• جستجو

 

  • نشر بلخ
  • آتش پرست

ببند
نام :  
ايميل گیرنده:
  
پیغام :  
 
14089 : شمار بازدید
فرستادن به دوستان

آتش پرست

فريدون جنيدي
(نشريه‏ چيستا، سال نخست،  شماره 8، فروردين 1361، رويه 951)
 
برخي از واژه ها در درازناي تاريخ دگرگون مي شوند، و برخي نيز معناي خويش را از دست مي دهند و مفهومي تازه به خود مي گيرند، و برخي اگر چه خود در معني ديگرگون مي شوند، اما در واژه هاي ترکيبي معناي اصلي خويش را نگه مي دارند.
از واژه هاي گروه نخست، واييتي اوستايي را که در پهلوي وات خوانده مي شد، در فارسي دري باد، در کهکيلويه و نيشابور باي، و در گويش «اورامي» کردستان وا مي خوانند. اين واژه همان است که در مفهومي ديگر در همه جاي ايران، در ترکيب «اي واي»، يا «واي بر تو»، يا «واي من» به صورت واي تلفظ مي شود... و نيز همين است که درانگليسي «ويند» خوانده مي شود و در زبان فرانسه بدان «وان» مي گويند! «واي» به معناي فرشته موکل بر باد در کيش هاي آريايي باستان به گونه وايو تلفظ مي شود و در «ريگ ودا» نامه ديني هندوان به همين صورت آمده و ستايش شده. و به شکل فرشته موکل بر باد و هوا در يشت ها نيز «وايو» خوانده مي شود  ضمن آنکه به خود باد، چنان که گذشت وايتي مي گفتند. اما نمونه واژه هاي گروه دوم... افسوس است که در تمام نوشته هاي باستاني از پهلوي و فارسي دري تا قرن هشتم به معني ريشخند و تمسخر ديده شده است، اما کم کم معني خويش را از دست داد، و به معني دريغ... و ابراز اندوه به کار
مي رود.
نمونه هاي نشان دهنده افسوس و فسوس بسيار زياد است و براي آگاهي از چند شعر و جمله در اين جا ياد کرده مي شود.
از پند نامه «آتورپات مانسپندان» به زبان پهلوي:
بر کسي نيز افسوس مکنيد، چون افسوسگر، افسوس بر باشد .
از چاماسب نامه:
«مردمان بيشتر به فسوسگري و نابکاري گروند. » يا «بد آگاهان»، بر دين دستوران. فسوس بيش کنند .»
از رودکي:
شـاد زي با سياه چشمــان شــاد            که جهان نيست، جز فسانه و باد
با دو ابر است اين جهان فسوس           بــاده پيـش آر، هر چـه بـادا باد
از نامه به جلال الدين به شروانشاه:
«تا شير شرزه، مملکت را از دم دمنه صيانت کرد، و از دم فسوس و فسوس آزاد گردانيد. »
از منوچهري دامغاني:
اندرين ايام ما، بازار هزل است فسوس        کار، بوبکر ربابي دارد و طنز جحي
از فردوسي، در خواستاري توس از دختر رستم:
به داماديش کس فرستاد توس        تهمتن بدو کرد چندي فسوس
از سهروردي، شيخ اشراق در اواخر سده ششم:
«همراه نا اهل بود. بر من بخنديد و افسوس پيش آورد، و سفاهيت  پيش آورد، و سفاهيت آغاز نهاد و عاقبت دست به سيلي دراز کرد...».
از سعدي، قرن هفتم:
«سخن انديشيده گوي و معني دار. چنان که اگر جاي ديگر باز گويند، طاعنان را مجال فسوس نباشد .»
و از حافظ در سده هشتم:
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس کنان!        گفت کاي عاشق شوريده من خوابت هست؟!
بهترين نمونه از گروه سوم، سه واژه ميان، کمر، و کمربند است.
ميان که امروز معني بين، يا وسط را به خود گرفته بخشي از پيکر است:
ميانت را و مويت را اگر صدبار پيمايي                     ميانت کمتر از مويي و مويت تاميان باشد
بندي که به ميان بسته مي شود «کمر» بوده است:
            ســياوش بيــامــد کـمــــر بر مــيــان               سـخـــن گفـت با مـن، چــو شـيــــر ژيان
از اين شعر پيداست که شخصي که آهنگ انجام کاري را دارد، کمر به ميان مي بندد، اما خدمتکاران و بندگان، بنا به موقعيتي که در خدمت سردار خويش بودند داشته اند به چند گونه خويش را در بند يا مقيد فرمان هاي او نشان مي داده اند:
1-    دختران دست بند به دست مي کرده اند، که من دست بسته و فرمانبر توام:
پرستـار، پنجاه، با دست بند                  به پيش دل افروز تخت بلند
 يا هنگام به بند کشيدن زال در زمان بهمن و بردن او با دست بند (دستوار):
  که پيش تو دستان سام سوار                بيامد چنين خوار، با دستوار
2-    دختران و پسران گوشواره به گوش مي بسته اند که ما گوش به فرمان توايم:
   همان طوق کيخسرو و گوشوار             همان ياره گيو گوهر نگار
3-بستن طوق به گردن، که گردن ما در فرمان تست، و مثال آن هم در شعر پيش آمده .
