• جستجو

 

  • نشر بلخ
  • كرمان

ببند
نام :  
ايميل گیرنده:
  
پیغام :  
 
12822 : شمار بازدید
فرستادن به دوستان

كرمان

فريدون جنيدي
(کرمان شناسي – مجموعه مقالات – نشر مرکز کرمان شناسي،
به کوشش : محمد علي گلاب زاده، 1369، رويه 152 – 173)

تگ روزگار از درازي كه هست        همي بگسلاند سخنها ز دست
كــنون نام كندز به بيكـند گشت       زمانه پر از بنـد و اورند گشت
اين گفتار شاهنامه نشان مي‏دهد كه در گذشته نيز ايرانيان از تگ بلند روزگار ايران يا تاريخ و زندگي ايرانيان آگاه بوده‏اند و مي‏دانسته‏اند كه بسياري از نامها در گذر دراز آهنگ زمان، دگرگون مي‏شود و اين دگرگونيها گاه از دگرگوني زبان است و گاه براي فرسايشي است كه واژه حتي در درون يك زبان معين مثل فارسي دري مي‏پذيرد، و صورتي تازه به خود مي‏گيرد !
در مورد نخست دو مثال از شاهنامه فردوسي بسنده است. يكي در باره نام بيوراسب و ضحاك آنجا كه مي‏فرمايد : چنين نام بر پهلوي راندند و ديگر درباره اكوان ديو كه همان اكومن با انديشه بد (در برابر وهومن يعني انديشه نيك) باشد مي‏گويد :
گوان خوان و اكوان ديوش مخوان          ابـر پهــــلواني بـگــــردان زبـان
پس ايرانيان مي‏دانسته‏اند كه روزي زبانشان گونه اي ديگر از زبانهاي ايراني بوده و با دگرگوني قابل سنجش با زبان دري، برخي واژه‏ها در آن به گونه اي ديگر بوده‏اند و در اين باره در تاريخها و ديگر دفترهاي زبان فارسي دري مثال فراوان است !
اكنون مهم اين است كه به متني از دينكرت توجه نماييم كه در آن پرسنده اي پرسد كه چرا اهورامزدا اوستا را به زبان نهفته (پهلوي نيهوپتك nihuptak) فرستاد ! و از اين گفتار در مي‏يابيم كه در زماني هم كه زبان رايج ايران پهلوي بوده است، ايرانيان مي‏دانسته‏اند كه پيش از آن زباني ديگر در كشورشان روا بوده است كه اوستا بدان زبان نوشته شده است، که براي پهلوي زبانان نهفته و ناآشنا بوده است.
و اينها همه نشانه‏هايي از آگاهي مردمي است كه مي‏دانند زبانشان به دليل تگ دراز روزگار دگرگون مي‏شود و اين دگرگوني زبان، دگرگوني در واحدهاي كوچك زبان يعني واژه‏ها نيز پديد مي‏آورد .
مورد دوم يعني دگرگوني واژه‏ها در اندرون يك زبان نيز با مثالهاي بايسته كه از زبانهاي گذشته و حال مي‏آيد روشن مي‏شود .
در زبانهاي ايراني يك ويژگي برتر هست كه درآن با پيوند ميان دو يا چند واژه، واژه اي ديگر ساخته مي‏شود و اين ويژگي در زبانهاي اشتقاقي ديده نمي شود .
مثال در اين باره فراوان است كه لازم نيست با آوردن همه آنها سخن را به درازا كشانيم. واژه كاروانسرادار به آساني نشان مي‏دهد كه از سه بهر كاروان و سرا و دار تشكيل شده است و اكنون اگر به بخش كاروان آن نيز بنگريم به زبان حال مي‏گويد كه آن نيز خود از دو بخش تركيب يافته كار + وان، زيرا كه دست كم درکنار همين كاروان واژه اي ديگر به نام ساروان را داريم كه بخش انتهايي و مشترك هردو، واژه سار را از واژه كار جدا مي‏سازد و آشكار مي‏سازد كه كار نيز واژه اي جداگانه است .
پس با اين حساب كاروان سرادار واژه اي است مركب از چهار بخش . . . ، و کاروانسراداري پنج بخش دارد.
بسي از واژه‏ها كه در زبان فارسي با يك بخش به نظر مي‏آيند در زمان باستان به پيروي از همين قاعده تركيب از دو يا چند بخش تشكيل گرديده‏اند .
مثلا واژه اندرز كه در اوستا به گونه هن درز han-dareza  بوده است كه بخش نخستين آن هن گونه اي ديگر از واژه هم است و بخش دوم آن درز كه همين واژه درز امروز است كه در واژه مركب درزيگر نيز بر جاي مانده است و بر روي هم معني تجربيات گذشته كسي به آينده شخص ديگر پيوند مي‏خورد. (1)
واژه انباز به معني شريك از دو بخش هم + باز تشكيل شده و «هم» با تبديل م به ن بگونهء هنباز و با تبديل هـ به الف به گونه انباز در آمده و در اصل به معني دو يا چند كس است كه در كاري هم باز هستند و با هم حرکت مي‏کنند .
