• جستجو

 

  • نشر بلخ
  • سنجش گفتار بابک خرمي

ببند
نام :  
ايميل گیرنده:
  
پیغام :  
 
8934 : شمار بازدید
فرستادن به دوستان

سنجش گفتار بابک خرمي

درآمدي که بر گفتار آقاي د. س. خانلو (کوريو) از سوي «جامعه‏ ي نو» آمده است، راه را بر روي گفتار ديگران مي بندد، زيرا که نويسندة آن، چنين گمان مي دارند که براي بررسي تاريخ يا يک مرد تاريخي، نمي بايد به گفتار پيشينيان چنگ آويخت ! وچون چنين است، هر کسي مي تواند بر بنياد انديشة خويش دربار‏ي رويدادهاي گذشته بنويسد و دري نو بر روي ديگران بگشايد ! و چون شايد که هزاران دروازه از سوي هزاران کس ديگر گشوده شود، هيچ يک از اين دروازه‏ها، روي به گذشته و تاريخ ندارند و همة آن‏ها بر روي آيندگان گشوده مي شود، تا در آينده، گروهي از نژاد و تبار و تاريخ و خون و پيوند وخرد و فرهنگ نياکان خويش، مهر گسسته، دل به گفتارهاي بي پايه ببندند !
بخش نخست اين گفتار نيز شايستة نگرش است که نويسنده در آن، از سوي «سيد جمال» آورده اند که « ملل شرق بر اين وحدت کرده اند که همواره با يکديگر ستيز کنند ». چنين ستيزه‏ ها اگر در زمان گذشته ميان مردمان روان بوده است امروز به گونه اي تازه از سوي پان ترکيست‏ ها بر جان و روان و انديشة جوانان تازه کار که هنوز خود پرواي نگرش به نوشته‏ هاي پيشين را ندارند، نشان مي گذارد و انديشة آنان را پريشان مي سازد ! چون هيچ نشان و دفتر و يادمان از گذشته، گواهي به سخنان اين گروه نمي دهد، يک باره  با پرخاش و بانگ بلند و خشم، گفتار خويش را بر مغز و روان جوانان مي کوبند و آنان نيز اين گونه گفتارها را مي پذيرند و خشم و پرخاش، جاي خرد و فرهنگ را مي گيرد و آويزش و مهر را از ميان مان بر مي دارد و تنها همان «ستيز» است که ميدان مي يابد و دشمني تازه، آن هم از يک سو، پديد مي آورد !
چرا اين دشمني، تنها از يک سوست ؟ زيرا که در دل و جان يک جوان بلوچ و سيستاني و هرمزگاني و خراساني ... به جز مهر به آذربايجان گرامي نيست و آنان که به گذشته‏ هاي دور زندگي نياکان خود چشم دوخته اند، اين سرزمين پر ارج را «قبله گاه ايرانيان» مي شناسند ؛ از آن هنگام که کيخسرو کياني، آتشکدة آذرگشسب را در آن گستره بنياد نهاد ؛ تا يکي دو سده پس از اسلام !
هيچ ايراني نژاده نيست که آن مرز پرگهر را که بي گمان، با کوشش و تلاش مردمان آن به چنين پايگاه بلند رسيده است، به بدي و دشمني ياد کند. ما ايرانيان با مهر آذربايجان چنان که با مهر سيستان و خوزستان ... زندگي مي کنيم، همه با هم پيوسته ايم و آذربايجانيان نژاده و فرهيخته نيز همين انديشه و مهر را به جاي جاي اين کشور کهن سال و مردمان آن دارند و اين ستيزه‏ها از سوي آن کسان روي مي دهد که مهر را از پدر ومادر و نياکان گسسته اند و به بيگانگان پيوسته اند !
اين سروده از «خاقاني شرواني» است که همة پژوهندگان فرهنگ ايران، چه در اروپا چه در ايران، او را يکي از پنج سرايندة بزرگ سخن پارسي مي دانند:
چه سبب سوي خراسان شدنم نگذارند ؟                 عندليبم به گلستان شدنم نگذارند !
و در ستايش سپاهان، سروده اي بلند در هشتاد و يک رج دارد که چنين آغاز مي شود :
نکهت حوراست، يا هواي صفاهان                     جهت جوزاست يا لقاي صفاهان
و در همين سروده، هفت گفتار در برتري سپاهان بر بغداد و چهار گفتار در برتري آن به مصر آورده است !
باز در سرودة ديگر در ستايش خراسان :
رهروم، مقصد امکان به خراسان يابم                     تشنه ام، مشرب احسان به خراسان يابم...
