• جستجو

 

  • نشر بلخ
  • پژوهشي دربارة نام دليجان

ببند
نام :  
ايميل گیرنده:
  
پیغام :  
 
10087 : شمار بازدید
فرستادن به دوستان

پژوهشي دربارة نام دليجان

(از : تاريخ و فرهنگ دليجان، حسين صفری، نشربلخ، 1382، رويه 9، ديباچه به قلم  استاد فريدون جنيدی)
در گسترة ايران فرهنگي, از فرغانه و يغناب گرفته, تا قونيه و دياربكر, نام جايها از روزگاران كهن چندان در بستر رود زمان درازآهنگ زندگي نياكان لغزيده‌اند و دگرگون گشته‌اند, كه كمتر مي‌توان از پيكرة امروزينشان, چهرة باستاني انها را باز شناخت و از آنكه مردمان امروز, چون نميتوانند از خماپيچ چندان رويداد روزگار كه بر جان هريك از اين نامها رفته است, نيك بگذرند, همگان از همين چهرة امروزين, راز ديرينشان را مي‌جويند. جستاري كه هيچگاه راز درست آنها را آشكار نمي‌سازد!
براي نمونه از شهر باستاني” سمرقند“ آغاز كنيم كه چهرة امروزي آن را مي‌توان آميزه‌اي از ”سمر“ و ”قند“ دانست....قندِ نامدار,قندِ پرآوازه!
اما چنين نيست, زيرا در نزديكي آن شهر, شهر ديگري است كه نام ”مركند“ را دارد و در خوروَران‌(غرب) ايران فرهنگي, روستايي ديگر بوده است به نام ”مركندو“ كه امروز شهر سليمانيه در جايگاه آن ساخته شده است.
يك نگاه به مركند, و مركندو آشكار ميسازد كه هردو يكي است, يكي كوچكتر شدة ديگري, و بخش پاياني آن ”كند“ است كه بگونة ”كَنت“ در زبان پهلوي؛ «شهر» خوانده شده‌است.
از سويي نام سمرقند نيز در نوشته‌هاي پهلوي و از آن ميان, در نامة شهرستانهاي ايران, بگونة «سمركنت» آمده است, وپسوند «كنتِ» آن در نامهاي گوناگون, چهره‌هاي گوناگون پذيرفته است, همچون:
«جند»در بيرجند,
«زند» در هرزند,
«كند» در بيكند,
«گند » درگندارَ (نام باستاني قندهار),
«چند» در چندارِ تهران,
«چندوك»ِ چابهار و
«قند» در قندهار و سمرقند و ...
چون بدينجا رسيديم, «مر» در «مركندو» بررسيم!
اين بخش از نام روستاهاي:
مَر(54-49 و0-35) شهرستان ساوه
مرايو(01-50 و 52-36) لاهيجان
مرزان (10-58 و 29-36) نيشابور
ونيز مراغه و مريوان....... ديده مي‌شود.
پس اگر مركند و مركندو را با سمرقند بسنجيم, روشن مي‌شود كه سمرقند نيز از دو بهر«مر» و «كند» پديد آمده و با يك پيشوند«سَ» كه در روستاي «سَمَشْكند» شهرستان ساري و «سَرَزم» در نزديكي سمرقند و «سَده» در نزديكي سپاهان و «سَدَن» در گرگان و «سَكاني» در اروميه (كاني: خاني : خانيك پهلوي=چشمه), «سكند» در ايرانشهر, «سَمان» (با پسوند ”مان“: جايگاه) در سنندج, «سوين» (با پسوند ”وين“ همچون قزوين) در شهرستانهاي ميانه و زاهدان.
بويژه اين نام در روستاي «س» در دره دراز تويي دربار (يا : تودربار), كه دامغان را به  تبرستان پيوند ميدهد, هنوز به همين‌گونه بر جاي مانده است.