اكنون اين واژه هم با تركيب الف و نون در انجمن به چشم مي‏خورد كه در اصل هن گامن بوده است كه بخش دوم آن از ريشه گم اوستايي به معني آمدن است و هنگامن يا انجمن به معني كساني است كه با هم همگام هستند .
واژه هچا اپائيري از دو بخش هچا به معني از در اوستايي و اپائيري به معني بالا، در پهلوي به صورت هَچ اَپَر (هَچَپَر) در فارسي ازبر يا زبر است. پس واژه زبر مخالف واژه زير از دو بهر از + بر به معني از بالا درست شده است .
اين واژه از دورترين هنگام در تاريخ زبان فارسي درست به گونه زبر بر جاي مانده و گونه ازبر آن ناپديد شده است. اما در سير تحول اين واژه از هچا به هچ پهلوي كهن و به اج در زبان كهن آذربايجان و به اژ در پهلوي نو به ويژه در پازند كه در برخي از وقف نامه‏هاي كرمان شخصا ديده‏ام (2) و از اژ به از در فارسي دري و پس از آن با افتادن ا از آغاز به صورت «ز» و پس از آن با افتادن كسره نهايي ز در واژه‏هاي مركب مثل زيشان، زآنان، زو = از او از كمترين شكل هچا به صورت ساده ترين واك يعني ز بدون مصوت انتهايي در آمده است .
گمان مي‏برم كه اين مثالها براي توجه به دگرگوني واژه‏ها در زبانهاي ايراني يعني زبان كهنسالي كه گونه‏هاي كهن و ميانه و نو آن، با هم كاربرد دارد در حد اين سخنراني بسنده باشد اما بي مورد نيست كه در يك
هنگامي كه با تركيب دو واژه يك واژه ديگر به وجود مي‏آيد، به دو واژه سه واژه در جهان سخن داريم و اگر بخشهاي اول يا دوم اين واژه صورتهاي تازه اي، بنا به تلفظ تازه، به خود بگيرند، با هرگونهء تازهء تلفظي، گونه اي ديگر ازواژه تركيبي پيدا مي‏شود و بدين ترتيب لحظه به لحظه به تولد واژه‏هاي تازه در زبان فارسي مي‏انجامد و موج به موج به گسترش زبان كهن و ژرف فارسي دري ياري مي‏رساند .
مثال از تركيب دو واژه هن و باز هفت گونه واژه بگنجينهء واژه ها افزوده مي‏شود :
هنباز + همباز + انباز + هن + باز + آن + هم
                                                                                   ***
با اين گفتار مي‏توان به بخش دوم سخن اندر شد :
در زبانهاي كهن ايراني چون اوستا و فارسي باستان ريشه كن به معني همين كندن امروزي به كار مي‏رفته است و فركنتن يعني آغاز به ساختن ساختمان يا شهر. در نامه شهرستانهاي ايران آمده است (3) و با تبديل ن به ر، كردن نيز به معني ساختن بسيار كاربرد داشته است. از جمله : شهرستان زرند يا زرنگ را نخست گجسته فرسياك (افراسياب) تور كرد ... يعني ساخت، بنا كرد .
چرا كندن و بعد كردن به جاي ساختن مرسوم بوده است ؟ زيرا كه نخستين خانه‏هايي كه بشر يا لااقل نياكان دور ايرانيان براي خويش ساخته‏اند، با كندن در زمين و كندن غارهاي دستكرد همراه بوده. تبر يا كلنگ سنگي يكسد هزار ساله ايران كه اكنون در موزه ايران باستان نگهداري مي‏شود نشانه آشكار كندن براي ساختن خانه است و خوشبختانه در همين نزديكي كرمان ميمند نيز هنوز خانه‏هاي كنده شده از دوران دور براي فرزندان به جاي مانده است كه برخي از فرزانگان اين انجمن نيز در باره آن گفتارها دارند .
صورت ديگر اين واژه كردن را با چند مثال بررسي كنيم تا بتوانيم به كنده بازگرديم. شهرستان دارابكرت با تخفيف ت به دال به گونه دارابكرد و آنگاه دارابگرد و آنگاه دارابگرد و پس از آن دارابجرد درآمده. يعني شهري كه دارا آنرا كرد يا ساخت و به همين صورت نامهايي ديگر چون دستجرد، ويروجرد يا بروجرد و مثل آن در فارسي دري داريم كه معرب گونه دستگَرد و ويروگَرد و بهرامگرد و غيره است .
