش
راوندي و صاحب نوروزنامه هر کدام به گونه اي خيالي و باور نکردني پيدايي مِي را آوردن دانه انگور به وسيله مرغي که بر دست کيقباد، يا شميران شاه از ستم ماري رهايي مي يابد آورده اند، اما پيداست كه اين، افسانه اي ساختگي بيش نيست. خلاف افسانه اي که طي هزاران سال با همبستگي فرهنگي يک ملت، در شاهنامه پرداخته مي شود.
معلوم نيست که چرا گياه هوم کم شد و يا اگر اکنون هم هست همه جا شناخته نمي شود اما در هر صورت براي ايراني همه انواع " مَي " مقدس بود و مي بايست هميشه با غذا مَي بنوشد و اگر مِي در دسترس نداشت " نبيد " يا آب جو مي نوشيد:
خسرو پرويز در فرار به روم در صومعه اي به سکوباني بر مي خورد که خوراك خوردني غير از نان کشکين ( نان نرمه هاي خشکي که ته سفره مي ماند ) نداشت. اما:
چو کشکين بخوردند مَي خواستند          زبان ها به زمزم بياراستند
 جاي ديگر
چو نان خورده شد جام مَي خواستند          به مِي جان روشن بياراستند
ديگر
چو نان خورده شد جامهاي نبيد             نهادند پيشش گل و شنبليد
در کارنامه اردشير بابکان مي خوانيم که، هنگامي که اردشير در جنگ با " هفتواد " گريخته به کناره دريا به خانه دو برادر پناه برده بود، پس از خوردن غذا " چون مِي نداشتند – وشگ – آوردند " و وشگ همان آب جو است.
در ارداويرافنامه مي خوانيم که آن موبد بزرگ در انجمن مزديسنان، پس از خوردن سه جام گشتاسبي بر انديشه نيک و گفتار نيک و کردار نيک به خواب مي رود و به آن شراب " منگ " آميخته بودند، و اين آميختن " منگ = حشيش " به شراب در زمان هاي بعد هم رايج بوده است. سعدي گويد:
عارف اندر چرخ و صوفي در سماع آورده ايم          شاهد اندر رقص و منگ اندر شراب افكنده ايم
و يا:
جرعه اي خورديم و کار از دست رفت          تا چه بي هوشانه در مَي کرده اند
حافظ:
از آن افيون که ساقي در مَي افکند          حريفان را نه سر ماند و نه دستار
با اينهمه نوشيدن شراب تا آن اندازه پسنديده بود که آفاق انديشه مرد را گسترده تر کند و نه چندانكه مستي هاي توام با خشم و درد به همراه آورد.
قول انوشيروان:
نه چندان که يابد نکوهش خرد          مَي، آن مايه که بايد جان آورد
پند بزرگمهر به انوشيروان:
ز مَي نيز تو شادماني گزين                 که مست از کسي نشنود آفرين
    و پند خود فردوسي:
نشاط و طرب جوي و مستي مکن          گزافه مپندار مغز سخن
در پندنامه اي که از " آتورپات مانسپندان" يا " مهر اسپندان " به پسرش بر جاي مانده، به او مي گويد که چه روز هايي، مي خور، اما يک جمله هم هست که: "اپاک مستوک مرت هم خوريشن ما باش" يعني با مرد بسيار مست، هم خورش مباش و اين خود نکوهش مستي بسيار است.
ايرانيان همواره پس از غذا ، مي مينوشيدند و اين سخن همواره در شاهنامه آمده و در چند بيت كه پيش از اين بدان اشاره رفت. در قابوس نامه نيز خوردن مَي با اندرون تهي نهي شده اما در هنگام مي خوردن نيز چيز‌هائي مي خوردند که امروز بدان مزه مي گوييم، در تاجيكستان " گَزَك" ش مي‌خواندند.
خسرو انوشيروان ، در گفت و گو  با " ريدک " از او مي پرسد که: اندر مي چه بايد خورد؟ و او از مزه هايي نام مي برد که از آن جمله است:
خوشبوي، هليله پرورده، خاميز ( مخلوطي چاشني دار)، بزم آورد.4
اولين مزه مَي خوشبوي است و آن گلاب است يا شربتي که با گلاب سازند. فردوسي همين مطلب را اشاره مي کند که:
زسودابه بوي مِي و مشگ ناب          همي يافت کاووس و بوي گلاب
و در شاهنامه باز هم به خوردن گلاب پس از مَي رفته است.