نزد من کعبه کعب است خــراســان که ز شـــوق       کعبه را مُحرِم ِگردان به خــراســـان يابم (١)
و در همين سروده از: زال، رستم، کيخسرو ... و نيز از تبرستان، درياي تبرستان، آمل، گرگان که راه به خراسان و نيشابور مي برد ... با مهر سرشار يادکرده است ! و يادکرد خاقاني يا نظامي يا قطران تبريزي و صائب و ديگر سرايندگان آذربايجان از جاي جاي ايران و بزرگان ايران باستان و مهر به ايران بسيار است و خواهندة جوينده مي بايد که خود نوشته‏هاي آن بزرگواران را بررسي کند .
نويسندة گرامي،  «د. س. خانلو» فرموده اند: «مردمي که فولکلور دارند، تاريخ دارند ». اما بايد دانست که دانش تاريخ در جهان امروز، در زمينه‏هاي گونه گون و بس گسترده پژوهش مي کند – که نگرش به برخي از گوشه‏ هاي دانش مردمي نيز در گسترة پژوهش‏هاي تاريخي جاي دارد – اما مي بايد پرسيد، آيا مردمي که  «فولکلور دارند» نمي بايد به گفتارهاي بزرگ مردان تاريخ و فرهنگ خويش بنگرند !؟ اگر خاقاني شرواني يکي از پنج سرايندة بزرگ ايران در شمار مي آيد، بايد بي هيچ گمان وي را در شمار يکي از چند سرايندة بزرگ جهاني آورد، فرزندان خاقاني را شايسته نيست تا وي را در کنار نهند و تنها به آواز چند سرايندة دروه گرد – که آنان نيز در جاي خود، از نمادهاي فرهنگي اين سرزمين اند – گوش فرا دهند.
نگارنده نيز ازآن جا که به آذربايجان دل بسته است ؛ از ترانه‏هاي عاشيق‏ها و ادبيات مردمي و زبان آذربايجان دور نيست و تا آن جا که من مي دانم در هيچ يک از اين نمادهاي کهن، نشاني از زندگي  «بابک» نيست مگر آن که در اين چند سال به فرمايش پيش گفتار نويس، «مساله به اصطلاح بابک خرم دين سوژه قرار گرفته»، سخني، سروده اي، به آنان داده شده باشد. گرچه تا آن جا که من آشنا به کار آنان هستم، کمتر مي توان از آنان گفتاري شنيد که ره آورد گذشتة خودشان نباشد .
ننگريستن به پايگاه بلند سرايندگان ونويسندگان بزرگ آذربايجان و ايران، نويسندة گرامي را بر آن داشته است تا از پژوهندگان اروپايي با پاژنام « بزرگاني هم چون استاد نيبرگ و ... » ياد کنند و از بزرگان ايراني چون پرفسور حسابي، دکتر مصاحب، دکتر ماهيار نوابي ... که جهانيان هر يک از آنان را در رشته‏ي خويش با آزرم و بزرگداشت نام مي برند، چنين ياد کند « ... و به دنبال آن، کساني چون ... » !
خويشتن را خرد ديدن و ديگران را بزرگ انگاشتن، ما را نرم نرم به همان راه مي کشاند که نويسندة گرامي چنين از آن ياد کرده اند: « در شرايطي که راهزنان علمي، فرهنگي، تاريخي، سياسي و اجتماعي ... » آري چنين است. زيرا تا آن هنگام که ما خاموش بنشينيم و گوش به فرمان و چشم به دست ديگران داشته باشيم، ديگران براي ما خواهند نوشت، اما به راستي اين جا يک پرسش بزرگ از ايشان پيش مي آيد، که چگونه يک نويسندة گمنام، که تاکنون از ايشان دفتر و ديواني بچاپ نرسيده است، پرواي آن را دارد که دربارة گروهي پژوهش گر اروپايي و نيز دهخدا، که خود از آنان با نام استاد و بزرگ يادکرده، چنين داوري کند: « همـة بزرگــاني که در اين باره (بابک) قلم فرســايي کرده اند، دانسته يا نادانســته ره به خطا
 برده اند! »اگر چنين است که آنان به راه نادرست مي روند، چگونه مي توان آنان را استاد و بزرگ خواند ؟ و اگر در ديگر زمينه‏ها استاد بوده اند، چرا مي بايد در همين يک نکته نادرست گفته باشند ؟
نويسندة گرامي پس از آن که از رهزنان دانش و بينش و فرهنگ ياد کرده اند، مي گويند که چون چنين است
«آذربايجان و آذربايجانيان نيز به عنوان بخشي از ملت ايران ناگزير به پاسخ گويي و نگاشتن پيشينة فرهنگي و تاريخي خود شده اند » و در جاي ديگر آورده اند: « براي ملت آذربايجان، اما ديگر است ». اين دو گفتار که چند بار به گونه‏هاي ديگر آمده، در برابر هم مي ايستند. زيرا که روشن است که اگر آذربايجانيان گرامي، هموند ملت ايران اند (چنان که خود گفته اند) چگونه مي توانند ملتي به نام ملت آذربايجان بوده باشند ؟ آيا تا کنون شنيده ايد که يک خراساني خود را از ملت خراسان بخواند ؟ يا يک بلوچ و لر و مازندراني؟
اکنون جاي پرسش است که اگر ايران امروز براي ايشان عزيز است، چرا با واژگاني چون « آريامداران » و « صحرا و شوره زار آرياگرايي » از ايران ياد مي کنند ؟ ... اين گونه سخنان جز پريشاني براي خواننده ره آوردي ندارد !
