• جستجو

 

  • نشر بلخ
  • زبان آذربايجانيان

ببند
نام :  
ايميل گیرنده:
  
پیغام :  
 
13703 : شمار بازدید
فرستادن به دوستان

زبان آذربايجانيان

پژوهشي در رسالهء مولانا روحيِ انارجاني
 (سدهء يازدهم)
فريدون جنيدي
(مجله تماشا،  1356)

دربارهء آذربايجان و زباني که در آن مرزوبوم روان گشته است، سخن فراوان گفته شده، اما هنوز جاي گفتار هست و هزاران نکته ناگفته مانده است که جوانان آذربايجان، بايستي به پژوهشي درباره آن بپردازند.
و اما نخستين کس که از سرزمين آذربايجان به دفاع از هويت مردمان و زبان آن پرداخت کسروي تبريزي بود.
وي در رسالهء کوچکي، نخست؛ گفتاري دربارهء آذربايجان، از ديدگاه جغرافي نويسان و مورخان قرون اوليه اسلامي، چون ابن حوقل، مسعودي، مقدسي، ياقوت حموي گرد آورده است و برپايه گفته آنان، ثابت کرده است که آذربايجانيان به لهجه اي از زبان هاي ايراني سخن مي گويند. و پس از آن ايرادي به گفته ناصر خسرو وارد آورده است که قطران تبريزي، اگر چند پرسش در مورد اشعار ديوان شاعري همچون منجيک ترمذي از وي کرده است، دليل بر آن نيست که دربارهء او گفته شود : (فارسي خوب نمي دانست زيرا که اشعار قطران، خود دليل بزرگ بر احاطه وي به زبان فارسي است.)
کسروي، آن گاه از تاريخ کوچ تيره‌هاي ترک به آذربايجان سخن رانده است که:
«داستان اسرائيل، پسر سلجوق که سلطان محمود، گرفته بزندان انداخت، در تاريخ ها معروف است ابن اثير گويد سلطان پس از گرفتن او، لشگر بر سر مردم وايل وي برده و از ايشان بسيار بکشت و آنچه رهائي يافتند، از ماوراء النهر به خراسان بيرون راند، از جمله دوهزار خرگاه به اصفهان آمده از آن جا به جهت زدوخوردي که ميان ايشان و علاءالدوله صاحب اصفهان روي داد، راه آذربايگان پيش گرفتند، آذربايگان در دست اميروهسويان ديلمي (محمدوح قطران) بود، غزان را پذيرفته، در خاک خود (تبريز و اورميه) جايگاه داد.»
کسروي پس از اين مقدمه ردپاي ترکان را در مهاجرت هاي بعدي دنبال مي کند، آن گاه به چند دوبيتي که به زبان «آذربايجاني» سروده شده است و نزديکي شگفتي به زبان پهلوي و به فهلويات ديگر دارد. اشاره مي کند و تا آنجا که در آن زمان امکان داشته از ديدگاه دستور زبان و زبان شناسي آن دوبيتي ها را مي‌شکافد.
مقصود از اين اشاره مختصر به رساله «آذري، زبان مردم آذربايجان» اين است که کتاب مزبور کمياب است  و بجز در کتابخانه هاي همگاني، در دسترس پژوهندگان نيست اما رؤوسي که در اين نامه، از تحقيقات کسروي بدان، اشاره رفت مي تواند راهنمايي باشد براي جوانان آذربايجاني که مي خواهند، رشته اين پژوهش گسسته نشود.
ما در اين نامه از ديدگاهي ديگر به آذربايجان نگاه مي کنيم باشد که کمکي به شناخته شدن برخي جنبه هاي شناخته نشدهء آن باشد:
مي‌دانيم که آرياييان، از مرکز اصلي نژاد آريا (پيرامون درياي خوارزم)، به اطراف جهان مهاجرت کردند، دسته اي از اين نژاد، از شمال درياي مازندران، بطرف اروپا حرکت کردند و دسته اي ديگر بطرف شرق و شمال شرقي رهسپار شدند که با ترکان و نژاد زرد آميختند وبعدها بخشي از آن گروه که در سراسر سرزمين ايران مانده بودند از سلسله جبال هندوکش بطرف سرزمين امروزي هندوستان رفتند.
گروهي از اين مهاجران در دشت هاي غربي و شمال غربي پيش رفتند و با آنان که از طرف غرب درياي مازندران بطرف جنوب و ارمنستان و گرجستان آمده بودند، برخورد کرند.
و برخي نيزدوباره بسوي جنوب آمدند و با آنان که از پيش، بدان  سرزمين رفته بودند، آميختند.
سرزمين پارس
مقصود از ذکر مختصر اين مهاجرت آن بود که بدانيم – بنابه کشفيات باستاني، و با توجه به تاريخ ملت آشور، که برخوردهاي خود را با اقوام ديگر، در تاريخ خود ضبط کرده اند، آنچه که در شاهنامه براي اولين بار در مورد (پارس) آمده است صحيح و منطبق باواقعيت تاريخي است، و آن، همين آذربايجان امروز است.  
گزارش پرفسور گيرشمن فرانسوي را در کتاب (ايران، از آغاز تا اسلام) مرور مي کنيم:
«سالنامه هاي شلمانسر سوم پادشاه، نخستين بار، از ايرانياني که در راه قشون آشور، در سفرهاي جنگي شان به زاگرس قرار داشته اند، ياد مي‌کند: آشوريان در 844 قبل از ميلاد، پارسيان (پارسوا) و در 836 قبل از ميلاد، مادها (ماداي) را شناختند، ولي دليلي نيست که تصور کنيم، قوم پارس پيش از ماد، وارد ايران شده باشد. اگر قول منشيان آشوري را بپذيريم، در اين عهد پارسيان در مغرب و جنوب غربي درياچه اروميه استقرار داشتند، و مادها در جنوب شرقي، نزديک همدان مستقر بودند، در هر حال چنين نيست که اين نامها پارسوا، و ماداي – به مفاهيم نژادي و قومي بکار رفته باشد. بلکه بيشتر تصور مي رود که اين اسامي، به محوطه هائي که قبايل مذکور، در آن ها، از نيمه قرن نهم قبل از ميلاد، سکونت داشته اند، اطلاق شده است، رويه 88».
و چنان که پيش از اين گفته شد، بعداً، گروهي از پارسيان، بطرف سرزمين امروزي پارس روان شدند.
اما در شاهنامه و اوستا نيز به صورتي که از روايات بر مي آيد، جايگاه پارسيان پيرامون درياچه اورميه است که به زبان فارسي و پهلوي"چيچست" و به زبان اوستائي "چَئِچَستَ" خوانده مي شود.