اين پيشوند بگونة «سي» در: «سيران» (دو روستا در تبريز و اراك), سيگان قزوين و بگونة «سا» در ساران (دو روستا در دماوند و بهبهان), «سالان قوچ» قوچان... ديده ميشود. اكنون اگر جايگاه «سا» را در واژة آميختة«سامان» بازيابيم, پيشوند ««سَ» در سمرقند, خويش را مينماياند!بر اين بنياد, نام سمرقند, از سه بخش «سَ» و «مر» و «كند»برآمده است.
اكنون براي آنكه بررسيم تا داوري امروزيان دربارة نام‌ها چگونه است, نويسنده در سمرقند و تاجيكستان , كسي را نديده است كه بجز اين دربارة «سَرَزم» داوري كند:
سرزم, سَرِ زمين است! چون زمين از اينجا آغاز شد و پس از آن, ديگر شهرها بنياد گرفتند!! و سمرقند نيز, قندِ نامبردار است!
دربارة «سِدِه», با آنكه يك شهر, و درآغاز يك ده بيشتر نبوده است همگان را راي بر اينست كه اينجا, ”سه ده“ بوده!
دربارة «مريوان», زيباترين شهر استان كردستان,پندار برآنست كه اينجا «ايوان مار» بوده است و هيچكس از آنان كه چنين داوري ميكنند از خويش نمي‌پرسند كه مگر مار, ايوان يا كاخ هم دارد؟ و شگفت‌تر از همه آنكه من, خود در جشن بزركداشت «بيساراني» سراينده و دانشمند اوراماني بودم و يكي از سخنرانان  نيز در ريشه‌شناسي اين واژه مي‌فرمود كه اين «ايوان مار» بوده است!!! و هيچ مريواني را نيز رگ نمي‌جنبيد كه چگونه اين داوري براست تواند بودن؟
چون اين سخنران نيز همين داوري را از همانان شنيده بود, وهمگان بدين داوريِ نه از روي خرد, دربارة يكي از زيباترين و سرسبزترين شهرهاي ايران, خوشنود و خرسند بودند!
اكنون براي آنكه به مغز سخن خويش نزديك شويم, مي‌بايد بگويم كه «مر» در مريوان و مركند و مرزان, ‌ساده شدة ”مار“ هست, اما نه آن مار كه مي‌خزد ونيش ميزند!
برترين موبد و دانشمند زمان ساسانيان, كسي بود به نا ”آتورپات مانسپندان“, چون اين نام را بشكافيم, چنين بر مي آيد:
آتور= آذر فارسي,     پات= پت پهلوي, بَد فارسي: نگهبان
مان= خانه,     اسپند= اسفند:مقدس
آتورپات مانسپندان: نگهبان آذر خانة مقدس
در دبيرة پهلوي گاهگاه «ر» به گونة «ن» نوشته مي‌شود و «ن» نيز بآواي «ر» در مي‌آيد, همچون.............و............ : شتر=شهر بدين آيين, مانسپندان بگونة مارسپندان نيز درآمده است و در بسيار نوشته‌ها از وي بدينگونه نام ميبرند, درآمده است و در اين دگرگوني مان=خانه, بگونة مار=خانه دگرگون شده و به همين روي مريوان «مار ايوان» است كه خانة ايوان= خانه كاخ بوده‌باشد!
اما اگر«مر» بمعني شمار و آمار بوده باشد, مريوان شهر زيباي ما, در كنار درياچة «زريبار», (درياچه‌اي كه در ميان دره از هزاران چشمة جوشنده پديد آمده است) كاخ و ايوان يا دفتر و جايگاه دفتر و ديوان ايران است نه «ايوان ماران»!!