اکنون اين بخش از سخن ايشان را بررسيم که: « براي ملت آذربايجان اما ديگر است » آيا اين آذربايجانيانِ از جان برتر، پرفسور اقرار علي اف، شادروان استاد يحيا ذکاء تبريزي، شادروان شعار تبريزي، دکتر مرتضوي، دکتر بهمن سرکاراتي، استاد فيروز منصوري و استادان جوان برازنده، سجاد آيدين لو و دکتر افشين جعفر زاده را آذربايجاني مي شناسند ؟ اگر چنين است، آنان بسي پيش تر و بس بيش تر دربارة تاريخ ايران و آذربايجان سخن گفته اند و سخنان آنان همه بر پاية دانش و پژوهش بوده است نه بر پاية « فولکلور » !
نويسندة  گرامي يک جا آورده اند که او (بابک) اساسا از جنس و سرشت اسلام بوده (؟) و جاي ديگر مي گويند
« ويدن گرن ظاهرا از نخستين کساني است که به رابطة ميتراييسم و ظهور فرقة بابکيه پي برده است » !
گمان ندارم که هيچ خواننده را توان برداشت درست از اين دوگانه گويي‏ها باشد. اما ايشان پس از اين سخن مي افزايند که « منشاء اين ميتراييسم بر خلاف نظر ويدن گرن و مهندس آشتياني نه بر پاية مذهب ايرانيان (در مفهوم قومي آن) که بر پاية شامانيزم و جادوگري قفقاز و اقوام پروتوتورک شکل يافته است » !
چگونه مي شود که بخشي از گفتار ويدن گرن – که بر پاية گمان و پندار است – درست باشد و بخش ديگر آن که کيش ميترايي، کيش ايراني است، نادرست درآيد يا آن که چگونه مي توان بابک را مسلمان شمرد و بي درنگ او را پيرو کيش مهر در شمار آورد ؟ ديگر اين که اگر پژوهندگان پيشين، پيوندي ميان او و مزدک ببينند با « دشنام و اتهام » از بابک ياد کرده اند اما اگر کسي او را پيرو جادوگري و بت پرستي بداند، به او مهر ورزيده است !
در کهن ترين بخش وداها کيش ميترا يک کيش آريايي شمرده مي شود، در نوشته‏هاي سومري – که در آينده خواهدآمد – چنين خواهيم ديد. ايرانيان در  «مهر يشت» و ديگر نامه‏هاي بر جاي مانده، تا آن جا که روز مهر و ماه مهر و جشن فرخندة  مهرگان و مهر و مهرورز و مهربان را هنوز در ياد دارند ! همواره اين کيش را از آن خود خوانده اند و اروپاييان باستان از مهر به نام ايزد ايرانيان ياد کرده اند، همة پژوهشگران امروز نيز چنين مي گويند ! کيشي را که بر پاية پيمان و راستي و فروغ روشنايي است، نادرست خواندن و سرفرازي به کيش جادو و شامانيزم کردن، از که بر مي آيد ؟
شمن، بت ترکان آسياي مرکزي بوده است و هيچ نويسنده تا کنون در قفقاز از چنين پديده ياد نکرده است !
نويسنده کوشش دارد که آذربايجانيان نژاده را که همة گواه‏هاي روشن تاريخ، آنان را ايراني مي شمرند، از نژاد ترک بخواند و چون تا کنون همه‏ي نويسندگان پان ترکيست پيشين، خاستگاه ترکان را در آسياي مرکزي و دشت‏هاي سيبري مي دانند، ايشان با پيش کشيدن واژة پروتوتورک (= ترکان نخستين) در قفقاز مي خواهند که آذربايجانيان را به آنان نزديک کرده، بگويند که از آغاز، آذربايجاني ترک بوده است و داوري بي گواه کنند دربارة اين که: « زبان مادري بابک ترکي بوده است ؛ منظورم از ترکي دقيقا ترکي آذربايجاني است ».