در شاهنامه، احوال کاوس را مي خوانيم:
بيامد سوي پارس، کاوس کي
جهاني بشادي نو افکند پي
و اما زمانيکه کيخسرو فرزند سياوش، بعلت آن که در توران پرورش پيدا کرده است مورد قبول بزرگان ايران چون توس واقع نميشود، براي دفاع از شايستگي خود به جنگ دژ بهمن مي رود و آن دژ را که در بالاي کوهي واقع بود، مي گشايد و در همان جا، بناي آتشکده آذر گشسب را پي مي نهد.
بفرمود خسرو بدان جايگاه
يکي گنبدي تا بابر سياه
درازا و پهناي آن ده کمند
بگرد اندرش تاقهاي بلند
ببيرون چونيم از تگ تازي اسب
برآورد و بنهاد، آذرگشسب
نشستند گرد اندرش موبدان
ستاره شناسان و هم بخردان
و همين آتشکده است که آتشکده مخصوص پادشاهان و ارتشتاران نام گرفت و تا هنگام جنگهاي ميان خسروپرويز و قيصر روم، برقرار بود پادشاهان پس از هر پيروزي به ديدار آن مي رفتند. اين آتشکده در آن جنگ به دست قيصر روم نابود شد.
مي دانيم که همين آتشکده در نزديکي شهر تکاب (تخت سليمان) به همت باستان شناسان از زير خاک بدرآمده و هر کس مي تواند، آنرا ببيند.
در شاهنامه چنين آمده است که کيخسرو پس از نشستن برتخت شاهي، گرد ايران زمين گشت و پس از آن که همه مرز ايران را بديد:
چنين تا در آذر آبادگان
بشد با بزرگان و آزادگان
همي خورد باده همي تاخت اسب
بيامد سوي خان آذرگشسب
به آتشکده بر، نيايش گرفت
جهان آفرين را ستايش گرفت
بيامد خرامان از آن جايگاه
نهادند، سر سوي کاوس شاه
اين اشعار، نشان مي دهد که بازگشت، بسوي پايتخت ايران زمين بوده است و اين پايتخت در نزديکي آتشکده آذر گشسب و درياي (چيچست) که همين اورميه باشد، قرار داشته. و همان جا است که در داستانهاي قبلي، پارس خوانده مي شود.
 و هم در آنجاست که کيخسرو از پادشاهي سير مي شود و پس از پندهايي که به ايرانيان مي دهد، بدرون بياباني مي رود که در برف ناپديد مي‌گردد. و لابد چنين بياباني در سرزمين امروزي پارس که گرم است نمي توانست باشد.
در داستان مرگ افراسياب در «اوستا» نيز به درياچه چيچست و رفتن افراسياب در آن دريا سخن رفته است که همه اين ها نشان مي دهد که قوم پارس، از آغاز در حوالي اين درياچه فرود آمده اند و اين همان ست که در شاهنامه هم آمده. که پيش تر گمان مي بردند روايات «درهمي» بوده باشد.
داستان غرقه شدن کيخسرو و پهلوانان، در برف نابهنگام، شايد اشاره به اين باشد که برف و سرماي زياد، باقيمانده، قوم پارس را وادار به مهاجرت بسوي نواحي گرمسير جنوب ايران کرد.
قوم ماد و آذربايجان
پس قوم پارس بجنوب رهسپار شد و در اين زمان که پادشاهي ايران زمين به خراسان، بلخ و اَبَرشهر (نيشابور کنوني) منتقل شده بود، مادها سرتاسر اين سرزمين را که آذربايجان کنوني باشد، تا همدان و قزوين و نواحي جنوبي، در اختيار داشتند. و آذربايجانيان کنوني بجز برخي از کوچندگان ترک، همان ماديهااند، که براي نخستين بار در تاريخي که امروز براي ايران مي شناسند، از آنان ياد گرديده و سلسلهء پادشاهي و تمدن و فرهنگ متعالي داشتند. وجه تسميه آذربايجان، چنين است که در زمان هخامنشيان خانواده "ايران گشسب آتروپات" فرمانروائي آن بوم را برعهده داشتند و (آتورپات) بمعني (آذربد) يا (نگهبان آذر) يا (نگهبان آتش) است.
و اين لقب هم بدان سبب است که آتش آذرگشسب، مهم ترين آتشکده ايران در آن سرزمين شعله مي کشيد، و استاندار آن مرز، نگاهبان آن آتش نيز به شمار مي آمد.
علامت نسبت در زبان پهلوي و فارسي دري (آن) است که به نام افزوده مي شود، همچون، اردشير بابکان هماي چهرآزادان، و بهمن سپندياتان، يعني ارشير منسوب به بابک يا پسر بابک، هماي دختر چهرآزاد، و بهمن پسر اسفنديار.
در انتساب به محل نيز همين پسوند بکار مي رفت، همچون گيلان، که سرزمين منسوب به نژاد «گيل» است.
بنابراين آتورپاتکان به معني سرزمين به شمار آمد که منسوب به خانواده آتورپات بود و همين نام کم کم در تاريخ دگرگون گشت و بصورت «آذربادگان» در آمد.
برابر با دادِ دگرگوني واکه ها، در بسياري از واژه ها، (دال) و (ذال) مبدل به (ي) گشته است، مثل (مهرآباي) به جاي مهرآباد، در زبان خراسان، يا (آذين) و آئين و آينه، يا پدر، و پَير، يا ادياري، و اياري و ياري. يا همسايه و همساده بهمين ترتيب (دال) آذربادگان مبدل به (ي) گرديد و امروز آن را آذربايگان يا بگونه تازي شده آذربايجان مي خوانيم.
آتروپاتکان، از حمله اسکندر، برکنار ماند، و در هنگام فرمانروايي اشکانيان، پادشاهي آن خاندان را همچون همه نقاط ايران به خودشان واگذار کردند، چنانکه در کارهاي داخلي استقلال داستند و در امور سياسي و کشوري و نژادي، فر مانبردار شاهنشاه اشکاني بودند.
پس از يورش تازيان نيز، تا چند سده، آذربايجانيان به دفاع از سرزمين خود پرداختند که در تاريخ روشن است و يکي از بزرگترين قهرمانان ايران- زمين، بابک خرمدين است که بدان مردانگي جان خود را فداي ايران کرد و از دست بريده و خون چکان خود، خون بر رخ خود ماليد تا بعدها جنازه اش به کناري مي افتد و خوني در چهره ندارد که او را سرخ نشان دهد، نگويند که بابک، در مقابل خليفه تازي، زرد روي شده بود...