منوچهري دامغاني در وصف گل خجسته (هميشه بهار) مي گويد:
دل غاليه فامست ورخش چون گل زرد است          گوئي که شب دوش بمي غاليه خورده است
"ريدک" از مِي شهرهاي "بست" و "مرو رود"5 و مناطق آسوري به عنوان شراب هاي خوب نام مي برد.
نوشيدن هم از دور ترين روزگار با رود و رامشگر و قول و غزل همراه بود.
مِي و رود و رامشگران خواستند
يا:
بر آواز رامشگران مي خوردند
يا:
مجلسي سازم بابربط و با چنگ و رباب          با ترنج و بهي ونرگس و با نقل و شراب
                                                                                                               منوچهري
يا:
رودکي چنگ بر گرفت و نواخت          باده انداز، کاو سرود انداخت
چنان گشت که آيين ايران ديگر شد! اما چگونه مي‌شود كه مستي شراب را که هزاران سال در رگهاي مردمان يك كشور فرورفته است به اين زودي بيرون کشيد...
ايراني در آغاز، در برابر اين داستان بهت زده شد:
 نه جشن و نه رامش نه گوهر نه نام          به کوشش به هر گونه، سازنده دام
                       زيان کار از پي سود خويش                  بجويند و دين اندر آرند به پيش
                        نه باشد بهار و زمستان پديد                 نه آرند هنگام رامش نبيد
کم کم از خويش پرسيدند:
چرا نبيد حرامست و هست سرکه حلال          نه هم نبيد بود ابتدا همان سرکه
بعد نتيجه گرفتند:
اگر فساد کند هر که او  نبيد خورد           بسا فساد در يثرب است و در مکه
                                                                                                 منوچهري
آنگاه زمزمه اي ديگر ساز کردند که مِي حرام نيست:
اگر اين مِي بابر اندر بچنگال عقابستي           از آن تا ناکسان هرگز نخوردندي صوابستي
                                                                                                         رودکي
گرت هست جامي مِي زرد خواه          بدل خرمي را مدار از گناه
                                                                                    فردوسي
انوري پاي را فراتر مي نهد:
حلال گشته با احکام عقل  بر دانا            حرام گشته به فتواي شرع بر احمق
و اين بيت از همان قطعه معروف انوري است که مي نوشان، از براي آنكه فتواي مي نوشي از كسي برتر از انوري گيرند اين سروده را از آن ابن سينا در شمار آورند:
         غذاي روح بود باده رحيق الحق                  که لون او کند از دور، رنگ گل را دق
         بطعم تلخ، چو پند پدر، وليک مفيد             بنزد مطبل باطل، بنزد دانا حق
         حلال گشته با احکام عقل بر دانا                 حرام گشته بفتواي شرع بر احمق
         برنگ، زنگ زدايد زجان اندهگين            هماي گردد اگر جرعه اي بنوشد بق
رودکي در همين آهنگ جلوتر مي رود:
مَي، آرد شرف مردمي پديد          آزاده نژاد را از درم خريد
و منوچهري:
کجا نبيند است آنجا بود جوانمردي
يا:
مَي خور اي سيد احرار، شب جشن سده
يا:
باده خوردن يکي از عادت احرار بود
و خيام که در پهنه خيالش جهان را در هنگامي خالي از آلودگي هاي پست بدبختي آور مي بيند که از بند (اين عقل ظاهري) رهائي يابد، مي گويد:
 امشب مِي جام، يکمني خواهم کرد              خود را به دو جام مَي غني خواهم کرد
 اول، سه طلاق عقل و دين خواهم گفت        پس، دختر رز را به زني خواهم کرد
در همين احوال، مانند آنکه فرزند رنجيده عزيزي را که سالها از خود به خشم دور کرده اند، دوباره ببينند، مهر به او را افزون مي کنند. نام دختر رز، کودک انگور، عقيق گلرنگ، چشمه خورشيد، چراغ مغان، شاهدارو، آب آتش زا، خورشيد مي، خورشيد جام و... به او مي دهند و شيوه برآوردن مي از انگور موضوع شور انگيزترين قصايد و مسمط ها مي گردد. رودکي در بلندترين قصيده اي که از وي باقيمانده مي گويد:
                        مادر مِي  را بايد بکرد قربان              بچه او را گرفت و کرد بزندان
                        بچه او را از او گرفت،  نداني            تاش نکوبي نخست وزو نکشي جان
                        چونکه نباشد حلال دور بکردن         بچه کوچک ز شير مادر پستان