پس همين پسوند گرد فارسي در زبان خويشاوند روسي به گونه گراد به معني شهر در آمده و با تركيب با نامهاي تازه شهرهايي يا نامهايي بنام لنينگراد و استالينگراد ساخته‏اند. شهر بلگراد پايتخت يوگسلاوي نيز به زبان سربي به صورت بئوگراد است كه بخش اول آن همان بغ فارسي به معني ايزد است كه در بغداد نيز ديده مي‏شود (يا شنيده مي‏شود) كه به زبان روسي بُغ. در توراني بَك يا بَگ يا بيك، در انگليسي(big) بيگ به معني بزرگ باقي مانده است و در نام برخي جاهاي ايرانشهر صورتي ديگر به خود گرفته : چون كوه بغستان كه امروزه بيستون تلفط مي‏شود و شهر بغدخت كه بيدختش مي‏خوانيم و شهر بجستان كه درآن بغ به بج تبديل شده است و بدين ترتيب معني بلگراد همان بغ كرت، يا ايزد كرد يا خداداد يا بغداد است !
اكنون كه رد پاي واژه كرت و كرد و گرد ايراني را تا بلگراد دنبال كرديم اگر از بنده بپرسيد : پسوند گارت در شهر اشتوتگارت نيز همين گرد و كرد ايراني به معني شهر است و بخش نخست آن نيز اشتات يا ارشتات ايراني نام يكي از نيروهاي مورد ستايش ايران باستان است كه از او به معني افزاينده و پروراننده جهان و كلام راستين ياد شده است (4) و نيز همين اشتات نام روز و نگهبان روز بيست و ششم هر ماه در گاهشماري ايران باستان و زرتشتيان امروز است و يكي از نيايشگاه‏هاي زرتشتيان كرمان كه مثل همه آنها از سوي مردمان نيك‏انديش و مهربان و يكرنگ مسلمان كرمان نيز گرامي شمرده مي‏شود. و درآن شمع روشن مي‏كنند زيارتگاه شاه اشتاد ايزد است كه به گويش كرمان شاه اشتريزد خوانده مي‏شود .
چند نظر درباره مهاجرتهاي آرياييان پيشنهاد شده است كه يكي از آنها پيشنهاد برخي از غربيان است كه مهاجرت را از رودبار دانوب و نواحي مديترانه اي به ديگر كشورها از جمله ايران مي‏داند. اين نظر مورد اتفاق همه مورخان و پژوهندگان غربي نيست .
نظر ديگر آن است كه مركز و ميانه جهان خونيرث باميك يا خونيرس درخشان يا ايرانويج و ايران مركزي است و مهاجرت از اين سوي به جاهاي ديگر صورت گرفته است .
اين نظر اگر مورد اتفاق همه صاحبنظران جهان نباشد از اين حيث همانند نظر نخستين است. اما اين قدر هست كه در كتابهاي كهن ايران و هندوستان به آثاري كه مؤيد اين نظر و بيان كننده اين نظر است برمي خوريم. ما كوشش مي‏كنيم تا با دليلهاي بيشتر اين نظر خود را به صورتي كه جهان علم (نه جهان زور) بپذيرد، بپرورانيم و در آينده مدارك و مؤيدات بيشتر براي آن ارائه داريم .
بر اساس اين نظر، ايرانيان كهن هنگامي كه از ايرانويج به ديگر جايها مي‏رفتند و انديشه و زبان و آيينهاي خويش را با خود به مرزهاي جديد مي‏بردند و برخي از نامهاي كهن در شهرهاي اروپايي معني در زبان فارسي دارد و اگر پژوهشگري ايراني يكباره پاريس و پاريز را به هم مقايسه مي‏كند نبايد كه به شگفتي از سوي نگرندگان مواجه گردد زيرا كه اين همانندي در ده يا سدها يا هزاران واژه و نام ديگر نيز ديده مي‏شود .
اكنون از واژهء كَرت و گَرد بسوي واژهء كن باز مي‏گرديم .
اين واژه در كنت پهلوي به معني شهر و از جمله در سمركنت كه كم كم به گونه سمرقند در آمده است، باقي است و در توراني با تخفيف ت به دال به گونه كند به معني ده يا روستا روايي دارد و همين تلفظ توراني با افتادن ميانوندِ غُنّه ايِ «ن» به گونه كد در واژهء مركب كدخداي فارسي دري برجاي است و چون كدخدا به معني بزرگ و صاحب ده است پس كد در زبان فارسي معني ده را مي‏دهد كه واژهء كديور يعني باغبان و كشاورز و ده نشين از آن درست شده است. كنت به گونهء قند در سمرقند  و قندهار به گونهء جند در بيرجند و به گونهء زند در هرزند و به صورت گنج در گنج، گنجه و شهر گنجهء قفقاز و اورگنج شمال خراسان بزرگ و به صورت غند در ازغند خراسان و ... برخي از شهرها و روستاهاي ايران زنده است .
روستاي بزرگ و نامدار كن در شمال غرب تهران در پيوستن به حرف صدا دار پس از خود دال انتهايي را نيز نشان مي‏دهد و هنوز نيز اهالي كن با صفت يا نام كندي مشهورند كه دال آن در برخورد به حرف صدادار «اي» خود را نشان مي‏دهد .