مردانگي ها و جانبازي هاي ايرانيان، پيرامون اين سرزمين جريان داشت و در همين احوال ايرانيان خراساني، دست به قلم بردند و جهاني را لبريز از آواز عاشقانه خود نمودند.
شاعراني چون فردوسي، رودکي، انوري، ابوالفرج روني، مختاري غزنوي، ناصرخسرو، شهيد بلخي، و دانشمنداني، چون خيام، ابن سينا، ابوريحان، ابوالوفا بوزجاني نيشابوري، نصر عراق... از خراسان برخاستند.
در پايان همين دوره است که شمس قيس رازي در کتاب (المعجم في معائير اشعار عجم) مي گويد که کافه مردمان عراق رغبت به فهلويات دارند و از انشاد و انشاء قول و غزلهاي عربي و دري آنقدر لذت نمي برند که از فهلويات.
بهترين مؤيد اين کلام همان است که از عراق و ري، در آن زمان شاعر بزرگي چون يکي از شاعران خراسان، برنخاسته است، و اشعاري که از شاعران رازي به زبان مردمان ري باقي مانده، هنوز قابل ترجمه کامل نيست و بسياري از واژه‌هاي آن بايد سال ها مورد پژوهش قرار گيرد. تا معناي آن روشن شود.
اما مي دانيم که پيش از شمس قيس رازي، سه شاعر در آذربايجان بوده اند که هر کدام، را به تنهائي مي توان، با شاعران خراسان مقايسه کرد، و آن سه شاعر، نظامي گنجه اي، خاقاني شرواني، و قطران تبريزي اند. و وجود اين سه شاعر، خود؛ گواهي است براينکه، گرچه آذربايجانيان، به گويش خود، که نزديک به فهلويات است، سخن ميگفتند. اما فارسي دري در آن سامان بيشتر روايي داشته است تا، در شهري مانند «ري».
و همين موضوع را خاقاني شرواني، که ملازمت دربار شروانشاه را رها کرده بود و آرزو داشت که بخراسان رود، در اين شعر باز گفته است:
چه سبب سوي خراسان شدنم نگذارند
عندليبم به گلستان شدنم نگذارند
نيست، بستان خراسان را، چون من مرغي
مرغم، آوخ سوي بستان شدنم نگذارند
گنج درّها نتوان برد بدرياي عراق
گر ببازار خراسان شدنم نگذارند
بهر فردوس خراسان به درِ دوزخِ ري
چه نشينم که به پنهان شدنم نگذارند
اين شعر، ادامه دارد اما براي گواهي برگفتار، همين اندازه بسنده است. و خاقاني در نامه ايکه به (مهذب الدين) نوشته است، در بازگشت ابوالفضل وفا از نيشابور مي نويسد:
(... مبدع الاغاني، فاربذ(مقصود باربد است) ثاني ابوالفضل وفا، دامت ايامه، به همايوني از سفر خراسان و رسالت نيشابور باز آمده... و اگر شنيده بودمي که او بسعادت به چنين سفر، عنان گراي گشته است، حقا که هزار بار قوارع و فواتح خوانده بودمي...)
و شاعري چون خاقاني که اينقدر آرزوي سفر به نيشابور و خراسان داشته، در محيطي پرورده شده است که در آن محافلي چون «محافل خراسانيان» بوده است که در ري، از حضور در چنان مجالسي محروم گشته، و معلوم است که پس از خراسان، شعر؛ در آذربايجان و پس از آن در عراق جاري شده.
کوچ هاي ترکان
پس از نخستين کوچ ترکان به سوي آذربايجان، دسته هاي ديگر، نيز به آنسوي روانه شدند و برخي از آنان بسوي آسياي کوچک رهسپار گرديدند.
اما ترکان که، قرنها بعلت خوي چادرنشيني خود، در ايل زندگي مي کردند و زندگي شهري براي ايشان سخت بود، و اگر برخي از اين طوايف بعلت کثرت جمعيت و مردان شمشيرزن، حکومت را در قسمتهائي از آذربايجان در دست گرفتند، زندگي آنان در بيابان مي گذشت، نه در شهر.
اما بسياري فرمانروايان ترک نژاد، که با اولين حق ناشناسي سبکتکين بر قسمت هائي از ايران مسلط شدند، پس از برخورد با ادب و فرهنگ غني ايرانزمين، «ايراني» شدند.
و اگر چه گاهي اين امرا در خلوت و با خاصان به ترکي سخن مي گفتند، و گفتگوي سلطان مسعود با ابوالفضل بيهقي به زبان ترکي، يکي از شواهد اين مدعا است، اما بطور رسمي هيچگاه در دربار آن ها به ترکي سخن نمي رفت و حتي در دربار سلجوقيان آسياي صغير که نام‌هاي ايراني، همچون کيکاوس و منوچهر، برخود مي نهادند، به فارسي سخن مي رفت و ديوان ها به فارسي دري نوشته مي شد.     
و در يک اقيانوس شعر، که شعراي ايراني پس از اسلام چه به صورت غزل و رباعي و ترانه و پند و حکمت، و چه به صورت قصيده، در مدح امراي ايراني، يا ترک، سروده اند، يک مصرع ترکي يافت نمي شود، مگر گاهي، واژه اي به ضرورت قافيه، مثل «اُلتر» بمعني بمير، در شعري که انوري براي، (اُلُغ جاندار بَک ايتانج سُلغُر) گفته است:
بگيتي فتنه کي بنشستي از پاي
اگر نه تيغ تو گفتيش «اُلتُر»
يا، آغچه که واحد پولي است مغولي و دوبار، در شعر خاقاني و سعدي آمده و نيز «پرچم» که به خلاف صورت ظاهرش، مغولي است و چندبار در شعر شعراي بعد از قرن ششم وارد شده، که اگر تمام اين واژه ها را جمع کنيم شايد به پنجاه واژه نرسد.
و اين اميران، آن قدر فارسي مي آموختند که ظرائف اين زبان را در مي يافتند و معلوم است که دريافتن لطائف سخن شعراي خراسان يا آذربايجان به اين آساني ها ممکن نيست.
يک علت آن که، اين امراي ترک نژاد، خويشتن را «ترک» نمي انگاشتند، اين بود که، خود را «توراني» مي دانستند. و تورانيان بنابه تمام روايات ايراني، برادران آريايي ايرانيان بودند که سرزمين آنان چنانکه بارها در تاريخ ايران منعکس شده است، آن سوي درياي خوارزم و ايسي‌کول بوده است.