دربارة روستايي در گناباد بنام «رغاسان» كه پيشوند «رغا» همان است كه در مراغه=مه‌رَغَ, و در«رَغ» يا «رگ»=نام باستاني «ري» ديد ميشود و پسوند «سان» آن نيز در رواسان و لواسان و كوسان ديده مي‌شود, چون آمارگران دولتي آن را بگونة «رقاصان» نوشتند.نرم نرم «ق» آن نيز تشديد گرفت و بگونة «رقّاصان» درآمد و چون داوري بر اين بود كه باشندگانِ نخستين آنجا همه بازيگر«رقاص» بوده‌اند, در اين سالها هزاران نامه به فرمانداري و استانداري و وزارت كشور پيوسته شد, تا نام آنرا به «خرمدشت» برگرداندند!
دربارةروستايي بنام «كرران» با پيشوند «كر» از ريشة اوستايي (كر=كردن, ساختن) با پسوند «ران= جايگاه» كه در نامهاي بسياري چون تهران, شميران, چناران...... ديده مي‌شود, داوري بر اين است كه باشندگانِ نخستين آن همگان «كر» بوده‌اند.
دربارة روستايي در نيشابور بنام «كلاتة كوران» با پيشوند «كو» كه در باكو, ماكو, كوچصفهان,كومشه=قمشه,كومش,كوم= قم ديده مي‌شود, با پسوند «ران», داوري همگان آنست كه باشندگان نخستين آن همكان «كور» بوده‌اند!
وشگفتا كه كسي نينديشيد, چگونه شايد در يك روستا همگان بازيگر (رقّاص) بوده‌باشند, بي‌آنكه كسي براي آنان نوازندگي  كند!پس اگر در ميان انبوه بازيگر چند نوازنده نيز بوده‌است, نمي‌توان انديشيد كه همة آنان «بازيگر» بوده باشند!
و بدينسان يكي از زيباترين نام‌ها  كه در آغاز«جايگاه فروغ وروشنايي»بوده است؛ نرم نرم جايگاه بازيگران مي‌شودآن نام زيبا را دگرگون مي‌كند, و اين نيست مگر سرگذشت آنان كه از ريشه و بنياد فرهنگ خويش بريده باشند و در جهانِ بي‌ريشگي, ريشه بديگر جاها تنيده باشند! واي بر ما!
دربارة «اَردَغِش» (روستايي در نيشابور) كه پيشوند آن در اردلان, اردكان, اردستان.... هنوز روان است, و «ارد» همان «ارت» پهلوي و «اشي» اوستايي است كه نيروي نگهبان خانواده و شكوه و دارايي و نيز ياور جنگاوران در جنگ با بيگانگان  است و همچنين نام روز بيست و پنجم از ماه‌هاي ايراني است و بر اين بنياد؛ اردستان جايگاه ارد, اردبيل=اردويل: شهر ارد, اردكان: خانة ارد است و اردَغِش نيز مي‌بايد جايگاهي ويژة ارد بوده باشد, اما چون آمارگران دولتي نتوانسته‌اند آنرا در يابند, نام آنرا دردفتر و ديوان خويش «اردوغش» آورده‌اند, يا جايگاهي كه در آن اردو, غش كرده باشد!؟!
دربارة كرمان داوري بر آن شد كه جايگاه ”كرم“ بوده است, و بازماندگان اردشير ساساني براي پاسخگويي بتاريخ دربارة يورش سختي  كه بدان مرز كردند, داستان” كرمِ سيب و هفتواد“ را نيز ساختند. باز آنكه نام اين شهر آرام و زيبا و كهن بمعني «ميهن  كوهستاني» است.
دربارة نام تبريز همگان را راي بر اين افتاد كه تب دختر خليفة عرب در آنجا ريخته است.