مثالي در ميان تهرانيان پيشين بود كه اگر كسي مي‏پرسيد «ساعت چنده؟»، پاسخ مي‏شنيد سولوقون بالاي كَندِه!  كه در اين جا نيز دال ،خود را در برخورد با «ا» يا «است» پاياني نشان مي‏دهد. در دستورهاي زبان فارسي مي‏نوشتند كه اسامي كه به هاء غير ملفوظ ختم مي‏شوند در جمع با «ان» هاء در آنها به گاف تبديل مي‏شود مثل پروانه و پروانگان يا ديوانه و ديوانگان. آن دستور نويسان چون همراه با تگ دراز روزگار سخن فارسي حركت نكرده بودند نمي دانستند كه اين واژه در اصل پروانك بوده كه با تخفيف كاف به گاف، پروانگ شده و آنگاه با افتادن گاف به گونه پروانَ با فتح «ن» انتهايي در آمده است كه هرگاه به حرف صدا داري برخورد كند خويش را نشان مي‏دهد : ديوانگان، فرزانگي، پروانگك كه در اولي با برخورد به آن در دومي به اي و در سومي بهاَك برخورد كرد و خويش نشان داد (5).
پس اين روستاي كن تهران پيش از اين همان «كند» بوده است كه دال آن به مرور افتاده و كن ناميده مي‏شود .
با افتادن ميانوند غنه اي ن از كند، كد به دست مي‏آيد كه باز به معني خانه در واژه مركب كدبانو در زبان فارسي زنده است و با تبديل د به ت، كد به صورت كت در مي‏آيد كه با تلفظ كت در زبان شيرين كرماني به معني اتاق يا نخستين عنصر ساختمان است .
گونهء كنت اين واژه را كه در سمركنت بر زبا مي‏آيد، در زبان انگليسي به صورت كانتري درآمده به دو معني كشورو روستا، كه اولي بزرگترين مجموعه ساختماني در يك ميهن و دومي كوچكترين مجموعه ساختماني در كشور است و در زبان فارسي كدخداي جهان و كدخداي روستا و كدخداي خانه و نيز كدخدا به معني داماد داريم.
اكنون گونهء ديگر كن را با تبديل ك بهشين بررسي كنيم. زيرا كه كاف قابليت دگرگوني به شين و خ را دارد و مثال آن مكانيك، مخانيق و ماشين يا ميكاييل و مخاييل و ميشل است .
كَن به شَن بدل مي‏شود و شن به معني خانه در واژهء مركب گلشن يعني جايگاه گل هنوز زنده است و در زبان آذري شن به معني خانه زنبور عسل روايي دارد كه در برخي جاها آنرا شان يا شانه مي‏خوانند .
روستاي بَغ شَن در نيشابور به معني خانه بغ يا ايزد يا بزرگ و مهتر، يك مورد ديگر از نامهايي است كه شن در آن زنده است با تبديل ك بهخ با تلفظ خَنَه در خراسان. در واژه مركب گلخَن.
با تبديل خن به خان و خانه .
با تبديل شن به شان در كاشان و كوشان و شاندرمن  و شانديز و لوشان رشت ... و آشيانه. اكنون كه اين همه گونه‏ها را بررسي كرديم تبديل كان به معني جايگاه و خانه را به عنوان يك پسوند در آتورپاتكان، جايگاه آتورپات يا جايگاه آذربد و نگهبان آتشكده آذرگشسب (آذربايجان معرب) دنبال كنيم :
كان در آتورپاكان، خاركان شيراز و جوكان فيروزآباد و چاه بهار.
گان در گريگان مشهد و گرگان و تويسرگان و كوهگان جيرفت.
جان در سيرجان و لاهيجان و دمنجان نيشابور .
زان در گلزان خوي و كوزان خوي و لويزان تهران .
دان در قندان و نمكدان و همدان و هوشدان بندرعباس .
تان در هگمتانه، اكباتان و كوتان بيجار .
ستان در گلستان، بوستان، اردستان و اهرستان يزد .
ران در چمران ساوه، شمران، سميران همدان، كسران همدان .
لان در كولان خوي و سنندج و لانه و كسلان ميانه و كسيلان مهاباد .
سان در سانتيز زنجان، سان يان ميانه، سان بران اهر، كسان مشهد .
شان در كاشان، كوشان ايرانشهر .
خان در خانه، خانه كردستان و كوخان سقز.
هان در كوهان شاهرود و اصفهان و دماوند، سپاهان، ماهان (6) و اردهان ارمنستان و سُبهان دامغان (7)
يان در كويان آباده و ابيانه (اَب يان) نطنز(نتنز) و كرديان جهرم و مشهد و تهران، گل يان قوچان و تويسركان و سنندج و شيراز و شاهي .
اكنون كه اين صورتها را كه همه پسوند جا و مكان است و برابر قوانين زبان قابل تغيير به يكديگرند، ديديم به برخي تغييرات ديگر اشاره بايد كرد :
گ قابل تبديل به و است : در گشتاسب و ويشتاسب و در گل و ول و ويتارتن پهلوي و گُذاردن ...