و بروايت تاريخ، به مرور، آنان جزو ايرانيان شده بودند، و از نظر خود آنان ترکان، قبايل زردپوستي بودند که در آسياي مرکزي مي زيستند و تا آن زمان هم همان حالت ترکتازي و ايلغار را داشتند.
باري اگر اميري، خود از آن طايفه ها بود، وانمود مي کرد که توراني ست.
دليل واضح بر اين مدعا، جمله ايست که خواجه نظام الملک در مقدمه سير الملوک آورده – و نسبت ملکشاه را که از ترکان سلجوقي و نه توراني بوده به افراسياب رسانيده است:
«خداوند عالم، شاهنشاه اعظم را از دو اصل بزرگوار، که پادشاهي و پيشروي، در خاندان ايشان بود و پدر بر پدر همچنين تا افراسياب بزرگ، پديد آورد...».
و نيز از دورترين روايات بعد از اسلام چنين بر مي آيد، که در سمرقند به فارسي سخن گفته مي شده و آن روايات ديدار (ابوطرخان) پسر ابوالينبَغي، است که به هنگام ويران شدن سمرقند، بر دست تازيان، آن جا نبوده و پس از آن که خرابي هاي سمرقند را ديده است اين جملات شعر مانند را از وي نقل مي کنند.
سمرقندِ کند اومند
پَذينت کي افکند؟
از شاش ته ويهي
هميشه تو خَهي (نيکي)
يعني اي سمرقند داراي شهر، ترا بدين حال که افکند؟ تو از چاچ بهتري هميشه تو خوبي.
مقايسه نام روزها و ماههاي خوارزمي که از کهن ترين روزگار باقي مانده است، با نامهاي سغدي و ايراني و حتي ارمني آنها، خود گواه ديگري بر اين مدعا است.
مثلا، ماه اول بهار به زبان سغدي (نَوَسَرذ) است و به زبان ارمني (ناواسارد) و به زبان خوارزمي، (ناواسارجي) است.
نام روز اول هر ماه به زبان اوستائي، اهورامزدا و به زبان پهلوي اوهرمزد و به زبان فارسي اورمزد و هرمزد و به زبان سغدي خرمزد و به زبان خوارزمي ريمزد است.
و اگر بخواهيم در اين باره نمونه بياوريم، خود به اندازه کتابي خواهد شده و بهتر است از يادکردن نمونه‌هاي ديگر چشم بپوشيم و به آذربايجان برگرديم.
مي‌دانيم که آذربايجان از همه نقاط ايران ديرتر مورد حمله «ترکان» قرار گرفت و زبان شيرين فارسي خود را حفظ کرد. تا آنجا که به گفته روانشاد کسروي تا سده هشتم، مردمان آذربايجان به زبان (آذري) سخن مي‌گفته اند. آنچه که ما به اين گفته مي افزاييم اين است که پس از کتاب نام برده، کتابي ديگر به دست آمده که ثابت مي کند زبان ايراني، تا اوايل سده يازدهم در آذربايجان رايج بوده است و اين کتاب نوشته (مولانا روحي انارجاني) است که از اوايل قرن يازدهم به زبان «تبريزي» برجاي مانده.
مقدمه اين کتاب در چهارده فصل به کوشش انتشارات (ايران کوده) آمده است و هيچگونه تفسيري بر آن نوشته نشده و من کوشش خواهم کرد که برخي بخش هاي آن را با پژوهش هاي ديگري که کرده ام همراه سازم، و اگر چه فصلي که از اين کتاب در دست ما است مربوط به مکالمات بانوان، اما از نظر بررسي زبان آذربايجان بسيار مفيد است .
و اينست فصل دوم آن «در تکليفات و تکلفات اناث تبريز» که در آن پس از احوال پرسي، از مهمان مي پرسد که چه خوراک هايي برايش بپزد.
فصل دوم در تکليفات و تکلفات اناث تبريز
خَشي؟ نيکي؟ وَ رورَنگي؟ خَش باشَه وَ قَدَمَ باشيم
خانه خَدُتي "جيب ميا" برات بَپزُم بَوَرُت بيارُُم بُرنجُ و
بِريان اَلَنکه کير کاوُ، زردَه بُرُنج کالَه جوُش
قيسي بروغن هي هي تُوهَ لَواش، بُوقَلُوا صالََمَه
تتُماج آش جُزوُز، قَيلهَ پوتي قَيلهَ زرده قَيلهَ
تُرخُ مُرق، سيوِ آرموت، خاَيه غلامان لايق دوستان
نان باشه جان بي مهمان باشه؟
واژه اول = خَش، که امروز خوش تلفظ مي کنيم، در حقيقت با (واو) مفتوح تلفظ مي شده (خوَش) و در اشعار دوره اول همواره همنطور بزبان مي آمده و آن را با واژه اي چون (آتش) قافيه مي کرده اند و هنوز در زبان زرتشتيان يزد و مراغيان دره الموت به گونه «خَش» بر زبان مي رود.
در واژه سوم و پنجم (وَ) همانست که امروز هم در نيشابور ادا مي شود به معني به، با، يا باز. «وَ گول منه» يعني «به گل ماند» يا «باز گل ماند» هنوز در گيلان بجاي «باز گو کرد» «وا گو کرد» مي گويند و همين نشانه دگرگوني «به» و «با» و «باز» است. وَرورَنگي (با رورنگي) يعني رنگ بر روداري و حالت خوب است؟
«قَيله» همان «قَليه» است و پس از شمردن هجده گونه غذا گمان مي کنيم سيو آرموت، نوعي سيب و امرود بمعني گلابي باشد که بر روي هم معني سيب و گلابي را مي دهد، و خايه غلامان نيز نوعي آلوي بسيار بزرگ و شيرين و پر آب است که هنوز در دامغان به همين نام تلفظ مي شود.
فصل ششم در تعريف جوان، از قول يک زن
تاج پِله پِله، دستار قاچ قاچ، جامه کرُبتين
کُشتي ابريشمينَ چَقچور آقراقَ کوُش جَسته
 وا، بوسه وا، لوسه وا، طبق سنبوسه
دستاجش بکشت آونکانَ واقُطابُ وابريان
راژي دان شهري خوان
وا کردُ واکردار وا راه، وا رفتار
ماشان واشان مي رفت
آنچنان که گفته شد
واشوَرَکان جنکري، عُمر کتُا ضاع مکُن بچه مگير
بَروُرَت فرو مدار عهِ مکن
«وا» در اين شعر، بمعني (با) است و معني مصرع اين است که: با شوهرگان جنکري عمر کوتاه (را) ضايع مکن، (کتا) با همين تلفظ در زبان خراساني آمده است و اين بيت از ملک الشعراي بهار قرينه آن است.