                         تا نخورد شير، هفت مه بتمامي         از سر ارديبهشت، تا بن  آبان
                        آنگه شايد ز روي دين وره داد          بچه به زندان تنگ و مادر قربان
منوچهري دامغاني که چندين قصيده و غزل و مسمط در باره شراب دارد، در مسمط نخستين بسيار مشهور خود، خيزيد و خز آريد که هنگام خزان است، هنگامي که شراب، از دختران آبستن و بيمار رز ببار مي آيد مي گويد:
                  يک روز، سبک خيزد شاد و خوش و خندان              باز آيد و بر گيرد قفل از در زندان
                  چون در نگردد باز بزنداني زندان                               صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان
                  گل بيند چندان و سمن بيند چندان                             چندان که به گلزار نبينند و سمنزار
و نيز در قصيده ديگر او را با عيسي بن مريم مقايسه مي کند:
               بيشوي شد آبستن، چون مريم عمران            وين قصه بسي خوبتر و خوشتر از آن است
               زيرا که گر، آبستن، مريم، به دهان شد         اين دختر رز را نه لبست و نه دهانست
               آبستني دختر عمران به پسر بود                    آبستني دختر انگور، به جانست
                آن روح خداوند همه خلق جهان بود            وين راح خداوند همه خلق جهانست
               آنرا بگرفتند و کشيدند و بکشتند                  وين را بکشند و بکشند اين بجاست
               آن، زنده يکي را و دو را کرد بمعجز            وين زنده گر جان همه خلق جهان است
               ناکشته کشته صفت روح قدس بود6             ناکشته کشته صفت اين حيوانست
               گر قصد جهودان بود در کشتن عيسي          در کشتن اين قصد همه اهل قرانست
                                                                          ***
در اين گذرگاه، در آغاز جنبش هاي عرفان ايراني، رنگ شراب سرخ تر مي‌شود. مغ و مغکده و خرابات   ( خورآباد = خورشيد آباد = مهرابه = نمايشگاه مهر) بر زاهد و مهراب عباتگاه برتري مي يابد.
جام جم را که ياد آور نخستين شراب جمشيدي بود، جام جهان نما نام مي نهند.
خاک ميکده از محراب بالاتر مي رود و شراب به همان جاي مي رسد که بود و روح شراب به همان مرتبتي مي رسد که داشت:
به سّر جام جم آنگه نظر تواني کرد          که خاک ميکده کحل بصر تواني کرد
                                                                                                             حافظ
در خرابات مغان نور خدا مي بينم          وين عجب بين که چه نوري ز کجا مي بينم
                                                                                                             حافظ
تسبيح و خرقه و سجاده و زهد، همسنگ سالوس و ريا  مي شود و رندي و مستي و پاکبازي به عبادت مبدل مي گردد. توبه از عشق و مستي نمي کنند:
مشکلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس          توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر مي کنند
                                                                                                                       حافظ   
و قدم فراتر مي نهند که توبه را گناه مي شمارند:
مرا توبه فرمائي اي خود پرست          ترا توبه زين گفته اوليتر است
                                                                                        سعدي
تظاهرات مستانه، عبادت مي شود و مذهب مستان عبادت را آسانتر مي کند که:
افتادن و برخاستن باده پرستان          در مذهب رندان خرابات نماز است
پاي از مذهب فراتر مي نهند:
دگر به خفيه نمي بايدم شراب و سماع          که نيکنامي در دين عاشقان ننگ است
                                                                                                                 سعدي
شوريده اي از بلخ فرباد بر مي آورد که:
آتش عشق است کاندر ني فتاد          جوشش عشق است کاندر مَي فتاد!!
آيا بين اين عقيده مولوي و اعتقاد اجداد آريايي او که براي "سئومه" قايل به مقام ايزدي يودند تفاوتي    مي بينيد.