پس گان قابل تبديل به وان است كه آن نيز به معني جايگاه در شهروان ارمنستان ،در سيروان كردستان، در ايروان قفقاز ،در سراوان و مريوان كردستان و كردوان كرمان و شيروان قفقاز و در دوان بوشهر و گيلوان رنجان و گريوان بجنورد ديده مي‏شود .وان به معني جايگاه و خانه كه در واژه ايوان فارسي و نيز اِيو (= خانه) توراني به خانه كاربرد دارد .
وان با تبديل آ به اي به صورت وين در مي‏آيد كه در قزوين و خوروين، وينه كرمانشان، ويني سپاهان و وينق تبريز زنده است .
ن قابل تبديل به ل است و از اينجا وين به ويل تغيير شكل مي‏دهد كه در فرانسه به معني شهر است و واژه‏هاي ويلاژ فرانسه و ويلا و نيز ويليج انگليسي از آن برآمده (8) و همين واژه در اردبيل (= اردويل= شهر اَرد) (9) و هرزويل گيلان و ويله در شاه آباد و سنندج و لَوَندويل درآذربايجان شرقي و اَرويل و ارويلَه كردستان غربي هنوز كاربرد دارد و همين ويل با تبديل و به ب در اربيل كردستان و اردبيل و به صورت بُل در كابل و زابل و به صورت پُل به معني شهر در يوناني آكروپل و آگروپليس ... درآمده است .
بازگرديم به هان كه در آن نيز ن قابل تبديل به ل است پس هال نيز به معني جايگاه بايد باشد و چنانكه مي‏دانيم hall انگليسي همين معني را دارد كه خود انگليسيان آن را هول مي‏خوانند .
اكنون اين واژه در اردهال (ارد + هال = جايگاه ارد) كردستان (10) هنوز هست و به گونه هول نيز در هُولير كردستان غربي بر زبان مي‏آيد .
گونه اي ديگر از هول، هوش howsh است (11) كه در هُوش تويسركان و بروجرد و هوشجان شهر كرد و هوشدان هرمزگان و نيز هوش به معني سرا و حياط خانه در كردي و لري و نيز به صورت اوشو owsho به همين معني در آباده است. اين هوش نيز همانست كه در انگليسي هاوس خوانده مي‏شود ! و جالب اين است كه بدانيم به همين تلفظ انگليسي آن نيز دو روستا به نام هوس در مشهد و فردوس خراسان داريم .
واژه‏هان با تبديل ن به م به صورت هام يا هوم home انگليسي درآمده كه همان خانه است و در ايران نيز در هومدان چاه بهار و هومه بروجرد و هومان اصفهان برجاي مانده .
باز، و به ف تبديل مي‏شود و وان را به فان دگرگونه مي‏سازد و فان به معني جايگاه در گيفان بجنورد ديده مي‏شود و باز فان به فون تغيير شكل مي‏دهد كه در تيسفون باستاني برجاي مانده است .
باز ك تبديل به غ يا ق مي‏شود و كان را به غان يا قان بدل مي‏سازد و اثرش در گيرفان سيرجان و دامغان و نوغان فريدن و نوغانِ مشهد و وَرَقان تهران و سلمقان بجنورد و وَزرَقانِ ميانه و اهر ديده مي‏شود. باز دان به دين مبدل مي‏شود و دين به معني جايگاه در خوردين تهران و وردين اهر (وردين بالا و وردين پايين) وركندين بيرجند !
دان به دون تبديل مي‏شود و دون در زبان ارمني به معني خانه است ! و نيز در بسياري از گويشهاي ايراني دون به جاي دان به كار مي‏رود، چون قندون، نمكدون ... و نيز خاردون سيرجان و جيرفت .
ران به رام دگرگونه مي‏شود در رامهرمز = شهر هرمز، رام اردشير خوره = شهر فر اردشير و رامجرد شيراز و رامجون سيرجان و راميان گرگان .
باز رام به روم يا رم تبديل مي‏شود كه در سميرم و تارم (طارم) و رُمان سيرجان و رُمك تنكابن ... ديده مي‏شود و اين همان room انگليسي به معني اتاق است !
از اين تغيير گونه‏ها فراوان است و اين گفتار توان در بر گرفتن همه آنها را ندارد و در اين بخش به يك گونهء شگفت از اين دگرگوني‏ها اشاره مي‏كنم و گفتار را در اين بخش به پايان مي‏رسانم .
در مشهد روستايي بسيار زيبا به نام اَزْغَد وجود دارد كه آن را اَزغَند نيز مي‏خوانند كه روشن است كه غد و غند صورتي ديگر از كد و كند است كه پيش از اين بررسي كرديم .