با زلف کُتا، ابروي پيوسته، شو و روز              عمرم رَکُتا، رنجُمَ پيوسته مکن و از
يعني با زلف کوتاه و ابروي پيوسته ات، شب و روز عمر مرا کوتاه و رنج مرا پيوسته مکن.
اما «وا» در عبارات بالاتر، بمعني «واي» است
وا راه وا رفتار يعني واي از راه و رفتار او... واي از بوسه او، واي از لوس کردنش... وا لبان او که به طبق (=تَبَق) سنبوسه مي ماند.
تاج پله پله، اشاره به قسمتي از شال سر است که هنگام پيچيدن بيرون مي ماند و درست مانندهء تاج است. کشتي ابريشمين، يعني شال کمر ابريشمين و اين واژه پهلوي است، ايرانيان زرتشتي موظف بودند که پيراهني سفيد به نام سدره بپوشند و روي آن کمري از تارهاي72 رشته نخ پشمين سه بار به انديشه نيک و گفتار نيک و کردار نيک گره زنند.
در خراسان هنوز، روستائيان شال سر و شال کمر مي پوشند، واژه (کشتي) که به ورزشي اطلاق مي شود از همين کشتي گرفته شده، چه در کشتي خراساني دست پهلوانان به کشتي يکديگر بند مي شده.
کُوْش يعني کفش که هنوز در بسياري از نقاط ايران به همين گونه بر زبان ميرود. «راژي دان» کسي که به زبان راجي  سخن مي داند گفتن.
تعاريفي که يک زن، ازجامه مرد جوان مي کند، نياز به اين دارد که در تاريخ به پيش برگرديم:
ايرانيان، تورانيان را (چرمين کمر) مي ناميدند و اين صفت از نظر آنان ناپسند بود. زيرا که، براي فراهم کردن کمرچرمين مي بايست که جانداري کشته شود.
در گفتگوي رستم با پيران ويسه، وزير افراسياب (و مي دانيم که پيران، همواره در شاهنامه به نيکي و رادمردي ستوده شده)، آنجا که رستم از او مي خواهد که توران را بگذارد و به ايران آيد:
مگر گفتم اين خاک بيداد و شوم
گذاري بيائي به آباد بوم
چنين زندگاني نيارد بها
که باشد، سر اندردم اژدها
ببيني مگر، شاه با داد و مهر
جوان و نوازنده و خوبچهر
ترا پوشش از خوک و چرم پلنگ
همي خوشتر آيد ز ديبا و رنگ
ترکان، هنوز هم کلاه و لباس هاي پوستي مي پوشند، و اين خود يک تفاوت بين ايراني و ترک است. آذربايجانيان چه در آن زمان و چه در زمان حاضر در پوشيدن لباس سليقه آريايي دارند.
در اين قسمت گفتگوي دو زن يا دو خواهر جريان دارد که گوينده داراي شوهر پير و بداخلاق و ايرادگيري است که از زيبايي و قدرت مردانگي هم بهره‌اي ندارد.
فصل پنجم در تعريف خواهر کر و مذمت شوهر پير
خُوَرجان تي شَهِدي تي و ر ومي روت کو که شدي
چلَه کوُتَت و رامدي وَرپُستان عجايب دل و اُشکُم
قاج قاج دوله نافُت تي شَهِدِي پُشت زهارت
خمير مايه بختُت بکام بَوَرُ وِهزار همچون من
نيستي محروم مغَبون آلاوَرژ ليلاورژ سيابخت
سيا روز وامردِ بدمُجش تيزَه مزَمي والِشککان
دوُشکر اَمن چهاکرُد اگه خَردنيم بي لذت بود
نخودش سُتير و ستر بود خون واريخته تکه را بدو
جيلي ميزنه وامن بلُغوُره ميکنَه مَزِوانَد مَرسانَد
شووَرکا اين زمانه شووَرکان اين زمانه هم بقربان جوانه
در اين جملات آن چه را که مي توان گشودن، همان از نظر زبان شناسي است و نشان دادن رابطه نزديک زبان آذربايجاني به فارسي دري زيرا همان طور که قبلا گفته شد، زبان هاي محلي، حتي زبان شيرازي که در ملمعات سعدي برجاي مانده، به اين اندازه به زبان فارسي دري و خراساني نزديک نيست در بيت آخر مزوانَد، يعني زنده مگذارد و معني بيت چنين است:
(خدا) زنده مگذارد و مرساند، شوهرک هاي اين زمانه (را) (از) شوهرک هاي اين زمانه هم بقربان جوانه (ها).
معني برخي از اين عبارات بسيار روشن است و برخي قابل پژوهش اند.
خوَر، يعني خواهر و اين تلفظ همان است که در خراسان رايج است و نزديک ترين تلفظ به زبان پهلوي است.
تي شهدي، يعني تو شاهدي.
دقت در برخي از سخنان ديگر اين بخش، که نمي‌توانم آن را گزارش (تفسير) کردن، گله هاي گوينده را، از شوي ناتوان آشکار مي کند.
و اما، در اين کتاب، فصل ديگري است که زني به زن ديگر پند مي دهد که ترک مستوري و خانه نشيني کند، هر زمان رنگي بپوشد و چيزي بخورد و سير و گشت باغ و حوض و لاله کند.
و در اين قسمت به غير از جمله دوم، هيچ جمله اي نيست که نياز به تفسير و معني داشته باشد،بجز از آن که به گمان من عبارت رنگي بخر بايد رنگي بخور باشد، زيرا مقصود از خوردن است و همان است که بايد خوَردن (=خُردن) تلفظ شود :
فصل هفتم در مذمت مستوري
مستوري لکه پيسي آنکهِ هفتاش دستوري ميزکي
نيست که جووُکي دکونش نباشه سَرُمانايان دستار چه بنديم که همه مي بندند
جان خُوَرَ آش بي قاتق مباش عارف باش هَوُت
دنداني رنکي بَخُر، هر زمان لوني پوش، سواري
خَر بکر، نان آقا سرو سيرو گشت باغها و سياوان
حوض لاله و سير آوِشور نه همچو مستوران از خانه بگور
و در اين بخش مي آيد گفتگوي زني که بيمار شده و جريان رفتن بنزد حکيم را براي خواهر يا خواهر خوانده اش تعريف مي کند.