دربارة سمنان داوري شد كه كسي از آنجا سه من نان خواسته, و دربارة اهواز (نام باستاني)كه در سنگنوشته‌هاي هخامنشي بنام اَئََوج از آنجا ياد شده است, داوري شد جايگاه «آهو» بوده, چون از حج و حجاز برمي‌آيد و با همين يك نمونه, «آز» در زبان تازي به معني جايگاه است, پس در زبان فارسي نيز اهواز؛ «آهوآز» يا جايگاه آهو بوده‌ و شيراز در آغاز« شير+آز» يا جايگاه شير بوده‌است  و كسي ازوي نپرسيد كه اگربر بنيادِ  يك واژه داوري كنيم كه آز در زبان تازي بمعني جايگاه بوده‌است و آنرا بپذيريم؛ آنرا به زبان فارسي چه پيوند؟
اما چنين نيست و اهواز دگرگون شدة نام ائوج است و شيراز از دو بهر «شي»,كه در زبان اوستايي از ريشة نشستن است و «راز» كه در روستاهاي:
راز 01-55 و 55- 37 بجنورد
رازان 47-48 و 37-33 خرم‌آباد
رازان 00-49 و 15- 33 بروجرد
رازان 07- 50 و 38- 33 محلات
رازباشي 30-48 و 43-33 خرم‌آباد
رازبين 25 –48 و 27- 36 زنجان
و رازقان‌(رازكان) ساوه, رازقند (رازكند) سبزوار, رازگردان اراك, رازمجين زنجان, رازمره تهران, رازميان قزوين, رازنك مشهد, رازي خوي, رازيان (كرمانشاه و مراغه), رازين (همدان و ساوه), راژدن و راژگون اروميه! و سرانجام «رازيانه‌كاري»  كازرون از روستاي بكش, بخش فهليان كازرون(ب) است و در همة اين نامها «راز» به معني خانه و جايگاه است كه در واژة آميختة «رازگر»=معمار, خانه‌سازنده, بازمانده است و بر روي هم , شيراز را «نشيمنگاه يا جايگاهِ نشستن» مي‌شناساند؛ كه خود از داستان كوچِ بزرگي كه به نشستن در شيراز انجاميده‌است, داستان مي‌گويد: و كودكان دانند كه سرتاسرِ دشت‌هاي ايران, چراگاه آهوان بوده‌است, چنانكه پيش از كشتار شير ايراني, همة بيشه‌هاي ايران شير نيز داشته‌اند.
دربارةدگرگوني چنين نام‌ها, هزاران داستان از هزارجاي ايران مي‌توان آوردن, كه يكي از آنها نيز نام كهن وپرارج «دليجان» است, كه بي‌انديشگان؛ يا از ريشه‌بريدگان؛ آن را از دليجان فرانسوي(كه كالسكة روسي باشد!), مي‌پندارند!!
پسوند اين نام؛ «جان», در «ارجان»(شهر كهني كه چند سال پيش, نشانه‌ها و نمادهاي يكي از برترين نمونه‌هاي شهرنشيني ايران از زير خاكِ آن بدر آمد), و در لاهيجان, سيرجان, برازجان, سينجان.... شنيده مي‌شود, سبك‌تر شدة «گان» و «كان» است, كه از ريشة «كَن» اوستايي برآمده است و همان خان و خانه و جايگاه بوده باشد.
چون در پسوند آن جايي براي گفتگو نمي‌ماند؛ اكنون مي‌بايد به پيشوند آن پرداختن!
روشن است كه«مان»؛ پسوندِ جاي؛ بگونة ساده‌تر «مون» نيز مي‌آيد,چنانكه در روستاي «مون» شهرستان آمل, و مونجِ نوشهر و مونَق=مونكِ ميانه, مونك خرم‌آباد و دامون گيلان.