اين روستا ويژگي‏هاي فراوان دارد و از جمله آنكه اهالي آن بسيار به سنتهاي پيشين دلبسته‏اند و سالها با وزارت راه مبارزه كردند كه راه بدانجا كشيده نشود، چون بيم آن را داشتند كه با كشيده شدن راه و باز شدن پاي شهريان بدان روستا، نشانه‏هاي زندگي كهن در آن بر هم مي‏خورد ... و يكي از نشانه‏هاي تداوم انديشه‏هاي باستاني را در آنجا تداوم هردوگونه نام ازغد و ازغند بايد جستجو كرد، كه اگر زماني، در زبان،  غند به غد تبديل شد، اهالي آمادگي آنرا نداشته‏اند كه گونه كهن آن را فراموش كنند و آن را نيز همراه گونهء نو به كار گرفته‏اند !
اكنون سخن شگفت در اين جا است اين روستا نام ديگري نيز دارد كه بيشتر خودشان آن نام را به كار مي‏برند و آن زِغِيْ zegey)  ( يا زقي است و چون در بررسي واژه هچا و دگرگوني پيوسته آن تا زِ دانستيم كه بهر آغازين اين نام «ز» كوچكتر شدهء از است، پس ترديد نيز نمي توان داشت كه غي يا قي آن نيز صورتي ديگر از غد و غند است و باين ترتيب به همه پسوندهاي مكان كه پيشتر از اين بدانها اشاره كرديم، اكنون بايد پسوند غي را نيز بافزاييم و چون هيچكس از ظاهر چنين واژه اي معناي آنرا در نمي يابد و تصور هم نمي كند كه ممكن است اين پسوند، با كند و جند و زند ... و با شان و دان و وان و روم هم معنا باشد، بايد از اينجا سنجيد كه در اين نامها چه تغييرات ديگر رخ داده و چه پسوندها و پيشوندهاي ديگر به زبان فارسي افزوده شده باشد كه به يكي از آنها به ياري همت و سخت كوشي و پافشاري ازغديان خراسان دست پيدا كرديم !
معناي نابجا در نامهاي ايراني
در اين بخش به گونه اي بس كوتاه به بررسي برخي نامهاي ايراني مي‏پردازيم كه بنا به ظاهر آن معنايي تصور كرده‏اند .
از نامهاي مشهور يكي همدان است كه بنا به ظاهر آن را همه دانا يا همه دان معني مي‏كنند كه نشانه از دانايي همه مردمان است و اگر چه در دانايي مردمان همدان و همهء مردمان ايران سخني نيست، اما مي‏دانيم كه آن نام در آغاز هگمتانه بوده است و به مرور روزگار به همدان تبديل شده است .
ديگر نام تبريز است كه ظاهر آن از تب + ريز = ريختن تشكيل شد و افسانه‏ها ساخته‏اند كه يكي از زنان خلفا تب داشته و تبش در اينجا ريخته است و بدين روي اينجا را تبريز مي‏گويند !
استاد دانشمند يحيي ذكاء در گفتاري دلپسند روشن مي‏دارد كه اين واژه در اصل گرمرود معني مي‏دهد و چون گفتار ايشان تا آنجا كه من مي‏دانم هنوز در جايي به چاپ نرسيده است از داخل شدن به جزييات آن خودداري مي‏كنم .
از اين دو شهر نامبردار كه بگذريم، بسيار از اين نامها هست كه ظاهر آن معني را دگرگون مي‏سازد، مثل رقاصان گناباد كه معني رقصندگان و بازيگران را دارد و چه مايه شوخي و داستان كه در اين باره به وسيله همسايگانشان فراهم آمده :
اما روشن است كه اين نام رَغاسان است و سان آن همان پيشوند است كه پيش از اين ديديم  و بر روي هم جايگاه فروغ  و روشنائي است، زيرا که «رَغ» در زبان اوستائي بدين معني است.
ديگر دامغان است كه به ظاهر جمع مغ را در خود به عنوان پسوند دارد، اما چنين نيست و غان پسوند کن است كه همان كان جايگاه باشد .
ديگر، نام ماهان كرمان است و پيش از اين نيز گفته شد و پسوند آن هان است و واژه جمع ماه نيست زيرا كه يكي ماه بيشتر نداريم .
از اين مثالها ي كوتاه به خوبي مي‏توان پي برد كه كرمان نيز چنانكه در كارنامه اردشير بابكان آمده است جمع كرم نيست و پسوند آن مان به معني جايگاه و ميهن و جاي ماندن است .
ميهن در اوستا مَئِيثَنَ (maēthana) آمده است و به گونه پسوند در برخي نام شهرها ديده مي‏شود. از آنجمله نام باستاني شهر خمين است كه هومئيثن به معني ميهن خوب يا ميهن نيك و جايگاه نيكو است .
همين واژه به صورت ميتن در فرميتن كرمان برجاي مانده است و با تبديل ث به هـ به صورت مئيهن و ميهن درآمده است كه بيشتر با مان همراه است .
كه شاه جهان است مهمان تو           بدين بينوا ميهن و مان تو
(فردوسي در داستان بهرام گور و ماهيار)
ميهن و مان نيز جايي است كه پس از كندن و كرتن و كردن و ساختن در آنجا مي‏نشسته‏اند و مي‏مانده‏اند و معني نشستنگاه و اقامتگاه را دارد و همين مان بخش دوم واژه كرمان را تشكيل مي‏دهد (12) و اينجا به سخن آغاز اين گفتار برگرديم كه كرمان نيز مانند بسياري از نامهاي ايراني از دوبخش برآمده است و چون بخش پاياني آن را دانستيم، اكنون مي‏بايد به معني آغازين آن بپردازيم !