فصل هشتم در بيماري و بحکيم رفتن
خُرَجان نکومُت چيم بسر آمد لرزُم کرُفت، کوُنَم
تُصبيد آلوز والوز شدُم دُلُم بهم وَرآمه ورجَستُم
جُوَ جنُده پوشيدُم فرجي کُوُد بِسَر کرُفتُم رفتُم
بحکيم، نظَمما کرُفت شافُم فرمود ورداشتُم
اُشکمُمُ رفت جانُم ور رهيد
شعر:  از آن کَه دو شووَر کُردم   روز خَش نيديم
کمي دقت در واژه ها و جملات معني آن را روشن مي کند، عبارت اول: نکومت چيم بسر آمد.
چيم، يعني چه ام و اين يک ترکيب خالص پهلوي است و معني جمله آن است که نگويمت که چه بر سرم آمد.
وَرامه يعني برآمد و دلم بهم ورآمه، يعني دلم بهم خورد.
چنده، در عبارت بعدي همان است که با تلفظي ديگر، ژنده خوانده مي شود. نظمم يعني نبضم و نظمما يعني نبضم را گرفت. ورداشتم يعني برداشتم و بطور کلي، يعني شياف را بخود گرفتم. اشکمم رفت يعني مزاجم کار کرد، اشکم با همين تلفظ همان است که در پهلوي اشکمب و اشکم بمعني شکم خوانده مي شود. جانم ور رهيد يعني جانم خلاص شد معني شعر چنين است که: از آن روز که دو شوهر کردم روز خوش نديدم.
 در بخش پسين، جواب خواهر، آمده و بدو ايراد مي گيرد که چرا، براي درمان درد خود پيش حکيم رفته است زيرا که خود، مي توانست با داروهاي زنانه خويشتن را مداوا کند.
پاسخ
جان خُوَر اگه حکيم حکيم باشه خَدُش نميره! بُره
بحمام وابلوسُ شراب خَدُتا بشوُ لُوي انارا وا مازو
 نارين کن کوُلُه کن وردار مادر زاشه دعا بجان
من کن علف صحرا را ميفروشند که جَلابي! مشتي
مشمشو بخورُ که دَه جلايي! منت حکيم مکش
شعر
آنچه حکيم ميخره       بينام شوا چرگ وريم
بقيه من عمل کن       بُري بريش حکيم
يعني جان خواهر، اگر حکيم حکيم باشد، خودش نمي ميرد، برو حمام با فلوس و شراب خودت را بشوي، لوي انار با مازو، نارين کن (شايد نرم کن و شايد خمير کن) گلوله کن، بردار، يعني شياف کن، (سالم خواهي شد) دعا به جان من کن، (حکيم ها) علف صحرا را مي فروشند که (شغل ما) جَلّابي (است)، يک مشت مشمشو بخور که (خودت به اندازه) ده جلاب هستي، منت حکيم مکش. در شعر اول: بي نام شوا، صيغه دعا است يعني الهي بي نام بشود، ريم هم به معني چرک و پليدي است.
در بخش ديگر کتاب تعارفاتي که زنان به يکديگر مي کنند مي آيد و در اين قسمت به غير از يکي دو عبارت، جمله اي نداريم که معنايش روشن نباشد.
مَزيوام، مَرَسام، ممانام، بي جانُت اَز خَدرَوام قَدا و
بلا تا چينام بکَرُد وِ روت کَردام. بي تو غش کُنام
بي کِلَه بُورَسَه وَرُسُت ميرام بي بَبَک چشمُت جان دِهام
بي پا وُ پارمُت اِفتام بي هُروَندِ پات ميرام بي تَرَق
تَرَق کُوشُت مزيوام نَدِربگيسَي
خش آمدي خَشَت با  نور آورُدي نُورُت با
در اين شعر نيزکه از زبان مادر براي پسرش بوده باشد.
مزيوام آن کلا را
آن قد و آن بالا را
من مرسام آن رو را
طبق شفتالو را
قربان شوام ابرو را
کمان چارپهلو را
ممانام آن بيني را
آن زنبق سيمين را
بميرام آن دهانا
آن لب و آن دندانا
صدقه شوم چانه را
آن دُرِ يکدانه را
جانم بجانت آلوده
همچون عسل و پالوده
جانم بجانت ور زده
هم چو قفل رومي و در زده
مزيوام که در ابتداي اين شعر آمده و در ديگر جملات نيز تکرار شده، «خدا کند که زندگي نکنم» در واقع به معناي «بميرم» امروز است که در عبارات بميرم برايت و غيره به کار مي رود. اين فعل که از اصيل ترين افعال به جاي مانده از زبان پهلوي است صيغه دعاي منفي است. بدين ترتيب که زيواد يعني زندگاني کناد... زيوام، يعني زندگي کنام و مزيوام، يعني الهي زندگي مکنام و من فعلي بدين اصالت بازمانده از زبان پهلوي نديده ام.
در اين بخش که با عنوان (در ساز و سازنده) آمده، اشکالات، در دانستن واژه ها و عبارت ها بيش از ديگر بخش‌ها است و آن هم بدين علت است که شماري اصطلاحات (مطربي) در آن بکار رفته است و هنوز هم، درک اصطلاحات مطربي در همه جاي ايران براي ديگر مردمان مشکل است.
از عبارات نخست چنين بر مي آيد که نوازندگان، بد نوازندگي مي کنند. مرسا و مزيوا و ممنا چنين اصطلاحاتي است.
بيخ قزقان مي تراشد، اين معني را مي‌‌دهد که : صداي تنبوره و کمانچه و حافطي تنبوره (؟) ماننده آن است که کسي ته ديگ بزرگي را که ته ديگ گرفته باشد با کارد يا سنگ مي تراشد که پاک کند.
اقوال جمع قول است و تقريبا بمعني تصنيف امروزي است.
بلبل از شوق گل آموخت سخن ورنه نبود
اينهمه قول وغزل تعبيه در منقارش
در گذشته آوازه خوانان را، قوّال مي‌ناميدند است. از جمله مَجد قوال در دوره انوري که در سروده هاي وي از (وا) برده شده است.
در بخش پاياني  نام بعضي از رديف هاي موسيقي آمده که شايد رديف هاي موسيقي محلي بوده باشد. و در همين جا نامي از (کاردبازي) است که رقص کارد باشد که در زبان پهلوي (دشنک واچيک) بمعني دشنه بازي آمده و در رساله (خسرو کواتان و ريدک) در ميان انواع بازي ها (رقص ها) از آن، نام برده شده است.