و اين گونة «مون» در نام يكي از كهن‌ترين شهرهاي ياد شده در سومر, بگونة «ديلمون» بر جاي مانده است, و پيشوند «ديل» در آن نام ِ كهن, در روستاهاي:
ديل30-50و34-30  بهبهان
ديلانچي 07-47 و 06-34 كرماشان
ديلمان‌جيخ 18-45 و 00- 37 اروميه
ديلز 10-45 و 37-36 مهاباد
ديلزي 26- 44 و 59- 37 خوي
ديلگان 33- 51 و 46- 30 بهبهان
ديلگه 31- 45 و 40- 36 مهاباد
و نيز... ديلم در بوشهر, ديلم در شوشتر, ديلمان در لاهيجان, ديلمان دره در خوي, ديلم بالا و ديلم پايين در دزفول, ديلمده در هروآباد, ديلمزار در اراك, ديلمشاه در سراب, و ديلي در شهرضا (قمشه) و سرانجام ديلمانِ گيلان‌ ( با آواي دِيلُم daylom در زبان گيلي و تبري) ديده مي‌شود.
اكنون مي‌بايد براي شناختنِ هر دو بهرِ نام‌هاي ايراني , به نام «قندهار» بازگرديم.دربارة پيشوند اين نام,پيش‌تر سخن گته شد و پسوند آن «هار» را نيز مي‌بايد بگونة پيشوند در روستاهاي:
هاردنگ 11-51 و 18- 32 سپاهان
هارُم 45-53 و 56- 28 فسا
هارموثيه 31- 56 و 30 -29 سيرجان
هارولان 47- 44 و 32 – 37 اروميه
هارون سكز 45- 53 و 48- 28فسا
هارون‌كلا 26- 52 و 25- 36 آمل
نيز.... در هارون‌آباد سنندج, هارونو سيرجان, هاروني؛ دو روستا در شهركرد و يزد, هارونية تبريز, هارة آمل و هاري‌آباد نهاوند جستجو كرد.
واژة «هار» در اين نام‌ها دگرگون شدة «هال» در نام «اردهال» است (روستايي در دليجان). سنجش نام‌هاي اردكان و اردستان و اردبيل و اردهال, نشان مي‌دهد كه «هال» نيز همان جايگاه يا خانه و دهكده و شهر است. چنانكه اين واژه در يكي از زبان‌هاي آريايي (انگليسي), بگونة « hall», يا بخشي از جايگاه و خانه,كاربرد دارد!
پس نام زيباي قندهار, هم در پيشوند و هم در پسوند,جاي و خانه.... است و اگر خواهيم كه بدانيم چرا يك نام در پيشوند وپسوند يگانه است,مي‌بايد به واژه‌هاي برابر, در زبان فارسي بنگريم:
جايگاه, دهكده, دهستان, بيشه‌زار, دشتستان, كوهستان,كوهسار, جنگلزار, شهرستان!
اين نام براي يك خانه نيز, در واژة (خانقاه=خانگاه) فارسي هنوز كاربرد دارد كه پيشوند و پسوند آن يكي است و نام قندهار نيز همان جايگاه يا شهرستان است!
بر  اين بنياد: كندوان؛ سه روستا در ميانه, اردبيل و نوشهر, كندلوسِ كجور و كندمانِ مهاباد, كندخانه در مرند, همه به همان معني قندهار و جايگاه‌اند با پسوندهاي گوناگون! پس از اين مي‌بايد به نام سمرقند بازگرديم كه هر سه بخش آن؛سَ, مر, قند, جايگاه ويا خانه است و براي چنين نام‌ها نيز در زبان امروز, نمونه داريم:
1-    درخونگاه: در, خون=خان, گاه, نام يك برزن در نزديكي بازار تهران.
«در» در زبان فارسي, بجاي «خانه» كاربرد دارد. چونان «در و دشت= خانه و دشت», «دربار= خانة باردادن» و «دَرندشت = خانة بزرگ»! و واژه‌اي كه به جاي «در» امروز كاربرد داشته است, همانا «دروازه» است.
2-    خوچيستان واچار: خوزستان بازار؛نام اهواز درزبان پهلوي كه از سه بهر آمده است: بازارِ+ خوز=ائوج + استان.