گواه‏هاي روشن ديگر، نادرستي اين سخن را نمايان مي سازند. زيرا که :
١) بخشي از يک دفتر، نوشته‏هاي  «مولانا روحي انارجاني» در آغاز سدة يازدهم نشان مي دهد که زبان مردمان در آذربايجان يک گونة زيبا و شيرين از زبان‏هاي ايراني، ميان فارسي امروز و زبان پهلوي بوده است .
٢) يک هنگام پيش تر از آن گواه بزرگ  «صفوه الصفا» نوشتة «ابن بزاز اردبيلي» را در دست داريم که در آن هرگاه سخنان شيخ صفي الدين اردبيلي را آورده است همه فارسي، يا نزديک به پهلوي است .
٣) يک هنگام پيش تر ازآن، هنگام درخشش دو موسيقي دان بزرگ ايراني عبدالقادر مراغي و صفي الدين ارموي است که کتاب‏هاي آنان همه، داستان از ايراني بودن آنان مي گويد و اين دو موسيقي دان بزرگ در شمار بزرگ ترين موسيقي دانان جهان اند .
٤) يک هنگام پيش تر از آن، درخشش سخن سرايان بزرگ آذربايجاني است که نام آن‏ها را پيش از اين آوردم و همه به فارسي روشن و شيرين سخن سروده اند، نه ترکي .
٥) يک هنگام پيش تر از آن، آذربايجانِ هنگامِ اشکاني – ساساني است که نشان‏ها و مهرهاي به دست آمده از آتشکدة آذرگشسب، همگي به دبيرة پهلوي و زبان پهلوي است .
٦) يک هنگام پيش تر از آن، زمان پاياني هخامنشيان و آغاز کار اسکندر و سلوکيان است و آتورپات (= نگهبان آذر)، باکارداني خويش آن بخش از ايران را از يورش يونانيان برکنار داشت و نام خويش را بر آن مرز نهاد: « آتورپاتکان = خانة آتورپات »، که همين نام، از آن پس بر، آن استان ايراني ماند و در گذر روزگار، دگرگون به آذربادگان، آذربايگان، آذربايجان شد و دانشي ترين گفتار در اين باره را مي توانيد در کتاب «تاريخ آتورپاتکان» نوشتة آکادميسين «اقرار علي اف»، رئيس بخش تاريخ آکادمي علوم آذربايجان باکو بخوانيد (٢) و اين گفتار را جاي پرداختن بيش از اين بدان نام نيست .
٧) يک هنگام پيش تر از آن « ماد » است که همة نويسندگان يوناني و رومي و ايراني، آنان را يکي از سه تيرة ايراني در شمار مي آورند و خوشبختانه تاريخ آنان و فرمان روايي آنان در دست هست و « ماد بزرگ »، سرزمين‏هاي آذربايجان تا همدان و شمال لرستان و کردستان غربي (که امروز عراق خوانده مي شود) و کردستان شمالي (که امروز ترکيه خوانده مي شود) و بخش‏هايي از اران و قفقاز را در بر مي گرفته است و به روشني پيوند نژادي و ملي کردان و آذربايجانيان و قفقازيان را نشان مي دهد .
٨) يک هنگام پيش تر از آن به نام‏هاي « منوا » و « اورارتو » ودرخشش فرهنگ ايراني آنان در اين سرزمين بر مي خوريم که امروز چون آفتاب بر همگان روشن است .
٩) يک هنگام پيش از آن هنگام پادشاهي کيخسرو کياني است که همة نوشته‏هاي اوستايي، جايگاه و پايتخت وي را در کنار درياچة چيچست (= درياچة اروميه) ياد مي کنند که در سنگ نوشته‏هاي شلم نصر، پادشاه خونريز آشور از وي و ايل و دودمان او با نام « پارسوا » ياد مي کند ! و بدين سان نخستين پارسيان جهان که از نام و نشان آنان در ٢٨٣٧ سال پيش (٨٣٤  پيش از ميلاد) ياد مي شود، نياکان همين آذربايجانيان گرامي هستند که امروز فرزندان آنان، ناآگاه و تند، با رهنمود بيگانگان از ايشان به بدي ياد مي کنند !
با گفتار تند و بي پروا، همة اين گواه‏هاي روشن تاريخي را ناديده انگاشتن و بي هيچ گواه روشن، زبان آذربايجانيان را – از آغاز - « ترکي » در شمار آوردن و از « پروتوتورک » (!)‏هاي قفقاز ياد کردن، کار پژوهندگان نيست !
