• جستجو

 

  • نشر بلخ
  • نيشابور

ببند
نام :  
ايميل گیرنده:
  
پیغام :  
 
12235 : شمار بازدید
فرستادن به دوستان

نيشابور

فريدون جنيدي
 «خورآسان» در زبان پهلوي ،  به معني (خورآيان) است، يا جايي که خورشيد از آنجا مي آيد ، يا مشرق (14)و چون ايرانيان نماز و نيايش خويش را رو به سوي نور ، و آفتاب انجام مي دادند به ويژه براي مشرق و خراسان که دو نماز «گاه سپيده دم » و « گاه بامداد » را روي بدان سوي مي خواندند ، ارزشي ديگر مي دانستند چنان که در تقسيم هاي ديواني و کشوري نيز خراسان همواره پس از پايتخت ايران قرار داشت و کنارنگ خراسان سپهسالار ايران بوده و همواره در همه آيين ها نام او را پس از نام شاهنشاه مي آوردند .
ابوسعيد ابوالخير يکي از بزرگ ترين عارفان ايراني نيز پايتخت خود را در نشابور قرار داد و هيچ گاه از خراسان بيرون نرفت ، حتي به حج ..  و مهري سخت به خراسان و نشابور داشت چنان که روزي کسي از نشابور به بغداد مي رفت ، او را گفت به بغداديان آن که تازي بداند بگوي :
فمطلع الشمس من خراسان (15)
و آن که فارسي داند برخوان :
    سبزي و بهشت و نوبهار از تو برند
    آني که به خلد يادگار از تو برند
    در چينستان نقش و نگار از تو برند
   ايران(16) همه فال وروزگارازتوبرند(17
چنين است که نيشابور را به جز ازدروازه هاي کوچک که از آن ياد کرده خواهد شد، چهار دروازه بزرگ بوده است که هر چهار، رو بسوي خورشيد داشته اند و هنگام برخاستن خورشيد،نخستين پرتوهاي آفتاب از هر چهار دروازه به اندرون شهر مي تابيده است. و اگر چه نقشه آن شهر در دست نيست ولي مي توان به ياري انديشه اين نقشه را چنان که در نگاره آمده است ، مجسم کرد.
و اين آگاهي را «امام الحاکم » نيشابوري در تاريخ نيشابور به ما مي دهد  .که چون شاپور خواست که شهر نشابور را بنا کند چهار دروازه در چهارسوي آن چنان بساخت که هنگام برآمدن آفتاب از هر چهار دروازه آفتاب به درون شهر ميتابيد.
هنوز دز خانه هاي کهن زرتشتيان يزد و کرمان ، نخستين پرتو آفتاب نيز بر«پسکم مس »مي تابد . اين خانه ها که به سبک معماري پارتي ساخته مي شود ،  داراي چهار پسکم Peskam يا صفه است که در چهار سوي سراي قرار دارند ، هر پسکم، ايواني با آسمانه ي زخمي (سقف ضربي) است که به اتاق ها راه دارد .
يکي از اين پسکم ها، راه ورودي سراي است و دو پسکم ديگر دو سوي محل رفت و آمدهاي روزانه است  وپسکم بزرگ (که پسکم مس خوانده مي شود ) از ديگر پسکم ها بلند تر و سر آن از سطح پشت بام بالاتر است ، چنان که نخستين پرتو خورشيد بر آن مي تابد و آغازگاه بامداد ، يا نماز بامداد را آگاهي مي دهد ..
اين پسکم ، اوستا خوانده مي شود ، و همواره گياه سبز و گلدان و گلاب و بوي خوش چون اسپند و کندر و عوددر آن جا موجود است و کساني که تن پاک دارند ، مي توانند گام بدان نهند .  بدين روي ، گاهگاه آن را « پسکم پاک » نيز مي ناميم
چنان که مي دانيم اين نوع ساختمان را در فرهنگ معماري جهان به نام پارتي مي شناسند و ريوند و ابر شهر يکي از بزرگ ترين شهرهاي تيره پارت است که شهر دروازه ي خورشيدش مي ناميم .
مقدسي مي گويد : در نيشابور کوي ها هست که بيش از نيمي از شيراز وسعت دارد .   .
يکي از کوي ها که از آن نام برده مي شود« کوي ناوسار» است ..« .ناو» ،
نيم تنه ي درختي ميان تهي است که يک سر آن در زميني بلند است و سر ديگر آن نيز بر زمين بلند ديگر جاي مي گيرد
دروازه هاي نيشابور
مقدسي بسياري از دروازه ها را در نشابور نام مي برد و روشن است که همه  اين دروازه ها دروازهي بيروني شهر نبوده اند ، چون پادرزم چنين شهري که شست دروازه داشته باشد سخت است . پس چنين پيدا است که دروازه هاي کهن دژ نخستين با گسترش شهر در ميانه ي شهر قرار مي گيرد و آن گاه که باره ي دوم بر گرد شهر گسترش يافته کشيده مي شود آنجا را نيز دروازه هاي تازه مي سازند و با گسترش هر باره ي تازه به شمار دروازه ها افزوده مي شود . ( 18 )
باز آن که برخي از کوي ها خود براي خود دروازه اي داشته اند که نظير آن را در محله ي دستوران زردشتي يزد هنوز ميتوان باز ديد و اين گونه دروازه ها کوي ها را از يکديگر جدا مي کرده است .در هر حال چهار دروازه ي شهر بنا به روايت نامبرده ، دروازه ي پول ( پل ) دروازهي کهن دژ ، دروازهي کوي معقل و در وازه ي پل تکنين ، کهن دژ بيرون از شارستان است ( 19 ) و ربض پيرامون شارستان . پس نقشه ي آن به گمان نزديک چنين ميشود
از دروازه هاي بيروني ربض :
دروازه ي جيک که ره به سوي بلخ و ماوراء النهر مي گشوده است .پس دروازه شرقي است ؛ پس دروازهي شرقي ا ست .