3-    دل وَرجن: روستايي در استان بلخ افغانستان (دل+ ور= وار= باره‌+ جَن= جان)
با اين گفتار مي‌توان بنام يك روستاي ديگر كه با «راز» آغاز مي‌شود برگرديم, وآن, «رازيانه‌كاري» دهي از دهستان «بكش» بخش فهليانِ شهرستان كازرون است  كه همگان را گمان بر آنست كه در آنجا رازيانه كاشته مي‌شود, باز آنكه, رازيانه گياهي است خودرو ودارويي, كه هيچگاه بر دست مردمان كاشته نمي‌شود و فرهنگ جغرافيايي ايران, فرآورده‌هاي كشاورزي آن را روستا را چنين بر شمرده است: غلات, برنج, ترياك, نخود .
پس اين روستا نيز از سه بهرِ راز+ يان‌(جايگاه)+ كاري( از ريشة «كَر» اوستايي؛ كردن, ساختن يا ساختمان برآمده است, كه در نام‌هاي (دارابكرت= دارابگرد= دارابجرد) ديده مي‌شود و در زبان روسي بگونة «گراد»: شهر: پسوند نامِ شهرها آمده است و همان است كه در آلماني بگونة «گارت» در اشتوتگارت , و در زبان سِربي بگونة بلگراد بر جاي مانده است.
4-    دليواندان از شهرستان فومن(دلي+ وان+ دان)
اكنون مي‌توانيم به بخش پيشين باز گرديم.آنجا كه چند روستا را با پيشوند «ديل»بر شمرديم, اگر پيشوند مي‌تواند بگونة پسوند نيز درآيد, اين پسوند نيز در نام «اَبي دلي», نام يكي از دهستان‌هاي ششگانة بخش لنگه (اكنون شهر شده است) از شهرستان بوشهر  (اكنون استان است) ديده ميشود!
نيز در نام‌هاي:
زودل: 09-49 و 14-37 فومن,
سردلي: 46-49 و 38-31 اهواز,
گله دلي: 0-50 و 08- 32 اهواز,
كندلي: 56-44 و 41-8 خوي,
و از همه بهتر پنج روستا با نام دلي:
دلي 40-50 20-31 بهبهان,
دلي 47-55 و 4- 37 گنبد كاووس,
دلي 40-50 و 28-31 شهركرد,
دلي (الا) 47-49 و 19- 31 اهواز,
دلي(پايين) 47-49 و 19-31 اهواز.
و بر بنياد همة گفته‌هاي پيشين, شهر زيباي دليجان, پيشوند «دلي», ديل=دل=جاي, و پسوند «جان»=گان=كان=گاه, همان نام را دارد كه قندهار و كندوان و.....دارند و اين نام, بهمين گونه, بر چند روستاي ديگر ايران:
دليجان 18-50 و47-36 لاهيجان,
دليجان 07-49 و 28- 37 لاهيجان,
دليجان 07-49 و 28-37 تالش,
دليجان 54-49 و 15-37 لاهيجان,
و بگونة:
دليگان 39-51 و48-32 سپاهان,
دل‌گان 19-59 و 33-27 ايرانشهر,
دلگان 16-61 و 28-25 چابهار,
دلگون 29-50 و05-31 بهبهان,
و دليخان 53-58 و 43- 28 ......
نهاده شده است و با اندك دگرگوني در آواها, اين نام زيبا را در: دِريجان 23-58 و 40-28 شهرستان بم, دِريژان(بالا وپايين) 24- 49 و 25-33 شهرستان بروجرد, دِريكند 46-52 و 32-36 شهرستان بابل باز مي‌يابيم.