هم چنين نام بابک را « ترکي » دانستن از بزرگ ترين ريشخندهاي تاريخ است، زيرا که اين نام در زبان پهلوي نيز به گونة پاپک بوده است و يک پاپک تاريخي ديگر نيز که پدر اردشير ساساني باشد، سراغ داريم. کوچک ناميدن فرزندان همراه با مهر (تصغير و تحبيب) در ايران گذشته به آيين بوده است و نمونه را با چند نام تاريخي مي آورم :
«سيبک نيشابوري» نويسندة «حُسن و دل» که بزرگ ترين دفتر زبان نمادين (سمبوليک) به شمار مي رود ؛ «ماهوي سوري» که يزدگرد سوم ساساني به فرمان او کشته شد، «ماهوي خورشيد نيشابوري» يکي از چهار موبد خراساني و سيستاني که شاهنامه‏هاي پيشين را از زبان اوستايي و پهلوي به فارسي درآوردند، (« شاهنامه‏ي ابومنصوري » که دقيقي بخشي از آن و فردوسي بخش بزرگ آن را به سخن فارسي سرودند)، «بابويه» (با دو بار خرد شمردن ١- بابو ٢- بابويک) پدر ابن بابوية نامبردار ؛ «سيبويه» (با دوبار خرد شمردن ١- سيبو ٢- سيبويک)، نخستين کسي که براي تازيان دستور زبان نگاشت ؛ «شيرويه» فرزند خسرو پرويز ؛ «ببرک کارمل» رئيس جمهور افغانستان؛ روشنک؛ سوسنک؛ مشکينک؛ گلک؛ مرغک؛ ... براي دختران و از همه بالاتر «بابک خراساني کنارنگ خراساني» نياي ابومنصور که شاهنامه با نام آن بزرگ مرد همراه است، و هم چون بابک آذربايجاني که شمشير براي رهايي ايران از ستم عباسيان برداشت، فرمان وي خامه را در دست فردوسي نهاد که يک هزار سال است شاهنامة او، درفش فرهنگ و خرد و تاريخ نياکان ماست !
 شما هر چند بکوشيد تا اين نام را ترکي جلوه دهيد، آب در هاون کوبيده ايد !
نويسندة گرامي در بخش ديگري از نامة خود به همين شيوه يادآور شده اند که « بابک نامي ايراني نيست و به گونة يک وام واژه از زبان سومري – آلتاييک – ترکي به زبان فارسي ره يافته است ». از چنين زبان « سومري – آلتاييک – ترکي » در فرهنگ زبان شناسي جهان سراغي نداريم. نام اورال –آلتايي به همة گروه‏هاي زباني که گروه‏هاي ترک نژادند، داده شده است اما سرزمين سومر هزاران فرسنگ از سرزمين يادشده دورتر است و زبان‏هاي گروه ترکي نديده و نخوانده است ! اگر چه از گروه زبان‏هاي ترکي نوشته اي باستاني به دست نيامده است و کهن ترين اين نوشته‏ها کتاب « کوتدگي بيليغ » (دانستني‏هاي بايسته) است که پيرامون ده سده پيش بر دست «يوسف بلاساغوني» به زبان ترکي جغتايي به خط فارسي – و هم چون ديگر زبان‏هاي گروه ترکي سرشار از واژگان فارسي – نوشته شده است (٣)، اما خوشبختانه از سومر باستان نوشته‏هاي فراوان بر جاي مانده است و هيچ همانندي ميان آن زبان و زبان‏هاي ياد شده ديده نمي شود. خوشبختانه کتاب « الواح سومري » بر دست «ساموئل کريمر» سومر شناس در گذشته با ترجمة فارسي «داوود رسائي» در دست است و هر کس مي تواند آن را بخواند (٤).
از آن جا که به گفتة آتاتورک – در گفتار وي با محمد علي فروغي – کشور تازه خيز ترکيه از پيشينة تاريخي و فرهنگي با نام ترک برخوردار نيست مي بايد که دانشمندان بنام ايراني، چون ابن سينا، خوارزمي، ابوريحان، ... را ترک بنامند، تا جوانان ترک در آينده بر پاية اين فرهنگ ساختگي در خويش نيرو و توان بينند، نويسندگان ترکيه پا را از اين فراتر نهادند و به گذشته‏هاي دورتر چنگ آويختند ! از آن ميان نويسنده اي با نام «گون آلتاي» است که بي هيچ گواه و نوشتة باستاني يک باره چنين داوري کرد که: « اقوامي که در شفق و طليعه‏ي تاريخ آسياي مقدم پديدار شدند، سومريان، سوربارها، هوريان، ايلاميان، گوتيان، کاسيان، ميتانيان و هيتيان، از اين گروه اند (ترک اند) ولي اکديان، آشوريان ،آراميان، يهوديان و ساميان محتمل است از اين گروه باشند » (٥)
اين نوشتة بي ريشه و گواه، نويسندگان پسين را يارا بخشيد تا بي هيچ گمان، خويش را و زبان خويش را از سومريان باستان بدانند و بر همين بنياد است که نويسندة گرامي د. س. خانلو افزون بر داوري ياد شده، در زير نويس شماره‏ي ١ گفتار خويش بگويند که « به روشني ثابت شده که واژه‏ي آريا ... اساسا سومري و به معناي صحرا، بيابان، کوير است » .