بهترين راه براي پي بردن به بخش نخست هر نام كه اينچنين باشد، فراهم آوردن جدولي است كه صورتهاي گونه گونهء پايانين آن را به دست بدهد و از آنجا به دگرگوني‏هاي بخش آغازين آن بنگريم و در برخي از حالات به اصل واژه در بخش آغاز برسيم .
اين جدول را با كوران كه نام چهار روستا در سراوان ،اروميه، شهركرد و مهاباد است آغاز كنيم و اكنون ديگر به خوبي مي‏دانيم كه كوران جمع كور نيست !
كوران در سراوان، اروميه، شهركرد و مهاباد
كوشان در ايرانشهر
كوگان در خرم آباد و بندرعباس
كوزان در فومن
كوسان در مشهد
كويان در آباده
كوتان در بيجار
كوجان در اصفهان و اهر
كوخان در سقز
كولان در كرمانشاه، خوي و سنندج
كوهان در شاهرود، اصفهان و دماوند
كوه گان در سراوان، كوهوگان در جيرفت !
بررسي اين جدول آشكار مي‏كند كه همه اين نامها در پيشوند كو يا كوه مشتركند، زيرا كه كوه و كو دو تلفظ از يك واژه‏اند، چنانكه شاه و شا (13) و بنابراين تمام نامهاي اين جدول يك معني دارند و آن زيستگاه يا جايگاهي برفراز كوه است .
كوه - گر
در اوستا دو واژه براي كوه هست يكي كئوف (kaōfa) به دبيرهء اوستايي      كه آن به معني كوه يگانه، يا كوهي مخروطي و كله قندي (14) .
اين واژه در پهلوي كهن به صورت كُوپ (kōp) به دبيره اوستايي در آمده است كه هنوز در چند واژه صورت كهن خود را نشان مي‏دهد :
1.    كُپه : كپه خاك يا سنگ كه كوه كوچك خاكي يا سنگي باشد .
2.    شيرِ كُپي : در شاهنامه از شيري به نام شير كپي نام برده مي‏شود كه برخي آن را با (ك با زبر) مي‏خوانند و درست نيست و اين همان شير كوهي است كه كوچكتر از شير دشت است و اكنون نيز در برخي جاهاي جهان زندگي مي‏كند. اين شير خطرناك بر دست بهرام چوبينه در توران كشته شد
3.    لاله كُپّي : نام ايراني شقايق (15) است كه در نيشابور هنوز به همين صورت به زبان مي‏آيد. لَلَ كپي (lala-koppi) كه تلفظ عمومي آن در ايران لاله كوهي مي‏باشد .
همين واژه در پهلوي به گونه كوف (kōf) درآمده كه هنوز بر نام شهر كوفه زنده است (16).
واژه ديگري كه براي كوه هست گئيري (gairi) به دبيرهء اوستايي   كه براي سلسله كوه يا رشته كوه به كار مي‏رفته است .
اين نام در پهلوي به گونه گَر درآمده و در واژهء پيشخوارگر يا كوه پتيشخوار برجاي مانده است. واژه ديگري كه اين نام را در خود دارد گرشا يا گرشاه است كه لقب كيومرث باشد زيرا كه كيومرث پادشاه كوه نيز ناميده مي‏شد .
چون ر قابل تبديل به ل هست اين واژه را گلشاه نيز مي‏خواندند كه برخي از نويسندگان آنرا با كسر گاف خواندند كه چون آن را به عربي ترجمه كردند ملك الطين شد، باز آنكه درست با فتح گاف است كه ترجمه عربي آن ملك الجبل است .
نامي ديگر بر شهري ديگر در ايران هست كه مؤيد اين سخن است كه آن گلپايگان باشد .
امروز ما بهر نخست اين نام را گُل مي‏خوانيم اما روشن است كه آن نيز گَل به فتح گاف بوده است زيرا كه در همه كتابهاي جغرافي قديم كه به زبان تازي نوشته شده آن را ضبط كرده‏اند (به تصريح با فتح جَ) و جَر با فتح ج، معرب گَل يا گَر، با فتح گَ است .(= جرفاذقان)
كوهي در ميانه نيشابور و سبزوار هست به نام بَغ جر (baghjar) يعني كوه بغ يا كوه ايزد هم اكنون نيز چند روستا و شهر در ايران هست كه نام گر را همراه خود دارند چون :
گردنه به معني كوه يا فراز كوه
گرنيه در نيشابور
گريگان در مشهد
گريوان در بجنورد
گركان در اراك و خرم آباد
گريفان در سيرجان
گرگان در كرمان
خوشبختانه با نام گركان زادهگاه شيخ ابولقاسم گركاني همه آشنايي دارند و هنوز با فتح گ (و حتي فتح ر garakaan) خوانده مي‏شود و از آنجا كه گر تبديل به گل مي‏شود چند نام ديگر را كه با گل آغاز مي‏شود با هم بخوانيم :
گل زاه در خوي
گلپايگان
گل وان در اروميه
گله سرخ در بروجرد
گله كلا در ساري
گل يان در قوچان، تويسركان، سنندج، شيراز و شاهي
گل چال سر در ساري
با مقدمات پيشين دريافت معني اين نامها براي ما روشن است. با اينحال اشاره ديگر نيز به يكي دو نام از اين گروه را بايسته مي‏دانم .