4- با بستن پاي اورنجن يا خلخال بدان بدان معني که پاي ما، در بند تست.
5- بستن کمر در خدمت سردار، که ما همواره آماده خدمت هستيم .
                      تو فرزند من باشي و من پدر                    پدر پيش فرزند، بسته کمـر
يا:
                      مرا گـر پذيري تو با پير ســر                  زبهــر پرستش ببندم کمــر
هر دو شعر از پيام و نامه افراسياب به سياوش براي پذيرفتن او در توران زمين.
پس آن کسي که کمر مي بندد، بنده و خدمت گذار است و در اين شعر معروف باستاني اين معني به خوبي، خويش را نشان مي دهد:
اي اميري که اميران جهانت خاص و عام                        بنده و مولاي هستند و کمربند و غلام
که درآن، کمربند به معني بنده همراه با سه واژه مترادف خود آمده.
علامت بندگي با داشتن گوشوار، هنوز در عبارت غلام حلقه به گوش برجاي مانده. و علامت بندگي يا کمر را هنوز در عبارت نوکر کمربسته به زبان مي آوريم ! و از اين عبارات، واژه هاي مرکب در فارسي بسيار است که به کمک آن مي توان پي به معني اصل و ريشه آن برد.
                                                                                  ***
يکي از واژه ها يا فعل هايي که در فارسي معني معادل خويش را تقريبا از دست داده پرستيدن است که آن هم، معني خويش را هنوز در واژه پرستار به خوبي حفظ کرده است.
 از ريشه گذشته فعل با افزودن پسوند «ار» اسم فاعل پديد مي آيد چونان:
خريدن               خريد                 خريدار
آموختن              آموخت               آموختار
و به همين شيوه، در زمان باستان از پرستيدن، اسم فاعل پرستار پديد آمده است، و چون پرستار به معني خدمت گذار است پس مي بايستي که اصل فعل يعني پرستيدن، به معني خدمت کردن بوده باشد.
در يکي از شعرهاي پيشين از پرستان با دستبند از پرستاران با دستبند ياد کرده شد، و اينست چند نمونه ديگر:
به کاخ اندرون شد، پرستار وش                         بر شاه بر، دست کرده به کش
                                                                                                                                  فردوسي
و نيز اين شعر از نظامي:
چو باشد گفتگوي خواجه بسيار                          به گستاخي پديد آيد پرسـتار
 به گفتن، با پرستاران چه کوشي                        سياست بايد اينجا، يا خموشي

و اين گفتار بحيي معاذ رازي عارف بزرگ ري باستان، به روايت عطار نيشابوري:
«گفت، اصحاب دنيا را، خدمت، پرستاران و بندگان کنند، و اصحاب آخرت را، خدمت، احرار و بزرگواران کنند. »
که در اين سخن، پرستار و بنده در کنار هم و به يک معني در برابر آزاد و بزرگوار آمده. از ريشه فعل با افزودن «نده» نيز صفت فاعلي، يا اسم فاعل پديد مي آيد.
گفتن                گوي               گوينده
پس پرستنده نيز مي بايستي به همين معني پرستار يعني کسي که خويشکاري (وظيفه) او خدمت کردن است؛ بوده باشد. و اين شعر از پندهاي بزرگمهر است به انوشيروان:
پرستنده شاه بدخور ز رنج            نخواهند تن و زندگاني و گنج
و نيز اين شعر گفتگوي رودابه است با خدمتگزارانش. هنگامي که راز دلدادگي خويش را به زال، با آنان درميان مي گذارد:ورا، پنج ترک پرسـتنده بود                       پرســـتنده و مهـــربان بنـده بود
بـدان بندگان خـردمند گفت              که: بگشاد خواهم، نهان از نهفت
شما يک به يک راز دار منيد         پرســـتنده و غمــگســـار منيــد
همچنين از ريشه فعل با افزودن «ش» اسم مصدر پيدا مي شود، که آن هم به همان معني مصدر است. پس پرستش نيز مي بايستي که معني خدمت کردن، در ادبيات فارسي دري آمده باشد، و پيش از اين ديديم:
                      مــرا کـه پذيري تو با پيـر ســر               زبهر پرستش ببندم کمر
و اگر چنين است پس مي بايستي که خود مصدر نيز به همين معني آمده باشد، و چنين است:
                      به بالاي سرو و به رخ چون بهار            بد اندر پرستيدن شهريار!