١- اگرa-ri-a  « بيابان و کوير » است، چرا در جايگاه درست خويش، نام يک تيره و نژاد بزرگ از « مردمان » جهان است ؟ نام بيابان و کوير را که نمي توان بر مردمان نهاد مگر با پسوند نسبت چون بياباني و کويري ! که در نام پيشنهاد شده ايشان به چنين پسوند بر نمي خوريم !
٢- از اين سخن که بگذريم در کهن ترين نوشته‏هاي هندوستان (به زبان سانسکريت) نام آريا – آن چنان که نويسندة گرامي خود در همان زير نويس آورده اند – برابر با « نجيب زاده، آريايي، ايراني » آمده است. جاي اين پرسش از نويسندة گرامي هست که چرا نامي را که هنديان باستان به ما داده اند، نپذيريم و نام بيابان و کوير را بر خويش بپذيريم ؟
٣- جهان دانش، به ويژه دانش زبان‏هاي باستاني از ديدگاه پژوهندگان روشن است، از آن ميان ما مي دانيم که در همة جهان دو دانشمند سومرشناس بر جاي مانده اند: نخستين Manfred Krebernik استاد دانشگاه لايپزيک آلمان، پيش تر در دانشگاه ينا آلمان. دو ديگر: Max Edgar Mallowan  در آمريکا. چگونه است که با يک چنين آگاهي‏هاي روشن از سومرشناسان جهان، ايشان داوري دربارة  واژه اي مي کنند که بر بنياد آن بايد نام بيابان وخاک و کوير، به يک تيرة بزرگ از مردمان جهان داده شود ؟
٤- نام ايران در نوشته‏هاي سومري به روشني تمام «کشور ارتا» آمده است. نمونه‏ها :
« (بايد براي رسيدن به ارتا) از سرزمين ايلام و شوبر (خوزستان) گذشت » (٦)
 مردم کوهستان (کوهستان زاگرس) که قوانين پاکيزه و مقدس دارند « زر را از سنگ بيرون آوردند » (٧)
« بگذار مردم ارتا استادانه سيم و زر فراهم کنند، بگذار سنگ لاجورد بياورند ... براي ارک شهر مقدس ... بگذار بسازند » (٨)
« بگذار مردم ارتا سنگ‏ها را از کوهستان فرود آورند و معبد و مزار عظيم بنا کنند » (٩)
« (آن گاه فرستاده) از کوه‏هاي ... بالا رفت. از کوه‏هاي ... فرود آمد. در برابر انشان (فارس) چون مرغ نغمه خوان جوان بر زمين افتاد، از بيم کوه‏هاي عظيم دچار ترس شد، در گرد و غبار (کوير ايران) سرگردان شد، پنج کوه و شش کوه و هفت کوه را پشت سر گذاشت. سر خود را بالا برد و ارتا (پايتخت) را در نزديکي خويش ديد » (١٠)
« مرا به ارتا سرزمين قوانين آسماني فرستاد » (١١) ...
در اين گفتار‏ها روشن مي شود:
الف) ارتا جايگاه سنگ لاجورد و سيم و سنگ‏هاي کوهستاني است که هر سه از ايران به سومر مي رفته است و همسايگان آن سوي سومر (عربستان) نه سنگ داشتند، نه لاجورد و نه زر و سيم !
ب: براي رسيدن به ارتا، از ايلام و شوبور (خوزستان)، انشان (فارس)، از کوير پرخاک، از هفت کوه بلند گذشت که همه در ايران است و نه در عربستان.
پ: دين و آيين مردمان ارتا را آسماني مي خوانده اند، باز آن که تازيان پيش از اسلام بت پرست بوده اند.
ت: اين مردمان ارتا بوده اند که با فرهنگ برتر خود مي توانسته اند براي سومريان، خانه و نيايش گاه و آرام گاه بسازند !