                                                                           ***
سخن از مَي است لاجرم خمار دارد اما براي آنکه اين گفتار بي خمار پايان يابد، برگرديم و نگاهي  به آيين هاي مَي نوشي و شرابخوارانِ بنام، کنيم.
در رساله "خسرو انوشيروان و ريدک" سخن خسرو در باره 7 جام باده است که پس از آخرين جام خوابيدن اندرز شده، اما بعدها از جام هفت خط سخن به ميان آمد و آن جامي است بزرگ که هفت خط دارد از بالا به پايين:
1- خط جور2- خط بغداد 3- خط بصره 4- خط ازرق 5- خط ورشکر 6- خط کاسه گر 7- خط فرودينه
بنابراين در جام شراب مي ريخته‌اند نخستين خطي که بر لب شراب مي رسيده، خط فرودينه بوده است که نزديک به ته جام بوده، و به تدريج کاسه گر و ورشکر...
آخرين خط يعني خط هفتم که به زير شراب مي رفته، خط جور ناميده مي شده و همگان نمي توانسته اند، جام را با خط جور بنوشند، چون کسي با خط جور نوشيدن را آغاز مي کرد مي بايست که با همان خط ادامه دهد. اصطلاح هفت خط به همين دليل بوجود آمد.
جام بزرگ، يا قدح را "ساتگين" يا "ساتگيني" هم مي گويند:
چهارشنبه که روز بلا است باده بخور          به ساتگيني مَي خور تا به عافيت گذرد
                                                                                                           منوچهري
انوري در قطعه اي که به مطلع: باده خوردن به ساتگيني در..... از هنر نيست بلکه هست خطر پس از آنکه از خطرات چنين مَي خوردني سخن مي دارد، مي گويد که:
چون همه رنج هست و راحت نيست          مردمي کن، مرا بده، تو مخور!
ساتگين يا ساتگيني را جام موبدان موبد نيز دانسته اند. بايد اين همان جام گشتاسپي بوده باشد که در ادبيات پهلوي بسيار بدان اشاره رفته و پيش از اين نيز  از آن کرديم و از آنجا که گشتاسپ خود از کيان بود و "کي گشتاسپ" لقب داشت بدان جام کيي هم مي گويند:
در شاهنامه در گفتگوي اسفنديار با گشتاسب اولين بار نام از جام کيي رفته است:
مرا خوار کردي بگفتِ گرزم          چو جام کيي خواستي روز بزم
                                                                            عطار نيشابوري
سيمين بران بسته ميان، مي کرده در جام کيان          پسته گشاده ساقيان، در پسته شکر ريخته
وچنانچه ياد شد جام جم هم بدان مي گفتند:
بده جام جم و از جم مکن ياد          که ميداند که "جم" کي بود و "کي" کي
اين جام بزرگ را قدح هم مي ناميدند که البته در خور پهلواني مانند رستم است، در مهماني پادشاه سمنگان:
                                 يکي بزم خرم بياراستند          زترکان چيني قدح خواستند
                                 گسارنده باده و روح و ساز       سيه چشم گلرخ بتان طراز
از جام هاي ديگر "چمانه" بوده است که از کدوي خشک مي ساختند و بيشتر مخصوص "سيکي" بوده است که از آن نام خواهم برد.
بلبل چغانه بشکند ساقي چمانه پر کند          مرغ آشيانه بفکند وندر شود در زاويه
                                                                                                          منوچهري
ديگر "باتيه" است که همان باديه باشد و چنانچه منوچهري مي‌گويد، از قدح بزرگ تر است.
قدح بکار نيايد به رطل و باتيه خور          چنانکه گر بخرامي، نمي نَوي، بخزي
رطل، که پيمانه شراب براي کشيدن (وزن کردن) آن بوده نيز گاهي در مَي نوشي، بدان روي مي‌كردند، آنگاه که شرابخوار تاب آن نداشت تا از آن، شراب را به ساغر ريزند:
راهي بزن که با آن رطل گران توان زد
يا
از گرانان جهان رطل گران مارا بس
                                             حافظ
و چنانكه پيداست جام و پياله و ساغرکوچکترين آنها بوده اند:
که برد بنزد شاهان زمن گدا پيامي          که بکوي مَي فروشان دوهزار جم بجامي
                                                                                                               حافظ
تو با اين حسن نتواني که روي از خلق درپوشي          که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پيدايي
                                                                                                                                            سعدي
خورشيد مِي ز مشرق ساغر طلوع کرد
يا
ما در پياله عکس رخ يار ديده ايم           اي بيخبر زلذت شرب مدام ما
                                                                                                حافظ
منوچهري در وصف بهار مي گويد:
بر برگ سپيد ياسمن تر           بر ريخت قرابه مَي حمري
(قرابه= ظرف شراب)
                                                                      منوچهري
در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش          مفتي قرابه کش شد و حافظ پياله نوش
که البته اشاره حافظ است به پادشاه که حتي مفتي شهر که بايد به فرمان شرع جلو مَي خواري بگيرد خود، قرابه بر دوش مي کشد.