فصل سيوم در ساز و سازنده
مَزيوا تَنبورُهَ مَرَسا کمَانچهَ ممانا حافطِي تنبورَه
بيخ قَزقان ميتراشَه کمانچه زوزهَ ميکشَهَ حافِظي تُو
لرزي مِنا وا قَوّال قايهَ قَيمُ چرخُ سماح مِيا وَ ميان  
سازندگان قايه ما تي شَهِدِ اقوالان بزُينتان راه بالا
تي شَهِدِ خُورَجان دَمَوحِل دو زده مقاما سَماح کُردُم
ريخته راه بالا رواني قرچه داغي شيخ جمالي
مس شده تلا کارد بازي شاه نظري چَرکَسي
ميرُم بکُ کل آخي سر خاوي پُسر نه اُرمُم مانه
نه دوشُم نه صبرُم مانه نه هوشُم آمدم بکُرَکُر
و باز مي بينيم که در همين قسمت تنها يک واژه ترکي (قرچه داغي) بگفتار وارد شده است.
در بخشي از کتاب نيز که مشاجره ميان مادرعروس و مادر داماد را مطرح مي کند، در پايان مشاجره اين شعر آمده است:
عفريت و ديو دشتي      تي بد شد از ما گذشتي
يارب چه خواهيمان کرد    ازما چرا گذشتي
در اين شعر همان طور که ملاحظه کرديد، دو اشاره لطيف به ايران باستان است، نخست عبارت (ديودشتي) و دو ديگر (خواهيمان کرد) در بيت دوم.
درباره متن هايي که پيش تر آمد. اشاره مي کنيم که در زبان پهلوي يک گونه ضمير نسبي با تلفظ (اي) وجود دارد که خود به ضمائر و حروف ديگر مي پيوندد. مثال از کارنامه اردشير بابکان:
«آن خوَمن ايم ديت، راست بوت» يا آن خواب، «ايم ديد»، راست بود. يعني خوابي که ديدم راست بود. ترکيب ايم ديد از سه بهر تشکيل شده، ضمير نسبي (اي) و ضمير متصل اول شخص، يا شناسه اول شخص (م) و فعل (ديد) و بر روي هم معني (ديدم) را مي دهد با برگشت به خواب، اين ضمير نسبي به بقيه ضمائر ملکي يا شناسه ها هم مي‌پيوندد مثل:
ايم   ايمان
ايت    ايتان
ايش    ايشان
روشن است که، در اينجا، ايشان بمعني آنها، نيست. که ه اي + شان است.
از اين شش صورت، دو صورت ايمان و ايتان در تاجيکستان ونيز شهرهاي همدان، قزوين، کرمانشاه، ملاير،قم و بطور کلي در ناحيه (ماد) هنوز رايج است مثل کرديمان، رفتيمان، ديديتان
و اين صورت ها در نظم و نثر دوره اول هم شواهد بسيار دارد.
«اگر چه آن ضياع ترا درست بود، چرا بحکم و فرمان نرفتي و بعد از آن، حال ننمودي تا آنچه واجب بود بفرمود ماني».( از : سير الملوک خواجه نظام الملک)
وگر نيستيمان، زهر کشوري
دوم خواستيمي زهر مهتري (فردوسي)
                                                                                  ◊◊◊◊◊
و اما پاسخ مادر داماد به مادر عروس... دوباره زشتيهاي جسماني و روحاني او...
ايندو پيرزن با يکديگر بحث و مجادله مي کنند، در حاليکه عروس و داماد را پرواي اين مناظره ها نيست.
قدا بان دخترِ شِرتي هِرتي، لَکاتَه لَچَري نَرُفته
کسُي پَتَه پسُي واست رحيمه وامانده اَترُک
عفريتي اَنابشي چَک چَکويِ هَرزَه گوي
شوم قدمِ کژ رنه روي رَک کُس ماهي بَلقَم
سر چاه پِليتَه موي کُس وِجَه کن هرزه کار هرزه گرد.
دربان درُت رسا که بالاش بچراغ پاي
دزدان ميمانِه
روش بکُس پيره زنان ميمانِه   رنکُش به پُس غرييان مي مانه
ابروش به پسان مي مانه     چشمش بکُس وَلان مي مانه
بينينش    بناودان مي مانه      دهنش به يخدان ميمانه  
گرَدنُش بخروس پير مي مانه      سينه اش به تختهء بُريان پزان ميمانه  
دل و اشکمش بشيردان ميمانه    زير و  بالاش به ژژو ميمانه
شعر
نه ببالا سر و روي نه بپايين کوس و کون     واه واه واه، ز هر دو سون    
قدا به جهيز و جامه اش رسا     تي تي و صندوق
لولو و جامخا    سر مازو کردن    تيره چو کس قاجو بالا  
تشره کو پشُنه اين و هيچ مگو
تير کُنکُش قاب ميمون             انگشتلو عروس شيفته کون
بخش يازدهم در شاعري ها
مادر عروس گفت اي واي دُلُم     يک پول نمانده در قُولُم
اکه دکه عروسي کُنُم       کوي داماده دندان بچُلُم
پاسخ
مادر داماد گفت واي پُشتُم     دستا چه نميرسه بکُشتُم
اکه دکه عروسي کُنُم         کوي عروسه دندان بمُشتُم
در بيت اول شعر مادر عروس، به واژه قولم بر مي خوريم که «قُل من» است و اين واژه يعني قُل همان است که کوچک شده آن «قلک» است که کودکان پول در آن نگاه مي دارند. يک پول نمانده به قولُم = يک سکه در قول (=قلک) نمانده.
خوشبختانه فهم اين قسمت نيز که مي آيد بسيار آسان است اما پيش ازآن چند موضوع را شرح مي دهم يکي اين که در زمان هاي گذشته، و نه در زمان ساسانيان وپيش از آن، اکثر مردمان به علت استفاده از آب خزينه هاي حمام کچل بودند و يکي از راه هاي مبارزه با کچلي پيه ماليدن بر روي آن بود.
ديگر اين که، واژه پيَر يعني پدر. همان است که در خراسان هنوز تلفظ مي شود، و اين خود يکي از موارد تبديل (دال) به (ي) است که در بخش وجه تسميه آذربايجان گفتم.
و اما درباره جمله «هيچ مادر بدوله منشينا، دختر مزايا»: چنين معلوم است که براي وضع حمل در محلي مي نشسته اند که (دوله) نام داشته. در زماني نه چندان دور، ميان يک تشت بزرگ خاکستر مي ريخته اند، تا بچه در آن به دنيا بيايد و علت استفاده از خاکستر نيز آن است که خود ضد عفوني شده و سترون است و به کودک تازه رسيده آسيب نمي رساند و دوله نيز بايد چيزي شبيه اين باشد.
