• جستجو

 

  • نشر بلخ
  • سرزمين نياكان

ببند
نام :  
ايميل گیرنده:
  
پیغام :  
 
10230 : شمار بازدید
فرستادن به دوستان

سرزمين نياكان

فريدون جنيدي
به درخواست تلفني جناب عبدالحي خراساني نوشته شد.
واژه‌اي که در اين سال‌ها «آريانا» خوانده مي‌شود، گونهء پيشنهاد شدهء ‌تازه از نامي کهن است که در اوستا، کهنترين دفتر جهان، از آن؛ بگونهء اَئيريَنَ airyana ياد شده است، و کهنترين يادکرد از آن در «ونديداد» است.
ونديداد، خود کهنترين بخش اوستا است که در آن بگفتارهاي تاريخي، زمين‌پيمايي (جغرافيا)، دانش، پزشکي، بهداشت پرداخته شده است، اما بيشترين گفتارهاي آن دربارهء داد (قوانين) زندگي پنج شش هزار ساله‌ي جهان است، و نخستين بخش آن، دربارهء سامان گرفتن، و پديد آمدن شهرهاي باستاني است، پس از گذر از هنگام بيابانگردي مردمان نخستين:
در بند 3 از فرگرد يک ونديداد چنين آمده است :
من که اهورامزدا هستم، در بهترين جايها و شهرهايي که آفريدم، نخست اَّئيرينَ وَئيجَنگه
وّئيجّنگه اوستايي در زبان پهلوي بگونهء وِيچ، و در زبان فارسي بگونهء وِيج درآمد، که تخم و نژاد آريايي يا جايگاهي است که آريائيان از آنجا گسترش پيدا مي‌کنند.
و در بند 4 از فرگرد نخست، سخن چنين دنبال مي‌شود :
آنجا، ده ماه سرماست، و دو ماه گرما، در آن دو ماه (گرما) آب سرد است، زمين سرد است، و گياه سرد است.»
تابستان دو ماهه و زمستان ده ماهه که در اين گفتار، از آن ياد مي‌شود، و در بخشي از نامهء پهلوي مينوي خرد نيز از آن چنين ياد شده است : «پيتاک کو پت ايرانويچ ده ماه دّميستان او دو ماه هامين. او اندر هان دو ماهي تاپيستان ايچ (=نيز) دميک سرت، آپ سرت او اوروَر (=گياه) سرت» ترجمه : «پيدا است که به ايرانويچ ده ماه زمستان و دو ماه تابستان (است)، و اندر آن دو ماهِ تابستان نيز، زمين سرد، آب سرد، و گياه سرد است.»
و شگفت است، که دانش زمين‌شناسي امروز نيز دربارهء جلگهء يخزده‌اي که نخستين بار پذيراي تودهء مردمان شد چنين داوري مي کند :
«جلگهء يخزده دو فصل بيشتر ندارد، و آن دو فصل عبارتند از زمستان که ده ماه طول مي‌کشد، و تابستان که فقط دو ماه است»
گفتار ونديداد، و مينوي خرد، دربارهء آب سرد و زمين و گياه سرد چنين است که دو ماه در تابستان نيز زمين آنجا يخزده بود، و آب و گياهان ويژهء آن سرزمين نيز يخزده بودند، و چنين است داوري زمين‌شناسان امروز:
«حتي زمين هم يخ مي‌بندد. در تابستان لايه‌هاي رويي آن آب مي‌شود، اما لايه‌هاي زيرين همچنان يخ‌بسته مي‌ماند.»
در ونديداد، پس از بند ياد شده، يکايک از شهرهايي که ساخته شده است، چنين ياد مي‌شود : 2- گَوَ که پايتختش سُغد  است. 3- مرو 4- بلخ زيبا با درفش افراشته است . . .5- نسا، که ميان مرو و بلخ است. 6- هرات داراي رودخانه 7- دِکَرت (کابل) 8- اورواي پر سبزه (در قفقاز) 9- گرگان 10- هريختي- سرزمين هيتيت‌ها در آسياي کوچک. 11- هتومَنت (زابل)، 12- ري 13- چَخرِم (جهرم) 14- وَرِنَ (گيلان) 15- هفت رود (بلوچستان) 16- کردستان و لرستان
و چنانکه ديده مي‌شود، شهرهاي خراسان بزرگ : مرو و بلخ و نسا و هرات و کابل بسا به ايرانويج نزديکترند، تا شهري همچون ري يا جهرُم.
ديگر يادکرد از ائيرين، با پاژنام ( درخشان) در ونديداد، در بند سي و نه از فرگرد نوزدهم آمده است : «سرزمين درخشان آريا را مي‌ستايم.»
                                                                                         ***
در مهريشت که يکي از کهنترين بخش‌هاي اوستاست، از آنجا که کيش مهر، پيش از زرتشت و بهنگام فريدون در جهان آريايي روان گشت. در کردهء  4 بند 13 چنين آمده است :