 ديگر ، دروازه ي قباب (قبه ها ، گنبدان ) که راه عراق ( ايران مرکزي )و گرگان را باز مي کرده ؛ پس دروازهي غربي است . از ميان دو گنبد :  مهرآباد و شادمهرک ، مي گذشته است که هنوز ساختمان اين دو کنبد سالم است . ( 20 ) و ديگر  دروازه ي اسپربس که به سوي قهستان  ( جنوب خراسان ) و پارس ، باز مي شده که دروازه ي جنوبي است .و چهارمي دروازه ي احوض آباد  که مي بايستي دروازه ي شمالي بوده باشد
شهر
موقعيت اقليمي نيشابور
پيشينيان نيم کره ي شمالي را از استوا تا قطب به هفت اقليم تقسيم کرده بودند و نشابور ، در اقليم چهارم قرار دارد . و بدين روي داراي هوايي ميانه و خوش است . شهر در ميان دشتي گسترده نهاده شده که از سوي شمال محدود به کوه بينالود است . از اين کوه به جز از رودهاي کوچک ، ذخيره هاي سرشار از آب هاي زيرزميني از شمال به جنوب روان است که با برآوردن کاريزها و دولاب ها دشت گسترده ي نيک نشابور را سرسبز و پر بار مي کند و اين خود به گردهم آيي مردمان و بناي روستاها و شهرهاي نخستين کمک مي کند . ( 21 )
پناهگاه شمالي؛ يعني کوه بينالود هم چون دژي شهر را از برخي يورش هاي همسايگان بي فرهنگ شمال غربي ايران محافظت مي کند به طوري که شهر در پناه اين حصار و نيز در پناه پادگان بزرگ شرقي ايران که همواره در شهر توس جايگاه داشته ، مي توانسته است که چند دم بيشتر از شهر هاي ديگر خراسان از يورش ها در امان بماند .
لطافت هوا ، آمادگي خاک  و کان هاي بيشمار چون فيروزه ، گوگرد ، مس ، نمک ، گچ و ... موقعيت جغرافيايي ي اين شهر که شهر را بر سر راه همه ي شهرهاي خراسان و ديگر بخش هاي ايران قرار مي دهد ، امکانات تجاري ، اقنصادي و فرهنگي ويژه اي فراهم آورده است که شهر را تا بدان مرحله از گستردگي برساند که در تمام ادوار پيش از يورش مغولان ، آبادترين شهر خراسان و يکي از بزرگ ترين شهرهاي ايران و جهان شود چنان که پس از اسلام نيز ، مرکز بزرگ مسيحيان ايران و کليميان بود و نيز پايتخت زرتشتيان به شمار مي رفت .
در کتاب ها از رونق بازارهاي نشابور و نيز تجمع گروه هاي مختلف از پيروان دين هاي گوناگون در نشابور افسانه هاي بسيار آمده است که همه ، داستان از بزرگي شهر و رونق بازار و مدارس و مساجد و خانقاه هاي آن مي کند .  
*« گفتم واقعه ي تو چيست ؟ گفت : مرا يک انباز به بلغاربوده است و يک انباز به نهرواله ( 22 ) بازرگان نشابوري که انباز به بلغار دارد بي گمان در روم و فرنگ و چين نيز داد و ستد داشته است .
* « ... در اين سال به مکه قحط بودئ و چهار من نان به يک دينار نيشابوري بود ...» ( 23 )
« روزي شيخ ما ابوسعيد در نشابور بر نشسته بود ( سوار بر اسب بود ) و با جمع به جايي مي رفت . به در کليسايي رسيد » (24 ) !
روشن است که در نشابور کليسا فراوان بوده است که اينجا به يکي از آنها اشاره مي رود ، چنانکه اگر تنها يک کليسا در اين شهر مي بود کافي بود که بگويد «به در کليسا رسيد » .
*« ... جهودي در راه مي آمد ( طليسايي بر افکنده و جامه هاي خوب پوشيده و به کنشت مي شد .( 25 ) »
* « خاصه امام ابومحمدجويني را که او را اين آرزو زيادت بود و او
شيريني پزي آن بازار توان آن را داشته است که به يک خريدار ،  ده من کاک بفروشد .
وکيلي جهود داشت و پيوسته او را به اسلام دعوت مي کرد.»( 26 )بايد سنجيد که تا چه اندازه يهوديان در کار بازار و داد و ستد و کشاورزي دست داشته اند ، که کسي چون امام ابومحمدجويني خويش را ناچار از آن مي بيند که وکيلي جهود اختيار کند .
* « روزي شيخ ما در نشابور بر نشسته بود و جمع متصوفه در خدمت او بودند و به بازار فرو مي شدند .  جمعي برنايان   ( کودکان ) مي آمد برهنه ، هر يکي از ارپايي ( کفشي ) چرمين در پاي کرده و يکي را بر گردن گرفته مي آوردند . چون پيش شيخ رسيدند ، شيخ پرسيد : اين کيست ؟ گفتند : امير مقامران ( قماربازان) است . شيخ او را گفت : اين اميري به چه يافتي ؟ گفت : اي شيخ به راست باختن و پاک باختن ...شيخ نعره اي بزد و گفت : راست باز باش و پاک باز باش و امير باش » ( 27 )
شهري که در آن رسته ها و صنف ها از همه گونه – چون خرازان ، ريسمان بافان حريربافان : کوزه گران ، کاسه گران ، نگارگران ، کاريگران ( معماران ) ، آهنگران ، مسگران ، رويگران ، شيشه گران ، مطربان ، مغنيان و حتي قماربازان وجود داشته است .
* « به سر « کوي حرب رسيد » . دوکان هاي آراسته ديد به رياحين و ميوه هاي نيکو نهاده و آن جاي عظيم خوش بود . چنان چه در جمله ي نشابور موضهي از آن خوش تر و آراسته تر نبود . شيخ گفت : اين موضع را چه گويند ؟ گفتند سر کوي حرب ! شيخ ما گفت : خه ( آفرين ) کسي را که سر کوي حربش چنين بود  .بنگر تا سر کوي صلحش چون بود ! »( 28 )       
* «نويسنده ي اسرارالتوحيد نواده ي ابوسعيد است و هزار سال پيش مي زيسته و از زبان پدرش مي گويد که : دکان هاي سر کوي جنگ نشابور« به گل و ريحان آراسته بود...! » و از اينجا عظمت بازار نشابور را بايد دريافت .
* چون به خانقاه باز آمدند شيخ مرا گفت اي حسن برو به سر چهارسوي کرمانيان ، کاپزيست آنجا ، کاک نيکو نهاده . ده من کاک بستان ،  کنجد سپيد و مغز پسته در روي او نشانده «شيريني پزي آن بازاد توان آن را داشته است که به يک خريدار ، ده من کاک بفروشد و از اينجا بزرگي دکان هاي نشابور را بايد سنجيد ! و اگر در بازار نشابور،  کرمانيان براي خود چهارسو داشته اند ، همه شهرهاي ايران در آن بازار که درازيش دو فرسنگ بوده مي بايد که چهار ( سو ، تيمچه ، بازارچه ...و کاروانسرا داشته باشند .