دختر مزايا، يعني دختر به دنيا نياورد، زيرا که او خود از دختر بودنش که نياز به يک چنين مرد کچلِ پليدي داشته، بيزار بوده.
يتيم ماناش رودُم وابَموني سرُتُ وابچرکهاي پات سر بهيچ
خانه با ندرون مکناش ببالاي هيچ زيلوي مرواش
بحُرمت اين شوِ جمعه  که خدام ازين روز سيا وارهانا
بيا پيشِ چراغ نکبتي، سرُتا پيه بمالُم      خون واريخته
کچل شدي، پَير داران هفته که هفت روزي بحَمامُند
يتيمچه مِنا موي سُرش کچَل کُردَ پيَر بغم نيست   اکه
پيَر باشه هفته سه بار بحَمامُت بره سرُتا بتراشه
پا تا سنگ بُزُنه عُرضَه بر نباشي و بکيانِ او کيوانِ
همين خوبِ که شُو تا صباح به پُسه پُس بخفُته  
ابروز سيام وا. بشو تارُم هيچ مادر بدوله منشينا
دختر مزايا  مادَرُ ما دل ورودش بزمين آيا، پيَرُ ما، زيرو
بالاش فرو ريزا
فصل بعدي مذاکره دو دوست است که يکي از آنان از شخص ثالثي گله مي کند. و براي من در اين مذاکره فقط دو واژه نامفهوم باقي ماند ولي اطمينان دارم که اگر دوستي همداني، يا کرمانشاهي، يا لر يا قزويني درصدد اين بر آيد که نکات نامفهوم اين جملات را دريابد. با استفاده از لهجه محلي خود، خيلي زود بر اين فهم دست خواهد يافت.
آقا جان. معليک! خَشي؟ نيکي؟ وَ رورَنکي بِکِجا
بودي؟ بِکِجا ميروي؟ نکوييي که آن عزيز را چه کَوييي
بخَردُش دادُم ديدم که وامن کُو ميخره بُلغوره
ميکِنهَ کَل پرَته ميکَه يکبار فروُ بردُم دوبار فرو
بردُم سيومين بار بروش زدُم چون آوستان بود اودِ که
فرو بُرد چيم مي تانه کرد، خر از خر وامانه يا دُنبُش يا
گوشُش
جواب
يار آقاجان خرابي     همه پسر و روي ماهي اکه دوبارِ
دِکَرُش وابيني دَم بِخَد ميزنه   دُم بخود مي پيچه
چمان تانه کُرد     کيرم هزار بار وَالحَدِ پيَرش
آقاجان سلام عليک، خوشي؟ نيکي؟ ورورنگي؟ کجا بودي؟ کجا ميري؟ نگوئي، (نپرسي) که آن عزيز را چه (...) بخوردش دادم؟ ديدم که بر من... مي خورد، بلغوره مي کند، کَل پرته مي گويد. يکبار فروبردم، (چيزي نگفتم) دوبار فرو بردم، سومين بار به رُخش کشيدم، چون... فرو برد چه برمن مي تواند؟  کرد؟ خر (که) از خر (بودن) بازماند، چه دم او چه گوش او، (سر و دمش با يکديگر تفاوتي ندارند).
و اين هم آخرين قسمت از اين نامه است که سخنان پهلوان، يا لوتي در مقابل قاضي است. تيلما پنجه گرفت يعني بر دلم پنجه زد که معني کلي آن چنين است:
بر دلم فشار آورد، متاثرم کرد.
آخرين عبارتي که پهلوان مي گويد به اعتقاد من تحريف شده و بايد چنين باشد تيلما پنجه، مزن، يعني دست بروي دلم مگذار. جواب پهلوان نيز به قاضي براي آن است که ازگفتار قاضي که دو واژه تازي دارد، سر در نياورده. و براي همين است که مي گويد، برو که به انبان (محفظه، بايگاني، کيسه) علم تو چامين (ادرار) کردم.
گفت حضرت قاضي  عشق کون التربي  تيلما پنجه
کُرُفت واسُرنگ کردي   اَکَه بناخَشي باشه يکيش
سيلي ميزنُم که هفت جا بند تُنبانش مِسکِلَه  اکه
دارم تيلما پنجم زن   قاضي گفت برادر معما
ميخواني يا مستعمل ميگويي   پهلوان گفت بُره که
به اَنبان عِلمُت چامين کردُم حضرت قاضي
خلاصه سخن:
آتروپاتکان که در سير دگرگوني خود به آذربايجان تبديل شد، وسيع از ايران زمين.
نخستين اقوامي که از نژاد آريا در آن سکونت جستند، پارس ها و مادها بودند.
پارس ها بعدا به طرف جنوب روان گشتند و مادها در آن سرزمين تا  همدان و ملاير... زندگي مي‌کنند. بررسي لهجه هاي محلي، همدان و کرماشان و . . . مقايسه آن و نثرهائي که به زبان آذربايجاني گفته شده است همبستگي کامل را ميان آنان نشان مي‌دهد.
آذربايجان از عواقب حمله اسکندر مصون ماند.
آذربايجان تا قرن ها، در برابر يورش تازيان پايداري کرد.
واژه هاي کم عربي درزبان آذربايجاني خود نشان دهندهء پايداري  آذربايجانيان در مقابل حمله عرب است.
برخي از تيره هاي  «ترک» به تدريج به سوي آذربايجان مهاجرت کردند. بعضي از آنان به سوي آسياي صغير رفتند و بعضي در دشت هاي آذربايجان به گله داري پرداختند، دو ايل آق قويونلو و قراقويونلو، بزرگترين اين طوايف بودند.
گويشي که اکنون در آذربايجان جاري است، گويشي است که در زمان حکومت مغولان، صفويان و بعد قاجارها، در آن سامان جاري شد و برخي از مورخان گفته اند، سزاي هر آذربايجاني که به ترکي سخن نمي گفت، بريدن زبان با شمشير بوده است.
هنوز نيز در خلال گويش مردم آذربايجان، واژه هاي اصيل ايراني هست که بايد ريشه هاي آن را در متن هاي پهلوي و اوستائي جستجو کرد.
 از همه برتر فرهنگ بلند آذربايجانيان است که بي هيچ گمان ايراني است. و هيچ همانندي با فرهنگ ترکان زرد پوست ندارد. چهره و بالا و رنگ پوست و ديگر ويژگي‌هاي نژادي آذربايجانيان بي‌هيچ گمان، ايراني و آريايي است و هيچ همانندي با زردپوستان نشان نمي‌دهد.


  • بنیاد نیشابور