٥- چون از گواه‏هاي روشن سومري که درباره‏ي ايران کرده اند، بگذريم، گواهي همساية ديگر، هندوستان است که چنان که نويسندة گرامي ياد کرده اند ما را « نجيب زاده، آريايي، ايراني » مي خوانده اند، اما واژة ايران چنان که ايشان با خشونت از آن با به کاربردن واژه اي چون « آريامداران » يادکرده اند، در فرهنگ ايراني به گونه اي ديگر گزارش (تفسير) مي شود :
واژه‏ي اَدَئيري (adairi) در اوستا برابر با « زير » ؛ در زبان پهلوي کهن به گونه‏ي اَدَر (adar) و در پهلوي نو به گونه‏ي اير (çr) درآمد. در گونة پهلوي کهن با گرفتن يک ميان وند « ن » در زبان انگليسي به گونه‏ي آندر (under) و در زبان آلماني با دگرگوني آوايي به گونه‏ي اونتر (unter) درآمد. در زبان پهلوي از اين واژه دو واژة اَدَرتن (= ايرتن) و اَدَرمِنيشن (= ايرمنش) برآمده است که نخستين ويژگي کسي است که تن خويش را برتر از ديگران نشمارد (متکبر نباشد) و دو ديگر کسي است که انديشة خويش را برتر از ديگران نداند ! واژة « اير » در گروه و نسبت، پسوند « آن » را مي گيرد: ١- ايران = ايرها، فروتنان ٢- ايران = کشور فروتنان !
همة ما روزبه پارسي را که پس از پذيرفتن اسلام به « ابن مقفع » نامزد گرديد، مي شناسيم. او يکي از برترين دانشمندان هنگام خليفگان عباسي است و درباره‏ي کارهاي بزرگ وي سخن بسيار رانده اند. وي در يکي از دفترهاي خويش (نامة تنسر) هرجا از ايرانيان نام برده است به زبان تازي آنان را « خاضعين » ناميده و هرجا از کشور ايران سخن گفته، آن را « مملکت الخاضعين » خوانده و نيز از پادشاه ايران با نام « ملک الخاضعين » يادکرده است !
در برابر دو واژة ايرتن و ايرمنش دو واژة ديگر در زبان پهلوي داريم ؛ اَپَرتن (= اَبَرتن) و اَپَرمنش (= اَبَرمنش). نخستين براي آن کس به کار مي رود که تن خويش را برتر از ديگران داند و ديگر آن که انديشه‏ي خويش را از ديگران برتر شمارد .
« آتورپات مانسپندان » يکي از نويسندگان بزرگ هنگام ساسانيان، در اين باره مي گويد: « هنگامي که تو را بمانند (بگذارند، اجازه دهند) گفتن، به نرمي نماز بر (تعظيم کن)، چون که از نماز بردن پشت کسي نشکند و از چرب پرسيدن دهان گندک نشود » (١٢) و اين همان دست است که با آموزش نياکان هنوز بر سينة ما ايرانيان از آن ميان آذربايجانيان فرود مي آيد و به دوستان و ياران و مهمانان و برزگ تران نماز مي بريم و در واژگان نيز همواره خود را کهتر و فروتر از ديگران مي شمريم (١٣) و در هيچ کشور ديگر چنين آزرم و شرم که جان ما را گرفته است، نمونه ندارد و باز از سخنان آتورپات است: « در انجمنِ سور هرجاي نشيني به جاي برتر منشين » (١٤) و اين نيز هنوز آيين نشست و برخاست ايرانيان است که پيش از ديگران از دروازه اي نميگذرند و همگان کوشش دارند که در انجمن، فرودست ديگران نشينند، تا آن جا که بزرگ تران نيز چنين مي کنند، مگر آن که پس از خواهش و کرنش ديگران، از جاي فروتر بر مي خيزند و بر جاي فراتر مي نشينند !
آقاي خانلوي گرامي ! آيا اين سخنان بر انديشه و روان شما نمي نشيند ؟ و آن را از فرهنگ خود نمي دانيد ؟ درشت سخن گفتن با آن کسان که خود را فرودَست مي خوانند، آيين جوان مردان آذربايجان و خراسان و ديلمان و ... نيست ! و از براي زباني که پيرامون سه سد سال است که با زبان ايرني آذربايجانيان آميخته است، خود و نياکان خود را ترک شمردن، آيين آزرم و بزرگداشت نياکان نيست !
اگر شما را از خاقاني شرواني ننگ نمي آيد و آن بزرگ مرد را از نياکان خويش مي شمريد به يک سخن او دربارة غزان (= اوغزان، که از نامبردارترين تيره‏هاي ترک هستند و ستم آنان به جز از نيشابور، در هنگام اتابکان به آذربايجان نيز رسيده است و در يورش به نيشابور، در دهان امام محمد يحيا نيشابوري که فرمان ايستايي در برابر آنان را داده بود چندان خاک ريختن، تا خفه شد) بنگريد که از آنان چنين ياد مي کند:
جوقي لئيم، يک دو سه، کژ سِير و کوژ سار        چون پنج پاي آبي و چون چارپاي خاک
(گروهي پست، که در روش کژند، و اندام شان چون کوژان است، هم چون خرچنگ يا خر!).