* « محله اي که در اين شهر نه چندان بزرگ است و نه چندان کوچک . بيش از 300 کوچه دارد » ( 29 )
* « در ميان بازارها ، تيم ها و تيمچه ها و کاروانسراهايي براي اصناف مختلف وجود داشته که هر صنفي در محلي جدا از ديگران ، جاي مخصوصي را براي خود داشته است. » ( 30 )
 « دکاکين و مهمان خانه هاي نيشابور مملو از نمايندگان صنايع مختلفه بود و در حوالي شهر هم چنين   مس ،  آهن ، نقره       ،   فيروزه و معادن ديگر را استخراج مي کردند.»( 31 )
*« آن را عروس شهرهاي اسلامي و خزانه  خراسان ناميده اند که در همه  فصول سال ، ميوه هاي آبدار دارد و شربت اعجازگر و شهد و انگبين و عسل آن معروف است. »(32)
*«  نساجان و بافندگان اين شهر معروفند
جامه هاي ملحم ( ابريشم سفيد )  و طاهري پاکيزه و تاخته و تافته م رافته در اين شهر پديد مي آيد . که از اين جامه ها به ديگر ولايات مي برند » ( 33 )
گرمي بازار نشابور و ببسياري داد و ستد که به توسعه ي شهر و ايجاد برخي از ويژگي هاي شهري از جمله بازارها و کاروانسراها و تاسيسات پيوسته چون : آب انبارها ، کوچه ها ، اصطبل ها ، خوردي پزي ها ( 34 ) تماشاخانه ها ( 35 ) ، گردش گاهها و ... را ايجاد مي کند .
بازار نشابور در زمان هاي گونه گون اندازه هاي گونه گون داشته است ؛ اما در زماني که ابوسعيدابوالخير در آن مي زيسته است ؛ يعني يکهزارسال پيش تر ، بازار نشابور ، از دروازه ي شرقي تا دروازه ي پول ( که حد غربي شهر امروز نشابور نيز هست ) يک فرسنگ بوده است .
و چنان که پيش از اين آمد ، بازارهاي عمود بر آن نيز بسيار داشته و وجود چهارسوها مي رساند که از شمال به جنوب نيز بازارهايي آن را قطع مي کرده است .
* « و بازارها در ربض باشد و چشمه ي بازارهاشان ؛ دو بازار است ، يکي را چهارسوي بزرگ خوانند سوي مشرق ، بازارها دارد تا گورستان معمر و بر دست راست همچنين بکشد تا گورستان حسين . و بر دست چپ همچنين تا سر پول و چهارسوي کوچک نزديک ميدان حسين است . آ«جا کسي يراي امير است » (36 )
سخني که بازگشت بدان ، از نظر مسايل شهرسازي ، بايسته مي نمايد تفکيک بازارها و نيز پديد آمدن بازاري ويژه ي خوردي پزان است . آييني که امروز در شهرهاي بسيار بزرگ پيشرفته ي اروپايي ديده مي شود که افزون بر خوردي پزي هاي محله ها ، در يک راسته ي بزرگ رستوران هاي مجلل بين المللي يا ويژه ي کشورهاي ديگر تاسيس شده است که جهان گردان و بازاريان از هر رده و تيره بتوانند در يک گذرگاه ويژه به همه چيزهايي که مي خواهند دست پيدا کنند .
چنين است که در نوشته ها از راسته بازارهاي سراجان ، کفشگران ، نمدمالان ، پارچه فروشان ، زرگران ، خوردي پزان ، ميوه فروشان ، شيريني فروشان و ... ياد شده است .
موضوعي که ضرورت اقتصادي امروز اروپا ، بازارها را بدان سوق داده است يکهزار سال پيش در نشابور ديده مي شود ...يکي از دستاوردهاي پيشه وران نشابور ، سفال و آبگينه ي آن بوده است
و آنان که در موزه هاي جهان و از همه بيشتر در موزه ي آبگينه ي ايران شاهد انبوه آوندهاي سفالين و شيشه اي هنرمندان به خاک خفته ي نشابور بودهاند بهتر از هر کس دريافته اند که گستردگي همين بخش از بازار نشابور پس از هزار سال به آفاق جهان پيوسته است و بيننده را به جز از شگفتي مطلق از آن همه جوشش و هياهو که در يکي از بازارهاي آن وجود داشته است دست نمي دهد .اين آبگينه و سفال است که تاحدي از ستم روزگار در امان مي ماند ... کجا است آن پارچه هاي ابريشمين نشابور که از جان کرم ، پيله بر سر انگشتان هنرمندان آن ديار مي تراويد و از دستکاهها و کارخانه ها گذر مي کرد ، تا بر پيکر سيم تنان پر از ناز و شرم بلغزد ؟
کوي ها
نويسندگان از کوي هاي بيشمار در نشابور ياد کرده اند و چنان که پيش از اين آمد ، کوي هاي  نه چندان بزرگ و نه چندان کوچک آن را
خور آسان در زبان پهلوي به معني خور آيان است يا جايي که خورشيد از آن جا مي آيد
پيشينيان نيمکره ي شمالي را از استواتا قطب به هفت اقليم تقسيم کرده بودند و نيشابور در اقليم چهارم قرار داردو بدين روي ، داراي آب و هوايي ميانه و خوش است ..
کما بيش داراي 300 کوچه آورده اند . مقدسي مي گويد : در نشابور کوي ها هست که بيش از نيمي از شيراز وسعت دارد !
برخي از نويسندگان از 50 کوي ، برخي ا54 ،  برخي از 64 کوي و در يکجا از 68 کوي نشابور ياد شده است .که همگان به گونه ي خانه ي شترنگ (37 ) ساخته شده اند .
اين کوي ها هر يک براي خود ، از مسجد و کاروانسرا و آب انبار و تاسيسات همگاني حتي گورستان برخوردار بوده است .
چنان که در نوشته ها از گورستان هاي  حيره ، معمر نصرآباد و حسين ( حسنين )، نام برده شده است که همه در محدوده ي بزرگ شهر قرار داشته اند .چنان که گورستان حيره ، که بنا به گفته ي عروضي سمرقندي، (  در چهارمقاله ) آرامگاه خيام است ، نزديک به شادياخ است که زمان هاي دراز ، کوي مرکزي و پايتخت نشابور بوده است کهمحمدطاهر در آن کاخي ساخت و تا زمان فرزندان ليث جايگاه اميران بوده است .