از نام پسوند «ک» در پهلوي و فارسي دري نام ديگري پديد مي آيد که گاه معني کوچکتر را مي دهد و گاه براي نشان دادن دوستي است، چونان: پسر، پسرک، يا مرد، مردک اين ک در بخي واژه هاي فارسي دري به «ه» تبديل شده است، يا به هر دو صورت تلفظ مي شود. پسر، پسره، آزاد، آزاده. پس از پرستار نيز مي بايستي «پرستاره» به معني خدمتگذار محبوب، يا ک.چک ساخته شده باشد، و اينست بخشي از شعري که در ستايش خداي، در شاهنامه آمده:
شب عـنبرين، هنــدوي بام اوي                 شفق، دردي آشام، از جام اوي
خور از روي خوبي، چو خوبان              پرســتاره چـــار بالـش نشـين
مـه نـو، ز راه ســر افکنـــدگـي                به گوش اندرون، حلقـه بندگي
که در شعر نخست «شب سياه رنگ» به غلامان هندو نژاد که شبانگاهان بر بام ها پاسداري مي داده اند تشبيه شده، و در شعر دوم خورشيد، با آن همه خوبي و زيبايي پرستاره پادشاهي بزرگي است که بر تمام جهان و آسمان ها و کهکشان ها فرمان مي راند.
باز در بيت سوم ماه نو به بنده حلقه به دوش او مانند شده، و در هر سه بيت اين بندگي تکرار گرديده، که برابراست با پرستار، و پرستاره.
گاهي دخترکان پرستار به همسري خواجگان خود در مي آمدند... و در چنين پيوند فرزندان آنان پرستارزاده ناميده مي شدند، و اين سروده فردوسي به زماني باز مي گردد که مهران ستاد را براي خواستاري دختر خاقان چين گسيل مي دارد و گوشزد مي کند از ميان دختران خاقان، آنان را برگزين که فرزند خاتون و ملکه باشد، و نه فرزند پرستاران خاقان:
پرستار زاده نيايد به کار              اگر چند باشد، پدر شهريار
ميداني نيشابوري در فرهنگ السامي في الاسامي زير واژه «الهجين» مي نويسد:
کي مادر بنده باشد، پدر آزاد. و نيز اديب يعقوب کردي نيشابوري در البلغه زير همين واژه مي نويسد: آنکه پدر آزاد بود، مادر بنده!. نيز واژه «القن» در بلغه به معني بنده و بنده زاده و «القينه» در کتاب ميداني، به معني پرستار است.
مي دانيم که واژه ها در زبان هاي سامي با کمي اختلاف به يکديگر ماننده و همين واژه «الامه» که در فرهنگ فارسي برابر پرستار آمده، در زبان اکدي Ameltu در آرامي Amta در عبري Amwat <---Amat گويش مي شده است ، و تمام اين واژه ها، به اضافه چند واژه ديگر همهدر برابر هزوارش کنيزک پرستار آمده.فرهنگ منتهي الادب که بر دست عبدالرحيم ابن عبدالکريم صفي پور، در سده هاي اخير نوشته شده در برابر واژه «امه» معني خادم را آورده است ، زيرا که در زمان او واژه پرستار کم کم متروک شده، و معني پرستيدن  نيز ديگر شده بوده است اما همين خادم نيز در اصل معناي آن را که خدمت کردن باشد، روشن نگاه داشته است! اکنون معني پرستيدن و پرستار و پرستنده روشن شد، به واژه هاي ترکيبي که از آن پديد آمده بنگريم.