«نخستين ايزد مينوي، که پيش از خورشيد فناناپذير تيز اسپ، بر فراز کوه هرا (البرز) برآيد، نخستين کسي که با زينت‌هاي زرين (=پرتوهاي مهر سپيده‌دمان) آراسته از فراز کوه زيبا سربرآورد، از آنجا (آن مهر) بسيار توانا همهء زيستگاه‌هاي آريايي را بنگرد.»
واژهء زيستگاه‌هاي آريايي، در مهريشت بزبان اوستايي «اَئيريو – شي ين» آمده است. در بند 15 همين کرده، از کشور آريايي درخشان بگونهء «خْوَنيرث بامي» ياد شده است که بخش نخست آن خْوَن برابر است با روشن، بخش دويم آن «اِير» همان آريايي است و بخش سيوم آن بامي، درخشان است که در نام «باميان» و نيز در واژهء بامداد _بام‌داد = گاه روشنايي) روان است.
در تيريشت، يکي از يشت‌هاي کهن که ستايش تيشتر - ستارهء سپاهبد خراسان، و برانگيزانندهء آبخيزهاي درياي فراخکرت (اقيانوس آرام) و راندن ابرها به هفت کشور زمين، و بارش باران است نيز چندبار از کشورهاي آريايي ياد شده است :
«آنگاه اين آب را سَتويس به هفت کشور رساند . . . اين چنين کشورهاي آريايي از سال خوشي برخوردار گردد.»
اينجا نيز بزبان اوستايي از کشورهاي آريايي چنين نام مي‌رود :
«ائيرياوْ دَئينگهُو»
                                                                                     ***
درآبان يشت نيز که ستايش اناهيتا و آب است، در کردهء 11، بند 42، از کشورهاي آريايي بگونهء «اَئيري نام» ياد شده که پسوند «نام» در آن نشان گروه (جمع) است.
در همين يشت کردهء 5 بند 17 و در کردهء 24، بند 104  در ستايش آب در کنار رود وه‌دائيتي، از آرياويج بگونهء اَئيريَ نِ وَئِيجَنگهي، ياد شده است.
همچنين در اشتاد يشت از فر ايراني بگونهء اّئيري نم خوّرِّنُو ياد شده است.
اّئيري برابر است با فروتن که در پهلوي بگونهء «اِير» در آمده است، و اين پاژنام (=لقب) نخستين بار در نام ايرج در پهلوي اِيريچ خود را مي‌نمايد، آنجا که برادرانِ به کوچ رفتهء سلم و تور، با جنگ، آهنگ بازگشت بخانهء پدري مي‌کنند، و فريدون با وي چنين گويد :
گرامي، جهانجوي را پيش خواند                       همه گفته‌ها، پيش ايشان براند
ورا گفت کان دو پسر، جنگجوي                       ز خاور، سوي ما، نهادند روي
برادرت، چندان برادر بود                               کجا، مر ترا، بر سر افسربود
تو گر پيش شمشير، مهر آوري                       سرت گردد آشفته از داوري
گرت سر، بکار است، بپسيچ کار                    در گنج بگشاي و، بر بند بار!
و پاسخ ايرج با پدر چنين است :
نگه کرد پس، ايرج نامور                           بدان مهربان، پاک؛ فرخ پدر
چنين داد، پاسخ که اي شهريار                    نگه کن بدين گردش روزگار
که چون باد، برما، همي‌بگذرد                    خردمند مردم چرا؟ غم خورد!
                                                                                  . . .
نبايد مرا تاج و تخت و کلاه                      شوم، پيش ايشان، دوان، بي‌سپاه
بگويم که از شهريار زمين                       مداريد خشم و مجوييد کين
دلِ کينه‌ورشان، به دين آورم                     سزاوارتر، زانکه کين آورم
بدو گفت شاه اي خردمند پور                    برادر، همي رزم جويد، تو سور؟
مرا، اين سخن، ياد بايد گرفت                  ز خور، روشنايي نباشد شگفت
پايان داستان روشن است که ايرج با مهر و فروتني بنزد دو برادر رفت، و آنان وي بکشتند، و نبردهاي هزاران سال ميان کشورهاي بکوچ‌رفته با کشور ميانين آغاز شد.
                                                                                   ***