يکي از کوي ها که از آن نام برده مي شود ( کوي ناوسار) است . ..« .ناو» ،
نيم تنه ي درختي ميان تهي است که يک سر آن در زميني بلند است و سر ديگر آن نيز بر زمين بلند ديگر جاي مي گيرد چنان که آب را از آن بلندي به اين بلندي مي رساند بي آن که در زمين پست ميانين روان سازد .
هنوز در نيشابور کوچه اي به نام کوچه ي     « ناو » هست که تا چندي پيش چنين پديده اي در آن بود .
از نام کوي ها ، چند نام شگغت به ما رسيده است ؛ يکي ، کوي تلاجرد ( تلاجرد بالا و تلاجرد پايين ) کهاين نام معرب ( تلاکرد ) است که معني ساخته شده با زر را مي رساند !!!
و اگر چه امروز در سر تا سر ايران يکي دو گنبد زرين بيشتر ديده نمي شود ، اما از شهري باستاني چون نشابور دور نيست که چندين ساختمان زرکرد داشته باشد که اين نام را بر آن نهاده بوده اند .( 38 )
کوي ديگر کوي « سيم جرد » است – معرب سيم کرت – که آن را با سيم يا نقره ساخته بوده اند .؛ اين کوي نيز دو بخش داشته است  سيمجرد بالا و سيمجرد پايين.
ديگر کوي زيق بو يا باد ، که نشان مي دهد داراي بوستان هاي بزرگ و بوي گل و گلاب بوده است .
از نام هاي ديگر « دارابجرد » است که پيشينه ي ساخت آن را به زمان هخامنشيان مي رساند ؛ زيرا که « داراب » در شاهنامه و روايات باستاني ، معرف دوره ي هخامنشيان و داريوش است . چنان که پايتخت داريوش که امروز تخت جمشيدش مي خوانيم در شاهنامه دارابکرت ، دارابگرد و دارابجرد خواندهشده است ! اين است نام برخي ديگر از کوي ها که در تاريخ ها بويژه در تاريخ نشابور الحاکم آمده است چمين است : باغ کنار ، ويناکاباد ، باغک و شهرستاني که هر دو کوي يهودي نشين بوده اند شاپور (39 ) فازرشک ، دزکان ، يشمان آباد ، زمجاربالا ، زمجارپايين ، سوربن (40 ) خشانه ، باغ پهله ، برزگرآباد ، خول
.انگيزه ي ديني ايجاد ابرشهر
افزون بر همه ي موجبات طبيعي و اقليمي ، کوهستان بلند ، پرآب روان بينالود ، آب هاي زيرزميني ، جاده ي ابريشم و آن موقعيت طبيعي که نشابور را دروازه ي خراسان کرد ، چند انگيزه ي ديگر نيز براي ايجاد و گسترش شهر وجود دارد .
نخست ، کوه ريوند ( 41 ) که با داشتن کان اورانيوم ، گهگاه شبانگاهان در برخي از جاي ها نورباران مي شود و اين شگفتي بزرگ در مردماني که با دل روشن ، نور و فروغ را گرامي مي داشته اند و ستايش مي کرده اند ، ايجاد شکوه و احترام بدان کوه را مي کرده است به طوري که يکي از سه آتشکده ي بزرگ ايران باستان بر فراز آن کوه قرار دارد . ( 42 )
وجود کان زغال سنگ در همان کوه که موجب ايجاد گاز متان مي شود و کمک ميکند که آتشکده ي خودسوز «برزين مهر » (43 )پيدا شود چنان که دقيقي در گشتاسب نامه ( پيوست شاهنامه ي فردوسي ) درباره ي آذربرزين مي گويد :
که آن  مهر برزين ا بي دود بود
منور نه از هيزم و عود بود
وجود چشمه اي سبز بر فراز کوه بينالود و درياي سو Sow  بر فراز کوه ريوند ( چندميلي شرق آتشکده ي برزين مهر ) که هر در از شگفتيهاي طبيعت است و بي آن که چشمه اي ، رودي ، بدان بپيونددد ، در همه هنگام هاي سال به يک اندازه آب دارند ؛ آبي بس زيبا و درخشان . و براي ايرانيان که آب را هموار ه همراه با ديگر عناصر مثل خاک و باد و آتش گرامي داشته اند ، وجود اين دو پديده با شگفتي و گرامي داشت فراوان موجب پديد آمدن نيايشکده ي ( آناهيتا ) آب در اين ناحيه گرديد چنان که از ديرباز از دورترين جاي ها براي زيارت آن به نشابور مي آمدند . و يکي از اين زيارت هاي تاريخي حرکت يزدگرد اول است به نيشابور که براي نيايش آب و زيارت آن چشمه به نيشابور آمد ( 44 ) و چون اين پديده ها بسيار ديرين و کهن سال است و بزرگي بينالود و ديگر مواهب طبيعي نيز همراه با آن بسي ديرين تر از دوران پيدايي انسان است ، پس به ريوند يا ابرشهر و نشابور اجازه مي دهند که در زماني بس دور به صورت شهر در آمده باشد . در شاهنامه ، از هنگام «ريوميز ـ » پيرامون پنج هزار سال پيش ياد مي شود اما اين دليل آن  نيست که پيش از آ« وجود نداشته باشد .
از پشت ويشتاسپان يا کوه ريوند که آتشکده ي برزين مهر بر فراز آن شعله مي کشيده است در زمان گشتاسپ ياد مي شود که آن نيز زماني پيرامون سه هزار و پانصدسال پيش دارد . نام کوي دارابجرد ، زمان هخامنشيان را به ياد مي آورد . از زمان اشکانيان که هيچ آگاهي از اينان به دست نمي آيد ، نشانه اي در نزديکي شهر نشابور هست و آن روستاي بزرگ « اشک آباد » در چند ميلي جنوب شهر ، در ميان کوير کوچک دشت نشابور است که به « اشق آباد » دگرگون شد و امروز« عشق آباد» با فتح « ع » نوشته مي شود تا هنگام ساسانيان که با نام نيوشاپوهر نمايان مي شود .