پرستار خانه، واژه اي که امروز خدمتکار، يا کلفت خوانده مي شود، در شعر نظامي:
گو: من اين خانه را پرستارم         کا ميکن، که بدين کارم
مهرپرست به معني کسي که خدمت بزرگ تر از خود را مي کند، در شعري که در باره تخت تا قديس و جايگاه مهتران و کهتران در آن تخت آمده:
چو بر تخت پيروزه؛ بودي           خردمند بودي و مهتر پرست
و باز:
بيايد يکي مرد مهترپرست            بفرمود، تا اسب او را ببست
خسرو پرست بندگان و خدمت کاران ويژه پادشاه، در سروده اي که به شکار رفتن خسرو پرويز را مي رساندآمده است:
هزار و صد شست خسروپرست             پياده همي رفت، ژوبين به دست
شه پرست به همان معني در هفت پيکر نظامي:
نامـه را مهـر خـود نهــاد بر او             شرح و بسطي تمام داد بر او
به پرستنــگان خـويش سپــرد               تا برندش چنـان که بايد برد
شه پرسـتان که مهر شه ديدند              وان سـخن هاي نغز بشنيدند
باز گشتند، سوي خانه خويش              صورت شاه نو نهاده به پيش
در پرست به معني خدمت گذاران دربار در شعري که درباره داد بهرام گور، و پخش کردن گنج جمشيد به ارزانيان (مستحقان، در خوران) آمده:
هر آنگه که از زير دستان ما             ز دهقان  و از درپرستان ما
 بنالـد يکـي کهتـر از رنج ما              مبادا سـر و افسـر و گنج ما
و باز در سروده اي که درباره خيزش ايرانيان در برابر قباد، و به ياري سوفزاي سردار رشيد در بند ايران آمده:
چنين گفت پس شاه، با رهنمون        که: يارند با او همه تيسفون
همـــه لشگــر و زيردستــان مـا          زدهقـان و از درپرستان ما
پرستنده بيشه به معني باغبان، در شعري که فرانک فرزند خردسال خود فريدون را از ترس ستم ضحاک به او مي سپارد:
پرستنــده بيشــه و گــاو نغــز               چنين داد پاسخ بدان پاک مغز
که چون بنده در پيش فرزند تو               ببـاشــــم پـذيرنـــده پنــد تـو
که در اين شعر به ويژه پرستنده هم به بيشه بر مي گردد. و هم به گاو... زيرا که هر دو براي برجاي ماندن نياز به پرستاري يا خدمت دارند.
مي پرست يا کسي که مي بايد به خم مي خدمت کند، تا آن به کار رسد:
از آنجا بيامد به جاي نشست                يکي جام مي خواست از مي پرست
و نيز در داستان پذيرايي ماهيار از بهرام گور که به ناشناس به خانه او رفته بود، و او ندانسته شب دوش را با بهرام رامش کرده بود:
که من دوش پيش شهنشاه، مست          چرا گشتم و دخترم مي پرسـت
گل پرست يا کسي که مي بايستي به به گلستان خدمت کند، تا گل به بار آيد:
نگــه کـرد دستــان ز تخـت بلنـد            بپرسيد: کاين گل پرستان که اند!
مهمان پرست، يا کسي که در برابر آيين هاي دور ايرانيان از ميهمان پرستاري مي کند ، در شعري در وصف انوشيروان:
به رزم اندرون، ژنده پيل است، مست    به بزم اندرون گرم و مهمان پرست
يا در شعر نظامي در پرستش خسرو از شکر سپهاني:
بپرسيــدش کـه تو مهمــان پرســتي            به خلوت با چو من مهمـان نشـستي؟
بت پرست، يا کسي که در بت خانه ها نگهداري و خدمت بت ها را مي کردند چرا که بت نياز به خاک روبي، نظافت، تعمير.... دارد! و اين شعر از داستان زال و مهراب است. هنگامي که مهراب او را براي رامش به خان خود فرا مي خوانده، و زال مي گويد:
 نباشـد بـدين گـفته همـــداستان             همان شاه، چون بشنود داستان
که مامي گساريم و مستان شويم           سوي خانه بت پرستان شويم
                                                                                     ***
با اينهمه گفتار، جاي براي براي گفتاري ديگر نمي نماند که آنچه که به پرستش و خدمت نياز داشته است پرستار و پرستنده اي نيز مي خواسته است. و آتش پرست لقب کساني بوده است که در آتشکده ها به پرستش و مراقبت آتش مي پرداخته اند، تا مبادا خاموش شود... و آتش پرست پاژ نام ايرانيان پيش از اسلام، يا پاژ نام زرتشتيان نيست!
به اين بيت از دقيقي که خود کيش زرتشتي داشته بنگريد:
چو پيروزي شاهتان بشنويد    گزيتي  به آذرپرستان دهيد
....اي مردمان زرتشتي ايران، شما هنگام شنيدن داستان پيروزي شاه خويش، به آذزپرستان و آتشکده ها کمک مالي کنيد!