و اكنون, اگر نيك بنگريم, پسوند اين نام, «جان» (ودر زبان مردم كاشان: جون؛ديلجون), درست همانست كه در «ديلمون» سومري وجود داشته, و اين دو نام, از ديدگاه پيشوند و پسوند, هردو يكي هستند, و نام «ديلمون» هنگامي در جهان باستان و در كنار گاهوارة ايران فرهنگي, بر يك شهرِ نامبردار نهاده شده بود, كه تا چهار هزار سال پس از آن, كشورهاي فرانسه و روسيه پديدار نشده بود, تا گاري و گردونة ايراني را, كه بر پاية همة پژوهش‌هاي انجام شده, از ايران بديگر كشورها رفته است؛ نام «دليجان» بدهند, و چند سده پس از آن , نام دليجان فرانسوي بايران بيايد و از بندرهاي درياي پارس, يا درياي خزر, راههاي زميني قفقاز و كردستان, از تهران و ديگر شهرها گذشته, ‌راست به دليجان كهن ما فرود آيد, و نام ِخويش را بدان دهد!
باري اگر بر پاية اين گمان نادرست, دليجان را برگرفته از كالسكة فرانسوي بدانيم, مي‌بايد كه راهي درخورِ گذرِ دو كالسكه از كنار يكديگر باشد كه دليجان از آن بگذرد و به شهر دليجان برسد!
باز آنكه در گيلان, سه روستا به نام دليجان داريمكه در فرهنگ جغرافيايي ايران؛ رزم‌آرا, نامشان آمده است.
چنين: «دليجان بخش شاندرمن از بخش ماسال راه مالرو, دليجان  بخش بازكياگوراب راه مالرو, واز  اين جاده‌هاي مالرو, دليجان را توان گذشتن نيست.»
بويژه «دليجان (delijan) ده جزء دهستان اشكوربالا بخش رودسر شهرستان لاهيجان:48 كيلومتري جنوب رودسر, 12 كيلومتري جنوب خاوري سي‌پل,كوهستاني, سردسير, سكنه220, شيعه,گيلكي, فارسي, چشمه, غلات, بُنشن, لبنيات, شغل: زراعت و گله‌داري, راه مالرو صعب‌العبور»  و آن كسان كه مي‌دانند راه اشكور را همة بولدوزرهاي وزارت راه, تا كنون نتوانسته‌اند كه بشكافند,چگونه مي‌توان باور داشتن كه يك دليجان فرانسوي, باين ”دليجان“ رفته باشد, آنهم از راه «مالروصعب‌العبور» آن, پس از گذشتن از راه سخت‌گذرِ مالرو اشكور بالا؟!
ايراني!... همين خودباختگي است كه سوداگران اروپايي آنرا خوب شناخته‌اند, و آسان از آن در راه جانخواهي و جهانخواري  خويش, در اين كشور كهن گسترده سود مي‌برند, و تا گَردِ ننگِ خودباختگي؛ و دنباله‌روي و فرمانپذيري از آنان را از انديشه و گفتار و كردار خوي فرو نَتكانيم, زمانه چنين خواهد بود, و چنين خواهد گشت!
بر پاية سنجش ديلمون و دليجان يا دليگون است كه مي‌توان داوري كرد كه دليجان نيز؛ همچون ديلمون؛ دست‌كم از پنج هزار سال پيشينه برخوردار است و نويسندة پاكنهاد اين دفتر, كه همة سالهاي جواني خويش را با مهر فراوان, بر سرِ پژوهش فرهنگ و زبان پربارِ‌ اين  شهر زيبا, كه اكنون كاملترين و پربهاترين زبانهاي ايراني(راجي) است گذرانده, و دفتر پرارج ِپيشينِ  ايشان «واژ‌ه‌نامة راجي»,دروازه‌اي زيبا از بهترين گونه‌هاي واژه‌هاي ايراني بسوي ايرانيان گشوده است, همواره در انديشه و نگراني اين نام باستاني و پيشينة آن بوده است و اميدوارم كه با اين گفتار, روان ايشان و ديگر دليجانيان گرامي آرامش پذيرد كه: نام اين شهرستان از كهن‌ترين نام‌هاي ريشه‌دار ايراني است, و بدين نامِ ريشه‌دار, بايستي باليدن و خوشنود بودن!