ترکيب شهر و حرکت آن در دوره هاي تاريخي    
ايرانيان چند هزارسال پيش از پيدايي يونان در شهرسازي خود به رديف ديوارهاي راست و کوچه و توالي خانه ها در امتداد معين دست يافته اند که باز خيلي زودتر ار غربيان آنان را به ساختنشهرهاي شترنجي رهنمون گرديد .( 46 )
همه ي ايرانيان يا تازيان جغرافي نويس نيز ، اين را يادآور شده اند که صورت شترنجي نشابور پديده اي ايراني ست . اما برخب از پيروان يونان اين را نيز پديده اي يوناني مي دانند که اسکندر با خويش به ايران آمد . (45 )
تعداد کوي ها که به 64 مي رسد و گاه کم يا زياد مي گردد اين سخن را استوار مي سازد مگر آنکه شهر در برخي از دوره ها بر اثر جنگ يا زمين لرزه و آب خاست ، ويران شده که شمار محله هايش کم مي شود و گاه بر اثر رونق و شکوه بازار صنعت و فرهنگ به شمار آن افزوده مي شود ، اما همواره پيرامون همين شست و چهار خانه شترنگ است !
اکنون بپردازيم به خراب شدن ريوند ( که روشن نيست در چه زمان بوده ) و ساختن شهر تازه ي نيوشاپوهر .
الحاکم در تاريخ خود ياد آور مي شود که از مسجد جامع به سوي غرب تا احمد آباد سبزوار را « ريوند » نامند . پس شهر باستاني ريوند ، بي هيچ گمان در اين منطقه است و شاپور اول ( شاپور دوم نيز به آبادي نشابور افزود ) شهر تازهرا  در سوي شرقي آن بنا کرده است و ريوند را ويرانه نهاده است مگر آن که مردمان خود بنا به علاقه ي خويش ، به آباداني بخش هايي از آن همت گماشته اند .
پس از اسلام شهر به سوي ريوند گسترش مي يابد و آن را در بر مي گيرد چنان که مسجدجامع نيز ، در مرز ريوند و نشابور ساخته مي شود آنگاه شهر به سوي غرب ريوند کشيده مي شود تا به دروازهي پول ( که در نقشه نشان داده شده است و بر روي رودخانه اي موسمي به نام کال جينگل ( رودخانه ي جنگل بنا شده مي رسد .
از سوي شرق نيز ،شهر گسترده مي شود زيرا که در نوشته هاي پس از اسلام به دروازه ي شرقي به نام « باب ابي اسود » در شرق بر مي خوريم که نشان مي دهد پيش از اسلام ساخته نشده است زيرا در آن صورت نامي فارسي به خود مي گرفت .
استخري در سده ي چهارم باروي اين شهر را به شکل چهارگوشه اي معرفي مي کند ، که هر يک از برهاي آن يک فرسنگ بوده است .
اما اين را نيز مي افزايد که دو محله ي پر جمعيت نيز در بيرون شهر قرار دارد .بنابراين کلا شهر به صورت مستطيل در مي آيد . در زمان سلجوقيان نيز که شهر گسترده تر مي شود ، چيزي که حتي در نشابور کوچک امروز هم ديده مي شود و اين بدان روي است که شهر در دامنه ي کوه بينالود براي دست يافتن به آب مورد نياز به دو سو کشيده مي شود
در نوشته هاي باستاني ، از چها رود که در ميانه ي شهر جاري است سخن مي رود . اين رودها به گفته اي : شقاندير ، داراي بشتقان و خروه نام داشته و به گفته ي الحاکم ، مازول ، شامات ، ريوند ، بشتفروش . امروز اين نام ها دگرکون شده و سه رشته از اين رودها ، در شور کنوني جاري است که دو شاخه ي آن ، آب موسمي دارد و يکي که آب ميرآباد را به شهر مي رساند ، همواره آب دارد .
اين سه رود از شرق به غرب ، نخستين ، آب کال غار ، ديگري آب کال ميرآباد و سومي آب کال جينگل را از بينالود به سوي جنوب مي آورند .
چهارمين رود را اگر رودخانه ي « خرو» بگيريم ، حد شرقي شهر را بسي به سوي شهر تا نزديکي قدمگاه مي رساند و اين بسي دور مي نمايد و درست همان رود بشتقان (46 ) است که امروز از ميان شهر باستاني مي گذرد ،  و بنا بر گفته ي حمدالله مستوفي (47 ) عمروليث در کنار آن ، کاخي ساخته است و اين کاخ اگر کاوش شود ، در ميان ويرانه هاي باستاني پيدا خواهد شد .
بزرگترين و زيباترين شهر جهان و ستمکش ترين آنها پس از اسلام نيز چندين بار ويران گرديد . در حمله ي غزان که همه ي آثار فرهنگ و از آن ميان کتاب هاي هفده کتاب خانه ي عمومي شهر را به آتش و باد دادند و خاندان هاي بزرگ ايران را از بيخ و بن برکندند . در يورش چنگيز ، شهر با خاک يکسان گرديد
پس از ايلغار چنگيز ، نشابورياني که در شهرها و آفاق ديگر مي زيسته اند بدان شهر بازگشتند و دوباره آن را ساختند چنان که ابن بطوطه که در اين زمان به نشابور آمده بود از بزرگي آن و از چهار رودي که در آن جريان دارد سخن گفته است ، اما باز در حمله ي تيمور تباهي هاي فراوان ديد. چهار زلزله ي بزرگ در سالهاي 555-666-808 شهر را ويران ساخت . و آخرين ستم را برادران افغان در شورشي که عليه شاه سست عنصر و بي کفايت صفوي کردند ... و حق هم داشتند بر پيکر اين شهر وارد آوردند و از آن زمان ،  پشت نشابورچنان شکسته است که چنان که بايد و شايد هنوز بر نخاسته است !
شهر ستم ديده از افغانان عزيز کوچک شد چنان که پهنايش کمتر از يک کيلومتر و درازايش کمي بيشتر از يک کيلومتر گرديد !!
آب رساني
چنان که پيش از اين ، ياد کرده شد کاريز هاي فراوان از زير شهر نشابور مي گذشت ( که امروز همه ي آنها خشک شده ) و مردمان از آن کاريزها آب بر مي داشتند .. و در خانه هايي که چاه کاريز موجود نبود ، شاخه اي از قنات بدان مي کشيدند . ( 48 )
يکي از شيوه هاي دسترسي به آب در شهر ، کندن « پاياب » بوده است . و پاياب ، چاهي زاويه دار بوده است که به آب قنات  در زير زمين مي رسيده ، و مردمان از لبه ي آن پايين رفته آب برمي داشتند .مقدسي مي گويد  که يکي از اين پاياب ها را شمرده ، يکسد پله داشت . شبکه ي بزرگ آبرساني شهر از رودخانه ي بوژان ( بشتقان ) بوده است که در محلي که ديده نمي شود و از چشم دشمن به دور است ، آب را به زير زمين مي بردند و با تنبوشه هاي بزرگ و کانال کشي حساب شده ، به شهر وارد مي کرده اند و از آنجا به شاخه هاي فراوان و تنبوشه هاي کوچکتر آب را به درون کوه ها با خانه ها مي رسانده اند .