و اين بيت در داستان اردشير بابکان از فردوسي است، هنگامي که ساسان سومين شب در خواب مي بيند که از سه آتشکده بزرگ «آذرگشسب» و «و فرنبغ» و «برزين مهر» ماموري، آتش هاي سه گانه را پيش مي برد:
چنان ديد در خواب کاتش پرست        سه آتش فروزان ببردي به دست
که اکر خود ساسان نيز که زرتشتي بود آتش پرست شمرده مي شد، هيچگاه آن ديگري را آتش پرست نمي خواند.... و باز در اين شعر در داد و چگونگي کشور داري اردشير:
به هر برزني بر، دبستان بدي     همان جاي آتش پرستان بدي
يعني در هر برزن، دبستان و آتشکده بنا کرده بود... که اگر همه ايرانيان آتش پرست مي بودند، بايسته نبود که در برزن جايگاه ويژه اي براي پرستاران آتش بسازند...که اگر چنان مي شد همه جاي ايران جاي آتش پرستان مي بود.
                                                                                   ***
اين ديگر روشن تر از آفتاب است که اگر در بيابان هاي خشک عربستان هر جا، آبي هرچند کم، يا گل آلوده باشد، واحه اي(زيستگاه اعراب تازي) بر گرد آن تشکيل مي شود و زندگي مردمان و چارپايان در پيرامون آن پايدار مي شود؛ در هندوستان چنين نيست، زيرا که در همه جا آب هست و جريان زندگي به موقعيت، يا موهبت طبيعي ديگري وابسته است!
کوهستان ها و کوه پايه ها ايران که نخستين مراکز زندگي ايرانيان بوده است. از نظر سرماي زمستان و تابستان و برف هاي سنگين و و يخ بندي هاي هميشگي و سوز بادها در اين زمان هم که همه وسايل گرمازا در دسترس هست، چيزي نيست که از ديده هيچکس پوشيده باشد. ايرانيان باستان زمستان را با نام «زمستان ديو» مي خواندند، و در کتاب «مينوي خرد» و نيز «ونديداد» آمده است که:
«زمستان ديو به ايران ويج . پادشاه تر(حکمفرما)، و از دين (چنين) پيدا است (است) که به ايران ويج 10 ماه زمستان و 2 ماه هامين . آن دو ماه تابستان نيز سرد آب، سرد زمين، سرد گياه، و بر آنان پتياره  زمستان....»
و اين مربوط به زماني است که آرياييان هنوز کوچ به دشت هاي جنوبي را آغاز نکرده بوده اند... اما همين زمان هم در کوهستانهاي کردستان و لرستان هنوز جاهايي هست که در آن تنها دو ماه تابستان باشد، آن هم مي بايستي که در اطاق در بستر با دواج (لحاف) خوابيده، يا در بخاري و منقل، همواره آتش سرخ نگه داشت... و چنين بوده است که اگر آتش در روستايي خاموش مي شد... مرگ همه ساکنان آنرا به همراه داشت!
آتش هم، چنان امروز، با کبريت و فندک روشن نمي شده است. و در زمان هاي بسيار پيش تر از آن که سنگ آتش زنه نيز پيدا شود. آتش ها را از يکديگر روشن مي کرده اند. و نخستين آتش ها، از گدازه های آتش فشان برداشته شده است.
در سرگذشت ابن سينا مي خوانيم که وي روزي در دکان نانوايي کودکي را ديد که براي گرفتن قدري آتش آمد که هيزم خانه خود را با آن روشن کند. «پور يسنا بدو گفت: چرا جايگاهي براي بردن آتش نياوردي؟ کودک پاسخ داد: برخي خاکستر روي کف دستم مي ريزم و گدازه هاي آتش را روي آن مي برم تا گرمي آن به دستم آسيب نرساند! و ابن سينا از هوش آن کودم به شگفتا اندر شد، و وي را زير بال خويش گرفت و با نگرش و آموزش به او، از وي استادي بپرورد!»
اين کار حتي تا بيست سي سال پيش در شهرها انجام مي گرفت، و در روستاها نيز براي کمتر بکار گرفتن کبريت جريان دارد!
زندگي اجتماعي کم کم به افراد فهماند که بايسته نيست در همه خانه ها همواره از آتش پرستاري شود. تا آتش نميرد... که در هر روستا، يا شهر خانه اي را براي نگاه داري هميشگي آتش در نظر گرفتند، يا خانه آتش گذاشتند... و در اين آتشکده ها افرادي را به پرستاري و پرستيدن آتش گماردند... و اينانند که با پرستش آتش از آن نگاهداري مي کنند، تا جان و روان مردمان شهر و روستا از ديو زمستان گزند نبيند!