سبو و کوزه هم از ظرفهاي نگهداري شراب و حمل مَي بوده و البته معلوم است که خُم بزرگترين ظرف شراب است که در آن شراب هم پديد مي آمد.
سر خم مِي سلامت شکند اگر سبويي
محل نگاهداري شراب را، شرابخانه، ميستان، خمستان و خم خانه مي ناميدند:
خطي به وکيل لهو بنويس          يعني به شرابخانه تو
                                                                    انوري
اي شرابي، به خمستان رو و بردار کليد          در او بازکن و رو، برِ آن خم نبيد
                                                                                                    منوچهري
زمين گفتي از خون ميستان شده          زنيزه هوا چون نيستان شده
                                                                                   فردوسي
محل فروش مي نيز ميکده و ميخانه بود که پسان"خرابات" نيز نام گرفت. زيرا که چنانكه اشاره بدان رفت، خرابات، خورآباد و همان مهرابه يا نيايشگاه مهر بوده است که ايرانيان مهربان، پيش از اندر شدن بدان، خود را شست و شو مي داده اند و حافظ هم اشاره اي به اين پاديابي کرده است:
شستشويي کن و آنگه به خرابات خرام         تا نگردد زتو، اين دير، خراب آلوده
سلمان ساجدي مي گويد:
من خراباتيم و باده پرست               در خرابات مغان عاشق و مست
ميکشندم چو سبو دوش به دوش     مَي دهندم چو قدح دست به دست
و همين خرابات است که مولوي درباره آن مي گويد:
جانا بخرابات آي تا مستي جان بيني         جانرا چه خوشي باشد بي صحبت جانانه!
پيداست که در خرابات مي نمي فروخته اند سهلست که غير زرتشتيان را هم بدان راهي نبوده. اما از آنجا که در مراسم نيايش مهر، شراب مي نوشيده اند، مَي خواران غير زرتشتي آرزو مي کرده اند که ميخانه آنان نيز نام خرابات داشته باشد.7
شراب و خاک
از آنجا که ايرانيان باستان براي خشنودي سپندارمذ زمين بهنگام نيايش و جشن ، شراب به زمين نثار       مي کرده اند، اين رسم باقي ماند.
اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاک          از آن گناه که نفعي رسد بغير چه باک
                                                                                                                         حافظ
و مولوي نيز، كه آئين بر خاک ريختن را ميدانسته است، خود را خاک کرده و آرزو دارد که اين جرعه، برياد او بوده باشد:
                      يک قدح مِي نوش کن، بر ياد من         گرهمي خواهي که بدهي داد من
                       ياد بياد اين فتاده خاک بيز                    چونکه خوردي جرعه اي برخاک بيز
سيکي
و اما شراب انگور را چندان مي‌جوشانده اند بطوريکه، تا از سه بخش آن يک بخش مي مانده و بدان سه يکي = سيکي مي گفته اند، که به مرور تلفظ آن به سيکي بدل شد.
يکي صوفيان بين كه مِي خورده اند         مرقع به سيکي گرو کرده اند
                                                                                     سعدي
انوري در شعري، از فريد الدين کاتب نامي تقاضاي شراب مي کند:
فريد الدين دام غزه          مگر چون ده مني سيکيش بوده است
و نيز در قطعه ديگر:
خدايگانا، مهمان بنده بودستند           تني دو، دوش بسيکي و نقل و رود و شراب...
اين شراب که نگهداري آن جاي کمتري مي خواست، بسيار گرم و مردافکن بوده است و همانست که فردوسي از آن در مهماني رستم نزد اسفنديار ياد مي کند كه رستم از پشوتن مي خواهد که آب در شراب نريزند تا نيروي آن کم نگردد.