اين سيستم آب رساني هنوز ، مورد کاوش قرار نگرفته است ؛ اما در شهرکي به نام اندلو Andelow  يااندر آب در غرب روستاي فيشان ، معدن فيروزه ي نشابور اين سيستم برقرار است و هنوز خزانه ي آب آن از اندود ساروج و ايزولاسيون باستاني برخوردار است ( به عکس و طرح بنگريد )
مساجد
ايرانيان براي مقابله با بغداد ، نشابور را از جنبه ي اسلامي نيز بدان پايه رساندند که بيشترين مساجد را در آن ساختند . نخستين مسجد را عبدالله عامر هنگام ورود و گشودن نشابور ، با ويران کردن آتشکده ي مرکزي شهر در کهندژ
 بر جاي آن ساخت .( که آن مسجد مناره اي نداشت و در زمان فرمانروايي يزيدبن مهلب مناره ي آن را ساختند (49 )
مردمان نشابور گرد آمدند و بدو گفتند که ما خود در شهر را گشوده ايم و جزيه پذيرفته ايم که آتشکده مان ويران نشود و هر کس که خواهد ، بر دين خويش بماند ! ... و وي موافقت کرد که زرتشتيان در بيرون شهر آتشکده اي بسازند !
اما مسجدجامع بزرگ نيشابور را چنان که گويند، ابومسلم خراساني ساخت . اين مسجد بنا به گفته الحاکم نيشابوري در زميني ، به گستردگي سي جريب ساخته شد . و هزار ستون داشت و يکصد خدمتگذار کارهاي آن را انجام مي دادند . حوض و يخچال بزرگي در ميانه ي  سران داشت و شست هزارنفر در آن در هر نوبت نماز مي گزاردند ! اکنون بر خواننده است که بزرگي اين مسجد را در نظر آورد و به معماري آن بينديشد .
اين مسجد داراي دو گلدسته بود که نسبت به ديگر ساختمان ها ، کوچک مي نمود و منصور پسر طلحه پسر طاهر آنها را ويران کرد و بر جاي آن گلدسته اي بلند ساخت ؛ ولي پس از چندي آن گلدسته به سويي متمايل گشت و يعقوب ليث ، آن را ويران کرد و گلدسته ي بزرگتري بر جاي آن ساخت ؛ آن گاه معماران نيشابوري در زمان خمارتکين آن را نيز خراب کردند و گلدسته اي بلندتر و با شکوه تر به جاي آن ساختند که هنگامي که باد مي آمد ، مانند شاخ درخت ، تکان مي خورد بي آن که آجري از آن بيافتد ! ( 50 )
اين مسجد داراي منبري بسيار با شکوه نيز بود که بدين روي بدان ، مسجدالمنبر نيز مي گفتند .
که به فرمان عمروليث در برابر ميدان معروف به لشگرکاه ساخته شده بود و سقف آن ، بر ستون هايي از آجر متکي بود و پيرامون مسجد ، سه رواق و ديوار مسجد با کاشي هاي زراندود آراسته بود و يازده در داشت !
مسجد مطرز که بسياري از بزرگان و فقها در آن تدريس مي کردند ، با چوب هاي منقش و تذهيب شده تزيين شده بود که در هنگام حمله ي غزان آن را آتش زدند . الحاکم مي گويد وسعت اين مسجد ، چنان بود که در يک نوبت دو هزارنفر در آن نماز مي گزاردند !
و نيز مساجدي ديگر چون : مسجد سلطانيه ، مسجد کريمي ، مسجد امام يحيي ، مسجد صرافين ( يا اصفهاني ) ، مسجد مربع الکبيره ، مسجد معروف ، مسجد زيادي ، مسجد باب معمر ، مسجد حمش و ...
مدارس
در کنار اين انبوه مسجد ، مدرسه هاي فراوان نيز در نشابور ساخته بودند ، کهبزرگترين مردان تاريخ فرهنگ ايران در آنها ، به دانش اندوزي مشغول بودند و هياهوي آن هنوز جهان را فراگرفته است ؛ ار آن جمله ، مدرسه ي نظاميه ي نيشابور است که در عظمت آن سخن فراوان گفته شده است .
مدرسه ي ابوعلي دقاق ( عارف بزرگ ) مرسه ابوالنصر ابي الخير ، مدرسه صيفي ، بيهقيه ، سوره ، صاعديه ، قشيريه ، صابوني ( 51 ) ، پشت ، احمد ثعالبي ، مشطي ، صندليه ، ميان دهيه ، کوي سيار ، جاجرمي ، سيوري ، بارکه و مدرسه ي ابوالحسن حناني ( 52 )
خانقاه و دويره ها
در اين ميان صوفيان و عارفان و رهروان نيز گاهي ، آهي مي کشيدند و دويره ها و خانه گاه ( خانقاه ) هايي مي ساختند که نام آنها در کتاب ها آمده است و چون شهر بزرگ کروهي از مردماني سينه چاک پاک باز را بي خانمان مي کند ، از پيران گلخني نشابور نيز ، نام رفته است ...  و گلخن ، جايي در زير زمين بوده است که در آنجا با سوختن خار و هيزم ، خزانه ي گرمابه ها را گرم مي کردند ... و بي خانمان ها ، از سوز سرماي شب هاي سرد ، تن را به گلخن مي کشاندند تا زماني به جان امان دهند
يکي از شيوه هاي دسترسي به آب در شهر ، کندن « پاياب » بوده است . و پاياب ، چاهي زاويه دار بوده است که به آب قنات  در زير زمين مي رسيده ، و مردمان از لبه ي آن پايين رفته آب برمي داشتند .
پانوشت ها :
1-    پشت ها جلد اول – رويه 43
2-    در زبان فارسي امروزه « مند » را براي پسوند دارايي به کار مي بريم ولي در آغاز همان ( اومند ) بوده است که هنوز در واژه هاي تنومند : تن + اومند . برومند : بر : بار : ميوه + اومند . دانشومند ... ديده مي شود .
3-    ريونيز ( همسنگ ريزريز ) در شاهنامه داماد توس است که بر دست فرود کشته مي شود . اما چنان که توس هم نام سپاهسالار ايران و هم نام شهر توس است ، « ريونيز » نيز هم به معني ريوند و شهر ريوند است و هم فرمانرواي آن .