آيين نگاهداري آتش از زمان هوشنگ  گرديد؛ و ويژه زمان اشورزرتشت نيست. و ايرانيان اين وديعه گرمي بخش و زندگي ساز را که نگاه بان جان همه جانداران در برابر سرماي سخت کوهساران بوده است، وديعه اي ايزدي دانسته اند که از سوي جهان آفرين به مردمان  و جانداران مي رسد.
در زبان پهلوي واژه «هو فريان» hu frayan به گرماي تن مردم وگوسفند گفته مي شود.
واک «ي» در اين واژه همان «ج» است ، و واژه «هو» خوب.
پيشوند «فر» نيز جنبش به سوي پيش را نشان مي دهد چونان «فرجام» و «فردا» و «فراروي»... پس بر روي هم اين واژه گرماي «نيک روان به سوي جان» است... و اگر اين گرما در تن جانداران نباشد، جان درآن نيست و جان همان چيزي است که به گفته قرآن کريم، با روان خداوند در تن انسان دميده شده است ، پس گرامي تر از آن چيست که همراه با روان خدا در انسان جريان پيدا کند؟
به گمان پيشينيان، جهان از چهار آخشيج آب و خاک و باد و آتش درست شده است و به ترتيب، کره خاک در پايين جاي دارد... و آتش که آخشيجي نرمتر از همه است بالاتر همه است، و از ترکيب اين چهار آخشيج است که جانداران به وجود مي آيند، و آتش در ترکيب باشندگان همان گرماي تن جانداران است.
در قرآن نيز روشن است که آتش برتر از خاک است، آنجا که خداوند پس از ساختن انسان از گل، از روح خويش بدان مي دمد و به فرشتگان فرمان مي دهد که او را، که خليفه و جانشين خدا در زمين است سجده کنند، و ابليس سرکشي مي کند. خداوند از او مي پرسد که چرا سجده نمي کني؟  و او مي گويد آيا من که گوهرم از عنصر آتش است، اوراکه گوهرش از عنصر خاک است سجده کنم  ؟... و بدين سان از بهشت رانده مي شود!
اما از ديدگاه خداوند، که هر چهار آخشيج را آفريده، خاک و آتش نبايد دگرگوني داشته باشد، و به همين روي است که دردين موسي کليم اله «قبله» يا جايي که براي پرستش خدا، روي بدان مي کنند خاک بيت المقدس است. در دين عيسي روي به تنديس مسيح، يا روي به آسمان مي کنند و در دين اسلام قبله نخست، همان بيت المقدس بود و پس از مدتي خانه کعبه به جاي آن قرار گرفت. و ايرانيان زرتشتي براي نماز رو به نور مي ايستند، و نيز آتش آتشکده ها مهراب آنان است.
ايرانيان به جز از آتش همه نيرو هاي جهان بزرگ را که خمير مايه آفرينش است مقدس مي دانستند، و آتشکده ها را همه در جاهايي مي ساخته اند که چشمه آبي نيز در آن باشد، و بدين سان نمودهاي خاک، و نيز هوا و باد همراه با آتش و آب همه در يک جا گرد مي آمدند و همه مورد ستايش قرار مي گرفتند.
در نمازهاي زرتشتيان «اردوي سور آناهيتا»  يعني آب... و نيز دشت هاي گسترده مزدا داده و چکاد کوه البرز... و آسمان... و باد... و باد... وآتش همگي مورد ستايش بوده اند. وتنها به آتش روي نمي کردند مگر آن که همه آخشيج ها با برخورد با پليدي آلوده مي شوند به جز از آتش که پاک ترين آخشيجان است و هر گونه پليدي در برخورد با آن پاک مي شود...
در دين اسلام نيز ثمرات و ميوه ها (انار، انجير، انگور، زيتون) و ديگر خوردني ها چون انگبين و شير و آب به عنوان برکت هايي از جانب پروردگار براي آدميان به شمار رفته. که مردمان مي بايستي قدر آنها را بدانند، و با سپاس از خداوند آنها را به کار گيرند...همين سپاس در دين مزدايي براي جلوه هاي گوناگون طبيعت اوست که آنها را پديد مي آورد.