نوعي ديگر شراب ، مويز بوده است که در آب پس از مدتي تخمير گرديده تبديل مي شود به شراب.
                آب انگور فراز آور يا خون مويز                       که مويز اي عجبي هست به انگور قريب
                 شود انگور ز بيب آنگه کش خشک کني          چو بياغاري8 انگور شود، خشک زيب
                 اين زيبيب اي عجبي! مرده انگور بود                 چون ورا تر کني، زنده شود اينت قريب
واحد شراب
شراب را با "من" مي کشيدند و يک رطل، نيم مني شراب مي گرفته است:
چو بايد خورش بامداد پگاه          سه من مي ستاند ز گنجور شاه
                                                                                  فردوسي
و انوري باز در طلب شراب از دوستي اشاره به اين مطلب مي کند:
      منم امروز و شاهدي زيبا                 مونس ما کتاب و افزون نه
                                خورده ايم از براي قوت نفس        يکمني از کباب و افزون نه
                                 هيچت افتد، کريم اين كه دهي يکمني مان شراب و افزون نه؟
رندان شرابي
از شعراي دوره اول ايران آنکه بيش از همه با شراب عشق ورزيده است، منوچهري دامغاني است و آنکه بيش از همه مي نوشيده، بدمستي کرده، مِي خواسته، قي کرده و باز هم شراب خواسته انوري و نيز دوستداري پور سينا به شراب را در سينه تاريخ مانده است.
در دوره دوم هم چنانکه از اشعار حافظ شيراز بر مي آيد، اوست که:
بيا و کشتي ما  در شط شراب انداز          خروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز
 نمي دانم آنها که مي گويند شراب حافظ هيچگاه پيوندي با اين شراب انگوري ندارد، فکر نکرده اند که تمام کوشش معنوي يك مسلمان مي‌بايد به سدره المنتهي منتهي شود و او خود مي گويد:
منت سدره طوبي ز پي سايه مکش
که چو خوش بنگري اي سرو روان اينهمه نيست

1-زور = آب مقدس که در مراسم ديني به کار مي رفته.
2-اين گياه کوهستاني داراي ساقه نرم و پر الياف بوده که شيره اي سپيد به رنگ شير داشت و بعدها در کتابهاي طبي که نوشته شد آنرا "هوم المجوس" ناميدند. سئومه طبق يک قاعده زبان شناسي در زبان اوستايي به هئومه و در زبان پهلوي تبديل به "هوم" شد. حکيم مومن در تحفه مي گويد: هوم المجوس گياهي است، ساقش يک عدد باريک و صلب، گلش زرد و تيره و شبيه به ياسمين و برگش ريزه است و ظاهرا از جنس ارغوان زرد باشد و نزد بعضي بخور مريم باشد... و پس از آن به شرح درمان بخشي هاي شيره اين گياه مي پردازد.
3-گمان نبريم که اعتقادات آريايي ما با حمله اعراب گسسته شد. سعدي که در مسلمان بودنش هيچ گماني نيست در شعري مي گويد:
فرشته اي که مقيم است بر خزاين باد          چه غم خورد که بميرد چراغ پيرزني
ببينيد که سعدي هم گفتار نياكان باستاني خود را تکرار مي کند که بر باد فرشته اي موکل است.
4-نوعي کلوچه، بزم آورد گوشت پخته و تره و خاگينه باشد که در نان، تُنُك(لواش) بپيچند و مانند نواله سازند و با کارد پاره پاره کنند و خورند. (برهان)
5-مرو نام دو شهر در نزديکي هم بوده است که يکي مرو يا مروشاهجان نام و ديگري مرو رود که جغرافي نويسان عرب آنرا مروالرود خواندند.
6-اشاره به آيه كريمه "و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم" سوره نسا، آيه 56
7-بد نيست حال که اشاره به "خور آباد" شد يعني جاييکه از خورشيد و مهر، آباد است اشاره اي به شاعر نمايان امروزي بکنيم که بنا به گونه پيداي اين واژه گمان برده اند، خرابات جايي که انسان در آن خراب مي شود!
8-آغارن فرو کردن چيزي در نم، چيزي را در آب خيساندن.


  • بنیاد نیشابور