4-    شتر هاي ايران ، نام رساله ي کوتاهه است که درباره ي شهرهاي ايرانشهر و چگونگي ساختن آنها نوشته شده است . آخرين نسخه اي که از آن در دست است از شهرستان بغداد نيز ، نام برده است . پس نشان مي دهد که اين پچين ( رونويس ) در زمان منصورعباسي ، از روي نسخه اي کهن نوشته شده است . نامه ي شترستاني هايي ايران در متن هاي پهلوي دستور جاباسب جي – منوچهر جاماسب اسانا به چاپ رسيده است .
5-    متن هاي پهلوي : رويه هاي 19 و 20
6-    بندهش يا ريشه و بن دهش يزداني : ريشه ي آفرينش ، نامه اي است به خط پهلوي که پس از اسلام از روي نوشته هاي پيش از اسلام بويژه دامدات نسک اوستا نوشته شده است . و مطالبي چون آفرينش زمين و کوه ها و درياها و رودها ، جانوران ، گياهان ، و انسان در آن گردآمده است .
7-    Apar پهلوي که در پهلوي نو Avar خوانده مي شود همان است که در انگليسي بگونه ي Over در آمده است .
8-    نگاه کنيد به تاريخ نيشابور نوشته ي مويد ثابتي ، از انتشارات انجمن آثار ملي سال 2535 ، رويه هاي 10 و 11 .
9-    همان : رويه ي 8 .
10-    همان رويه ي 9
11-    0 مدرکي که نادرستي اين گمان غربيان را آشکارا نشان مي دهد  به کار گرفتن واژه ي اپرشتر : ابرشهر در رويه ي 76 هندويش چاپ عکس است ، و همين واژه در رويه ي 49 با هزوارش همان « اپر »بمعني بالا و برين است
12-    تغير نام شهرها اگر بنا به ميل مردم نباشد در همه دوران ها ايجاد مخالفت همگاني مي کند چنان که اهالي بهشهر ، بيشتر زمان ها نام باستاني اشراف را براي شهر خود به کار مي بردند . اهالي رضاييه نيز نام اروميه را فراموش نکردند ... تا آنکه دوباره اين نام بدان شهر بازگشت .
13-    « ورذ رود » Varazrad بخشي از مغز زمين هاي ايراني است که ماوراءالنهرش خواندند
14-     .رودکي در وصف خورشيد مي گويد :                  از خراسان برزند طاووس وش   سوي خاور ميخرامد شاد و کش
از اين بيت روشن مي شود که خاور نيز به معني مغرب است که امروز جاي خويش را با مشرق عوض کرده است ؛ در زبان پهلوي خاور ، خوروران يا جاييکه خورشيد بدانجا ميرود و پنهان مي شود آمده است . براي آگاهي بيشتر نگاه کنيد به کتاب « چهارسو » نوشته ي حسين شهيدي و نيز ، زندگي و مهاجرت آرياييان ( روايات ايراني نوشته ي فريدون جنيدي )
15-يک مصرع از رباعي به زبان تازي است که ترجمه ي آن چنين است : گويند از خراسان گوهري صادر مي شود که در زيبايي تالي ندارد و من مي گويم که محاسن آن را انکار مکنيد که خاستگاه خورشيد از خراسان است .
16-ايران eran  در اينجا جمع اير يعني ايرانيان است .
17- مقامات ابوسعيدابوالخير به تصحيح احمد بهمنيار ، رويه ي 222
18- چنانکه در تهران امروز جاهايي را به نام دورازه قزوين ، دروازه غار ، دروازه شميران و... مي ناميم که جايگاه دروازه ي دوره ي قاجار بوده است و اکنون در ميانه ي شهر قرار دارد .
19- و نيز نگاه کنيد لسترنج رويه ي 410
20- به احتمال بسيار يکي از اين گنبدها ( مهرآ باد ) آتشکده اي است که پس از تخريب آتشکده ي کهندژ ، در خارج شهر ساخته شده و در دوران هاي بعدي تعمير يا نوسازي شده است .
21- مقدسي از شخصي به نام ابوبکر عبدوي نقل مي کند که آب هاي کاريزها و رودها و چشمه سارهاي نشابور را محاسبه کردم ؛ با آب دجله برابر آمد . نگاه کنيد به احسن التقاسيم في معرفةالاقاليم ، بخش نيشابور .
22- اسرارالتوحيد رويه ي 88
23- تذکرة الاولياء شيخ عطار
24- اسرارالتوحيد رويه ي 172
25- همان رويه ي 106
26- همان رويه ي 107
27- همان رويه ي 178
28- همان رويه ي 180
29- مقدسي : احسن التقاسيم رويه ي 25
30- جغرافياي تاريخي سرزمين هاي خلافت شرقي ، لسترنج رويه ي 410
31- اعتضادي . لادن : نظري اجمالي بر سير تحول نيشابور رويه ي 25 به نقل از ابن حوقل .
32- الحاکم : تاريخ نيشابور رويه ي 114
33- نيشابور شهر فيروزه به نقل از البلدان
34- واژه ي فارسي به معناي رستوران امروزه
35- گروهي را گمان بر اين است که در ايران تاتر و  تماشاخانه نبوده است . و با آنکه آيين کهن تعزيه ها را در بازار و گذرها ديده اند ، چنين مي انديشند که منبع همه ي اين هنرها يونان است . باز آنکه در متن کهن ايراني جاي جاي ، به نام تماشاخانه بر مي خوريم و ازآن ميان دوبار در نوشته هاي عبيدزاکاني که « تماشاخانه » را ، معني هم کرده است !
36- مسالک و ممالک استخري
37- شطرنج
38- تلاجرد هنوز نام بخشي از نشابور است که در جنوب شادباخ قرار دارد و کشتزاري بزرگ است و کاريزي نيز داشت که مرکز شهر باستاني بود و امروزه بر اثر پايين رفتن آب هاي زيرزميني آن کاريز خشک شده است اما درختان پيرامون آن هنوز زندگي دارند !
39- اين کوي بعدها نصرآباد ناميده شد و بزرگترين و زيباترين کوي هاي نيشابور به شمار مي رفت و خاندان هاي بزرگ خراساني ( چون خاندان مهران که يکي از هفت خاندان بزرگ دوران  ساساني در ايران بوده اند و تا يورش ترکان غز از آنان نشان داريم ) در آن مي زيسته اند ، و در هر يک از گهنبارها و جشن هاي ماهانه هر يک از اين خاندان ها همه ي مردمان نشابور را مهمان مي کرده اند ، پس از اسلام نيز در اعياد مذهبي اين مهم را انجام مي داده اند .