يزش و نيايش
در دين اسلام پيوند انسان با خدا، پيوند عبد (بنده) با معبود (خداوندگار و صاحب) است... و از آنجايي که يکي از خويشکاري هاي هر عبد و بنده، خدمتکاري صاحب و خداوندگار نيز هست، کم کم پرستش که معني خدمت کردن را دارد. به جاي واژه عبادت در فارسي به کار گرفته شد و امروز نيز همين معني از آن بر مي آيد... در حالي که آفريدگار آسمان ها و کهکشان ها وآفريننده خرد و جان و جنبش و روان نياز به خدمت يا پرستش انسان کوچکي که در برابر بزرگي بي کرانه او هيچ به شمار مي آيد، ندارد... بايستي سخت انديشيد و پرسيدکه از دست ما براي پروردگاري که دو ميليارد کهکشان او تاکنون ديده شده و ستاره يدالجوزا او در همين کهکشان ما 25000 برابر خورشيد نور و گرما دارد ... و نور با سرعت 300000 کيلومتر در ثانيه براي رفتن از يک کهکشان به کهکشان ديگر پنج ميليون سال زمان مي خواهد... و در روي کره خاک پنج ميليون  نوع خستر آفريده است که يکي ازآن انئاع پشه است... و امواج کشتي شکن اقيانوس ها ميليون ها سال است که تن بر تخته سنگهاي کرانه هاي دور دست مي کوبند... و در ميان جان همه آفريدگانش از پروانه و گل... گرفته تا شير و پلنگ و ببر... و ويروس ها و باکتري ها... و کرکس ها و شاهين ها... مهر و عشق و پيوند، موج مي زند، و همه جهان لبريز از شور و غوغاي زندگي و جاودانگي و شور و شراره است، چه بر مي آيد...
اينست که در دين زرتشتي و ديگر اديان آريايي  پيش از زرتشت پرستش براي آفريدگار به کار نمي رود. بلکه واژه اي که معرف حالت بين آفريدگار و آفريده است يزش، و نيايش است!
يزش به پهلوي يزشن، يا ايزشن بر زبان مي رفته همانست که بر اثر قانون تطور واژه ها که در آغاز نامه از آن ياد شد، به صورت هاي يشت، يسن، يسنا... به کار رفته، و نيز واژه «جشن» نيز به همان معني است. و جشن هاي ايراني،  آيين هايي بوده است که در هنگام هاي معين، ايرانيان به يزش و ستودن اهورا مزدا (سرور خردمند، يا خرد هستي بخش) مي پرداخته اند.
پيش از اشو زرتشت نيز همين يزش درباره ايزدان به رفته، و خود واژه ايزد نيز از ايزشن پهلوي و از همان يزش گرفته شده که در خور ستايش و واژه يزدان نيز چنين است.
گفتار ديگري که در برابر عبادت عربي از آن نام بردم نيايش است، و نيايش خواندن سرودها و نمازهاي آفريده است نسبت به آفريدگار. که آن هم مورد نياز آفريدگار نيست که نياز دروني مردمان است نسبت به او.
سنجش واژه نياز با نيايش، خود همبستگي آن دو را نشان مي دهد. و همواره از سوي دلداده به دلداراست بنابر اين در عرفان ايراني پس از اسلام هميشه از آفريدگار و پروردگار به نام معشوق ياد شده است، و اگر چه در آغاز بسياري از عارفان ايراني، يا عاشقان بي پاي و سر راه حق، به دستور خلفاي عرب بر سر دار رفتند، اما بالاخره سختگير ترين قاضيان و مفتيان نتوانسته اند در برابر اين موج عظيم پايداري کنند. که هر معشوق، معبود نيز هست و افزون بر آن، حالت ها و روزگارهايي دارد که ممکن است معبود نداشته باشد:
                  جان بيگانه ستاند ملک الموت به زجر                زجر حاجت نبود عاشق جان فشان را
                                                                                                                                     سعدي
                 جمــله معشوق است و عـاشق پرده اي                زنده معشـوق است و عاشق مرده اي
                                                                                                                                      مولوي
                 اگــر يـاري ، از خـويشــتن دم مــــزن                که شـرک است، بايارو  با خويشــتن
                                                                                                                                      سعدي
                  ره عــشــــاق ، بــي مـا و مــن آمــــد                 وراي عــالــم جـــان و تــن آمــــد
                                                                                                                                       عطار
                  همــــه عــالــم جمـــال و آواز اســت                  چشم کور است،گوش کر، چه کنم
                                                                                                                                       عطار
                  چــو عشـــق او جهــان بفــروخت برما               به جـان و دل غم عشقـش خـريديم
                  مگـــر معشــوق ما، با ماسـت، ليــکـن               ز نـــور حـضـــــرت او نـاپــديـدم
                                                                                                                                        عطار
                   چشـم همت نه به دنيا، که به عقبي نبود               عارف عاشق شوريده سـرگردان را
                                                                                                                                     سعدي
                   بـه دريـا بنـــگـــــرم دريـا تـه وينــــم                به صحرا بنـگــرم، صحرا ته وينــم
                   بـه هـرجــا بنـگــــرم کوه و درودشت               نشـــان از قامـت رعناي ته وينـــم
                                                                                                                                      باباي عريان
چنين است که يزش و نيايش در کيش زرتشتي، زرتشتيان، مزديسن ناميده مي شوند، يعني ستاينده مزدا، و ستاينده خرد حاکم بر گيتي و ستاينده خداوند جان و خرد.