از واژهء «اير» (=فروتن) در زبان پهلوي، يک واژهء آميختهء ديگر اِيرمِينيشنيه برآمده است که فروتني، تواضع، کم‌رويي گزارش مي‌شود   که واژهء رو در روي آن اَپَرمِينيشنيه خوانده مي‌شود، برابر با بَرمنشي و غرور.
در دفتر «نامکي شتري‌هائي اِيران» (نامهء شهرستان‌هاي ايران) که دربارهء ساخته شدن شهرهاي ايراني و بنيانگزاران آنها سخن رفته است، از همهء شهرهاي خراسان بزرگ ياد شده است، و از آنميان «پّت کوست‌ئي نِيمرُوچ شتريستاني کاپول، اّرتخشِيري سپندياتان کرت اِستيد»   - ترجمه : «در بخش نيمروزان شهرستان کابل را، اردشير پور اسفنديار ساخته است.» يا :
«اندر بخل‌اي   باميک شتريستان ويناپک سپنديات اي ويشتاسپان پوس، کَرت»   - ترجمه : «در بلخ بامي (=روشن) ويناپک را اسفنديار پسر گشتاسب ساخت.»
                                                                                  ***
در يک نامهء کهن بنام ادياتکاري زريران بزبان پهلوي که دقيقي نيز از آن براي سرودن جنگ‌هاي ميان ارجاسپ هيونان و گشتاسب پور لهراسب، بهره‌ برده و نوشتهء پهلوي آن نيز اکنون در دست است، آنجا که زرير، سپاهبد ايران در ميدان نبرد کشته مي‌شود، گشتاسب مي‌گويد که : «هَچ شماه ايران کي هست کي شَويت او هَچ زريران کِين خواهيت» از شما ايرانيان کيست که برود، و کين خانوادهء زرير را بخواهد . . .هِيچ اير او آزات پَسَخْوْ نِي دات بِيجز بستور، پسر او»
پيداست که گشتاسب پور لهراسب بود، و پايتخت لهراسب بر بنياد شاهنامه و همهء نوشته‌هاي برجاي مانده در بلخ بوده، و پور ديگر او «زرير» سپاهبد ايران بود و پس از او سپاهبدي به نوادهء لهراسب بستور مي‌رسد، و گفتارِ گشتاسب رو بسوي ايرانيان دارد، و از ايرانيان و آزادگان هيچکس پاسخ ندارد مگر بستور، و اين داستان نشان مي‌دهد که زماني دراز، کي‌لهراسپ از بلخ بر ايران فرمان مي‌رانده، و فرزندان و نوادهء او نيز ساليان سال ايران سپاهبد بوده‌اند و ايراني!
نکته
اَئيري ساده‌تر شده، با پسوند نَ بگونهء اَئيرينَ درمي‌آيد که بهمين گونه در اوستا آمده است. اين واژه در گذر زمان ساده‌تر شده، اِيران خوانده مي‌شود، با همان آوا که در کابل و هرات و بخارا بر زبان مي‌رود.
براي آنکه روشن شود که واژه‌ها در گذر زمان چگونه ساده‌تر مي‌شوند به دو نمونهء زيبا بنگريم :
واژهء بَر = بالا در زبان اوستايي بگونهء اَپئيري خوانده مي‌شود، که رو در روي آن واژهء اَدَئيري است اگر پيشوند هچا = هچ پهلوي = اج و از فارسي را بدان دهيم، هر دو واژه چنين بوده‌اند :
هَچااَپئيري از بالا

در زبان پهلوي هچ اَپر =  هَچَپَر

در زبان فارسي ازبَر

زِبَر
                                                                              .............

 هچااَدَئيري از پايين

هَچ اَدَر = هَچَدَر

با دگرگون شدن «د» به «ي» همچون پدر و پير

از اِير = ازِير

زير
پايان
                                                                                   ***
برادر گراميم عبدالحي خراساني، شما خود نيک مي‌دانيد که نياي من (پدربزرگ) از تاجيکان قندهار بوده است و من از فرزندي وي سخت سربلندم، اما فرزند شايسته را مي‌بايد که به نياکان خردمند خود نيز، که هزاران سال بر گسترهء فرهنگ و خرد جهان فرمان مي‌راندند، ببالد و سربلند بگيرد! بي‌ريشگي، دردي است که آمريکا و اروپاي امروز را رنج مي‌دهد، و شايستهء ما نيست، پيوند خويش را از ريشه‌هاي چندهزارسالهء اين درخت سايه‌ورِ پربار بريدن، و در جهان پرآشوب آينده، تنها ماندن و خشکيدن.


  • بنیاد نیشابور