40- سرو به زبان خراساني سورsowr خوانده مي شود و سوربن يعني درخت سرو ، و چون سرو در نزد ايرانيان باستان بسيار گرامي و ارجمند بوده است و در خانه ها و آتشکده ها سرو مي کاشتند . اين نام نشان مي دهد که درخت سروي در آن کوي بوده است که محل را به نام آن مي ناميده اند . مانند محله ي پاچنار امروز در  تهران .
41- اين همان کوهي است که کان فيروزه
در آن قرار دارد و افزون بر آن کانهاي ديگر چون ذغال سنگ و گوگرد و نمک و
گچ ومس   از آن بر مي آمده است
42- نگارنده خود در شانزده سالگي يکي از اين نور افشاني هاي شگفتي انگيز را
شبانگاه بر افراز کوه بچشم ديده است،که چگونه نوري از کوه بر آمد وبا پيچ وتاب نزديک به دو ميل به آسمان رفت و با چنبره اي که به خود گرفت بصورت يک علامت سئوا ل بزرگ درآمد و آنگاه از همان راه برگشت و خاموش شد
43-سه آتشکدۀ بزرگ ايران باستان هر يک به طبقه اي از مردمان تعلق داشت 1-آتشکده آذرگشسب در نزديکي درياچۀ اروميه ويژۀ شاهان وارتشتاران
2-آتشکدۀاذر فرنبغ(فره ايزدي)در فارس ويژۀ موبدان ودبيران
3-آتشکدۀ برزين مهر در خراسان ويژۀکشاورزان و پيشه وران نگارنده از سي سال پيش بدنبال آتشکده برزين مهر بوده ام  تا با آگاهي وکشفيات پي درپي جايگاه آنرا در نزديک روستاي بزرگ ((بورزني))بر فراز کوه ريوند پيدا کردم و آنگاه به باستانشناسي آگاهي دادم و چند گروه باستانشناسي را به نيشابور و آتشکدۀبرزين مهر برزين
رهنمون گرديدم و چند سال بعد يکي از آتشکده هاي جنبي آن آتشکده را در روستاي ((ريبد))سبزوار (که در زمان هاي پيشين جزو نيشابور بوده)بعنوان آذربرزين معرفي کردند واگر چه اين معرفي هنوز بصورت علمي تائيد نشده است اما دلايل فراوان بر رد آن واثبات محل واقعي در بورزني در دست هست که اين گفتار را جاي پرداختن بدان نيست
44-کشفيات تپه زاغۀقزوين که به دست باستانشناسان ايراني صورت گرفت نمونه اي از مادر شهرهاي جهان را در هشت هزار سال پيش نشان ميدهد که در دهکده اي کوچک در آن هنگام دور،دست يابي ايرانيان را به مقدمات شهرسازي ثابت ميکند نگاه کنيد به دفتر اول همين مجموعه مقاله دکتر صادق ملک در بارۀتپۀزاغه
45-امروز که کم کم از زير فشار غرب گرائي نيم سده اخير بيرون مي آئيم بهتر روشن مي شود که اسکندر از يونان وحشي گري،تباهي،آتش سوزي،مرگ،درد،ويراني،وبه آتش کشيدن کتابها را بهمراه آورد ،نه شيوه ي شهر سازي شترنجي  را !
46-بشتقان معرب پشتکان=پشته ها،نام باستاني دهکدۀ بسيار زيبا و بزرگ و آباد ((بوژان))است که در شمال شرقي نيشابور امروز و شمال نيشابور باستاني واقعست
47-نزهت القلوب رويۀ182
48-در خانۀمادر من هنوز اين چاه انحرافي وجود دارد اما آب آن نيز متأسفانه خشکيده است
49-منار واژه اي معرب است واصل آن ايراني است زيرا که ايرانيان بر فراز ميل ها براي راهنمائي کاروانيان ((نيز براي مخابرات و بريدآتش روشن مي کردند))تا زيان هنگاميکه اين پديده را ديدند آنرا جايگاه نار (آتش)ناميدند که منار باشد و چون در ايران باستان در کنار آتشکده ها اينگونه ميل هاي آتشدان ساخته مي شد پس از اسلام مناره ها نيز بنا به سليقۀ معماران ايراني کنار مسجد ها ساخته شد
50-تاريخ نيشابور مِِِِِِوُيد ثابتي رويه 228 احسن التقاسيم-تاريخ الحاکم نويسنده اي راستگو بوده است اما بنا بداشتن مذهب تشيع مورد سؤال پيروان تسنن قرار مي گرفته است چنانکه در بارهءاين گلدسته نيز با نظر دروغ بدان مي نگريستند،خوشبختانه دست روزگار ياوري کرد ودر بيهق (سبزوار)-گلدسته اي پيدا شد که با ستم مغول از ميان نرفته است و آن گلدستۀسالم هنوز پس از هفت سده با وزش باد تکان مي خورد  
موذنان آن مسجد اين موضوع را مي دانستند اما سينه به سينه به فرزندان مي گفتند و راز آنرا نگه مي داشتند تا آنکه در سال 1337 حسين بر آبادي اين جريان را دريافت و منتشر کرد چنين پيدا است که اين گلدسته نيز کار همان معمار بزرگ نشابوري است که گمنام باقي ماند
51-بدستور امير خلف بانو که از خاندان صفاري وخود از فضلا بوده علما ودانشمندان تفسيري بزرگ بر قرآن نوشتند،ووي را بيست هزار دينار بر آن خرج رفت ونسخۀآن آلان در نيشابور در مدرسۀ صابوني موجود است!!!!(تاريخ نيشابور مؤيد ثابتي رويه 233)کو آن مدرسه صابوني يا کتابخانه اي که پنجاه هزار کتاب خطي داشت؟ در حمله غزان همۀکتابخانه هاي نشابور واز آن ميان کتابخانه جامع منيعي را بتاراج دادند و به بهاي مقوا فروختند و از همۀآن کتابها تنها يک کتاب ((ابانه،يا کتاب الصناعتين در علم فصاحت وبلاغت نوشتۀابوهلال حسن بن عبداله بن سهل عسگري به سال 945 هجري باقي مانده است که رهروي آنرا برداشته وجريان را بر جلد آن نوشته وآنرا به کتابخانۀرضوي هديه نموده است!
52-تاريخ نيشابور،مؤيد ثابتي:رويه هاي227 تا249


  • بنیاد نیشابور