در برابر به کساني که انديشه پيشين آريايي يعني ستايش نيروهاي جهاني را مي کرده اند ديويسن مي نامند ، که معناي ستاينده ديو را مي دهد، و چنانچه مي بينيم در هيچ کتاب باستاني ايران از پرستش خدا پرستاري کردن از خدا نام برده نشده اما واژه بت پرست چنانچه ديديم هست و آن هم براي آنست که بت نياز به پرستش و خدمت دارد.
و چون سخن به اينجا رسيد بايد افزود تمام کساني که در صف هاي دراز نفت مي ايستند تا در تمام دوران زمستان اجاق و چراغ و بخاري خانه شان روشن بماند... همه همان کاري را مي کنند که آرياييان باستاني براي روشن نگاه داشتن اجاق خانه خود مي کردند و اگر آن کار گناه بوده است همه کساني که جان خود را در کنار بخاري و شوفاژ و اجاق از گزند سرما در آسايش نگاه مي دارند، کناهکارند!
امروز تمام شرکت هاي گاز...گاز رساني، نفت،گازوييل،کارکنان پمپ ها و پالايشگاها، سدها، توربين ها ... به پرستش و خدمت به نفت و گاز و وسايلي هستند که آتش و گرما و نور پديد مي آورند... وهمه ابرها از ديدگاه واژه... و کاربري آن در انديشه ايراني، آتش پرستند... در حالي که همگان ستاينده و نيايش کننده خداوند جان و جهان و خرد هستند!
                                                                                  ***
دوره جاهليت ويژه اعراب است و بر آنان است که از آن دوره در خويش اندريافت ننگ و سرشکستگي کنند، و همان تازيان که خداوند در قرآن کريم با عنوان «شديدترين منافقان و کافران جهان» از آنان ياد مي کند ... و در همان دوره که در عرب، دزدي و حيزي و پستي و روسپي گري و آدم کشي سپري مي شد، و بت مي پرستيدند... آفريدگار جهان، از سوي ايرانيان چنين مورد ستايش قرار مي گرفت:
«اي اهورا مزدا، اي خداوند جان و خرد، سرم در نمازت خم است و دست هايم افراشته. از تو مي خواهم که با کارهاي راست و درست و پاک خود، که از روي خرد و با دانش نيک انجام مي گيرند، جهان را آباد، و جهانيان را شاد سازم. » واين بند از گات ها...
«اي خداوند جان و خردو آنگاه تو را پاک و مقدس شناختم که منش (انديشه) پاک به من روي آورد، و نور حقيقت و معرفت به قلبم راه يافت... »
يا
«من به ياد سپرده ام که روان را با همراهي منش نيک نگهباني کنم، چه از پاداش مزدااهورا از براي کردار آگاهم... »
اين همان ايراني است که از چند هزار سال پيش خداوند جان و خرد را اين گونه ستايش مي کرده است:
به نام خـــداوند خورشيد و ماه                که او داد بـر آفـرين دستگــــاه
خـــداوند بي يار و انباز و جفت              از او نيسـت پيدا و نهـان، نهفـت
جهـــــــــان آفــريننده بي نيــاز               به فـــرمان او دان نشيب و فـراز
روان شد به فرمان او هـور مـــاه             وز او دارد آرام، خـاک سيــــاه
فــرازنــده طــاق فــيروزه فـــام                     برآرنده صبح،ازايوان شام
شــب عنبرين هندوي بام اوست                 شفق دردي آشام ازجام اواست
خورازراه خوبي، چوخوبان چين                پرستـــاره چـــار بالــش نشيـن
مــه نــو ز راه ســـرافـــکندگي                     بگـوش اندرون، حلقــه بندگي
يا:
تــو بـر کــردگــار روان و خــــرد                    ستايش گـــزين تا که اندر خرد
ببــين اي خــــردمنـد روشــن روان                  که چون بايد، اورا ستودن توان؟
همه دانـش ما به بي چـاره گيســت!                   به بيچارگــان بر، ببايد گريست!
هميدان تو اورا کــه هست و يکـي                    روان و خــرد را جـــز راه نيست
خــداوند کيهان و خــورشيد و ماه                     که او برتر از نـام و از جــــايگاه
بهرام روز بهمن ماه
30/11/1360 فريدون جنيدي


  • بنیاد نیشابور