اکنون اگر حکيم نظامي را نيز پدر خويش بدانيد، بد نيست که انديشة او را دربارة  نژاد ترک و زبان آنان، يک بار ديگر بخوانيد :
ترکي صفتي بهاي ما نيست            ترکانه سخن، سراي ما نيست
آن کـــو نســـب بلــند دارد               او را ســخـــن بلـــند ، بايـد
اگر بخواهيد از انوري ابيوردي نيز گفتار بياورم، اما ترسم از آن است که شما او را خراساني در شمار آوريد، اگر چه ابيورد، زادگاه او در مرزي به نام ترکمنستان امروزي است و شما مي توانيد او را نيز ترکمن بشماريد، چنان که آذربايجانيان را ترک شمرده ايد و از ياد برده ايد که در آذربايجان هنوز با اين زبان آميخته که بخش بيشتر آن فارسي است، «تورک سايا» را براي چه کسان به کار مي برند !
پي نوشت‏ها
١- کنايه از امام محمد يحيي نيشابوري است .
٢- تاريخ آتورپاتکان، نوشتة پرفسور اقرار علي اف، ترجمة دکتر شادمان يوسف، نشر بلخ. وابسته به بنياد نيشابور، چاپ ١٣٧٨
٣- کوتَدگي بيليغ: چاپ « مس مطبعه سي » ١٩٩٣ آنکارا. روي جلد اين کتاب به خط لاتين نام کتاب آمده است و يک برگ نيز پيش گفتار به خط لاتين و زبان ترکي استانبولي است که ترجمة آن را به زبان انگليسي در برگ دويم آورده اند. متن کتاب در ٣٢٩ برگ به خط فارسي و زبان ترکي جغتايي است که دريافت آن براي استانبوليان ممکن نيست ! يوسف بلاساغوني، خود در پيش گفتار دفتر خويش، روية ٧، چنين آورده است :
عرب چه، تاجيک چه، کتب لر آرغوش               بيزينگ تيلميز بونغي اوغوش
« به (زبان) عربي و تاجيکي (فارسي)، کتاب‏هاي چنين فراوان است (اما) به زبان ما، اين کتاب نخستين است » .
نويسندة گرامي بايد بداند که نخستين دفتر به زبان ترکي پيرامون يک هزار سال پيش نوشته شده و تاريخ سازي براي پيش از آن هيچ گونه گواه و نوشته ندارد زيرا يوسف بلاساغوني در همان دفتر براي « آلپ آرتونگه » نوشته است :
تاجيک لر آيورايني افراسياب
بوافراسياب توتي الر تالاپ
تاجيک لر بيتيگ د بيتي ميز موني
بيتيگ ديديغ ارسه کيم اوغلاي اوني
(ايرانيان او را افراسياب گويند. در کتاب‏هاي آنان از او ياد شده، اگر آن کتاب‏ها نبود، کي او را مي شناخت ؟)
و اين بزرگ ترين گواه از نخستين نوشتة ترکان است که مي گويد تاريخ ما را ايرانيان نوشته اند و اکنون کسي پيدا شده است که بگويد ما تاريخ خويش را از روي « فولکلور » مي نويسيم !
٤- الواح سومري، ساموئل کريمر، ترجمة داوود رسائي با همکاري موسسة انتشارات فرانکلين تهران، نيويورک ١٣٤٠.
5- yakin sark elam ve mezopatamya Ankara 1937.s5 gunaltay sesmeddin turk tarhinin ilk devirlerinden
٦- متن‏هاي سومري، همان، روية ٩٠.
٧- همان، روية .
٨- همان، روية ٣٤.
٩- همان، روية ٣٥.
١٠- همان، رويه‏هاي ٣٨ و ٣٩.
١١- همان، روية ٤١.
١٢- متن‏هاي پهلوي جاماسب اسانا، روية ٤٦.
١٣- و هنوز پس از چند سال، در همه جاي ايران گفتارهايي چون « کوچکتم، نوکرتم، زمين خوردتم » کاربرد دارد. به ويژه در آذربايجان که هنوز اين سخنان به زبان فارسي در کوچه و بازار بسيار شنيده مي شود: کچيکم، نوکرم، چاکرم.
١٤- همان، روية ٦٥.


  • بنیاد نیشابور