چنين است كه بسا از روستاها كه نامشان در اين پژوهش‌ آمده است, بهمان شيوة بازاري بازسازي شده‌اندكه پژوهندة سخت‌كوشِ ما, همه را بهمان گونة شنيده شده, در دفتر خويش آورده‌اند, از من نيز خواسته‌اند كه دربارة آنها نيز داوري كوتاهي بكنم!
از ديدگاه من, گفتار پيشين براي روشن كردن چگونگي ريشه‌يابي  مردميِ نام‌هاي ايراني بسنده باشد, اما نگرش به چند نام نيز؛ بايسته مي‌نمايد!
باز آنكه, پسوندِ اين نام «هر» سبك شدة «هار= هال= خانه» است, و پيشوند آن نيز «كال» و «كل», در نام كلاته يا كلات فرانسه و «كلا»ي تبرستان و گيلان؛ ده يا روستا است.
روستاي «قالهر» كه بگمان مردمان, در آغاز, نگهبانان نيرومندي داشته است و نام آن «قلعه نر» بوده و نرم نرم بگونة قالهر درآمده است!
روستاي «سينقان» كه بگمان باشندگان, چون روي «سينة كوه» جاي گرفته «سينكان» نام داشته و پس از آن سينقان شده است, كه همان سينة كوه بوده باشد!
نام اين روستا از دو بهر «سين» و «قان= كان = گان = جان» برآمده است, و سين يا بهر نخستِ آن, يا كوتاه شدة «سَئِنَ» اوستايي؛ بمعني آهن, يا فلز است, و همين واژه, در پهلوي بگونة آسِن درآمده است و در كردي و سمناني آسِن و در نيشابور و دليجان؛ دگرگون شدن «سِ» به «هِ»(همچون آماس و آماه, خروس و خروه), آهِن خوانده مي‌شود.و سينقان بر رويهم, كانِ آهن يا كانِ فلز است؛ يا آنكه «سين»  را دگرگون شدة «سان» درشمار آوريم , و پيش از اين دربارة آن سخن آمد كه بررويهم «جايگاه» را مي‌سازند, نه سينة كوه.
معني روستاي «مُزوش»؛ كه نامي كهن به دارازناي تاريخ ايرانزمين دارد؛ بگمان مردمان چنين است كه چون بيشتر زمين آن وقف حضرت علي‎(ع) است, مردمان آن مزدبگير بوده‌اند و كم كم بگونة «مُزوش» بر زبان رانده شده است. باز آنكه نام اين روستا نشان مي‌دهد كه بسيار پيش از ظهور اسلام پديد آمده باشد!
اما امروز كم نيست روستاها, كه وقف امام رضا(ع) يا امام حسين(ع) يا هريك از امامزادگان بوده باشد!
شيوة كار در اين روستاها بر روال مزدبگيري روستاييان نيست؛كه همه, با پيماني روشن, به روستاييان و كشاورزان واگذار مي‌شود و از آنان بخشي از درآمد را مي‌گيرند!
روستاي «بهاريه», چون در بهار هواي خوبي دارد, ‌بهاريه نام گرفته است. و در كجاي جهان, روستا يا شهري پيدا مي‌شود كه در بهار هواي خوب نداشته باشد؟!
نام روستاهاي دليجان را همچون همة روستاها و شهرهاي ايران مي‌توان شكافتن و شناختن! اما اين پيشگفتار را بيش از اين, گنجايش بررسي نام‌ها نيست.
با آرزوي بازشناسي و خودشناسي همة  ايرانيان, بويژه دليجانيان مهربان, و نيز با آرزوي آنكه پژوهش‌هاي بيشتر در زمينة فرهنگ و زندگي مردمان آن, از نويسندة اين دفتر, يا ديگر جوانان پژوهندة دليجان, به اندوختة فرهنگي كشور افزوده شود.
فريدون جنيدي
بنياد نيشابور
بهار 82


  • بنیاد نیشابور