نام گله سرخ، نشان از كوه سرخ مي‏دهد، زيرا كه هيچ گله گوسفند يا گاو در جهان سرخ نمي باشد .
بنابراين گله كلا نيز قلعه فرازكوه است نه جايگاه گله گوسفند، زيرا كه در ايران باستان همه روستاها گله اي نيز داشتند !
گاف سبك شده كاف است و بنابراين كل (با فتح ك) گونه ديگر و كهن تر از گل است كه به جست و جوي آن در برخي از نامهاي ايران مي‏پردازيم :
كل وان در خوي و اردكان (اين نام را به گل وان در اروميه بسنجيد)
كله گاه در بهبهان (با گله سرخ در گله كلا بسنجيد )
گله گاه در ميانه
كليدر (17) در نيشابور
سن كليدر در نيشابور
 كليمان در تالش
كليگان در آمل
كله گراز در پشتكوه كه نمي تواند كله گراز يا سر گراز باشد، بلكه كوه گراز است .
كله سرا در تالش
كله سر در اردبيل، همدان، زنجان و قزوين كه بي گمان سر كوه، بالاي كوه معني مي‏دهد .
كله پشته در تنكابن كه پشته و كوهي است .
و از همه بالاتر كل بلند در تويسركان كه معني كوه بلند را مي‏دهد .
اكنون نوبت به كله قند مي‏رسد ! و اين لقب قندي است كه چون كوه مي‏باشد. و گر نه، سر قند از آن بر نمي آيد، زيرا كه به بخش پايين آن نيز ته كله قند مي‏گويند ! (18)
به پايان گفتار نزديك مي‏شويم و اكنون به زبانهاي فارسي باستان (سنگنوشته‏هاي هخامنشي و اوستا) بازگرديم كه در اين زبانها ل وجود ندارد و همه واژه‏هايي كه بعد‏ها با ل در زبان پهلوي يا فارسي و كردي و بلوچي و ارمني ... آمد در آن زبانهاي دور، با «ر» آمده است، پس واژهء كل در زماني كهن تر كر (با فتح كاف) بوده است كه از آن نيز مي‏توان در نام چند جاي ايرانشهر نشان يافت :
كرزان در تويسركان (با گل يان در تويسركان بسنجيد )
كركان در اراك، ملاير و بندر انزلي
كرگان در هرمزگان، تبريز، اردبيل و خرم آباد
كريان در كرمانشان و هرمزگان (با گل يان تويسركان بسنجيد )
و بالاخره كرمان ! به معني شهري بر فراز كوه يا ميهن كوهستاني كه معني دوم را به دليلي كه درآينده مي‏آيد بهتر مي‏دانم .
در زبان پهلوي اين نام به دو گونهء كَرمان (19) با فتح كاف و كيرمان (20) با ياي مجهول آمده است اما به دليل افسانهء دروغي كه در كارنامه دروغ اردشير بابكان آورده، و اين شهر زيبا و آرام را مسكنِ كرمِ دروغين معرفي كرده‏اند، كم كم تلفظ كَرمان با فتح كاف فراموش شد و ِكرمان با كسر كاف مشهور گرديد كه هم اكنون نيز چنين است.  اما روشن است كه دو گونه تلفظ پهلوي اين واژه نظر به افتادن يكي از آواها در واژه اوستايي است :
 نخست : كرمان karmān كه درآن آواي اي، گئير از آن فرو افتاده است .
دوم : كيرمان kirmān كه در آن آواي «اَ» از گئير افتاده.
براي گونه نخست شاهدي ديگر در ايران داريم و آن نام كوه كركس است كه با زبرِ«ك» خوانده مي‏شود. برخي براي معني نام كركس بنا را به ظاهر آن گذاشته و مي‏گويند كه اين كوه جايگاه كركس پرنده گوشتخوار بوده است باز آنكه روشن است كه كركس در همه جاي ايران و جهان هست و نه تنها در يك كوه.
پس بخش آغازين اين نام كر همانست كه در گر و گرشاه و پتيشخوارگر ديديم كه خود معني كوه را دارد و اگر بخش دوم آن كس كه در گذشته «كِه» خوانده مي‏شده به معني كه و كوچك باشد، كوه كركس را با كوه بزرگي در نزديكي آن سنجيده‏اند و اگر كس اين واژه همان كث در نام اخشيكث (شهري از استان خراسان شمال) باشد، بايد به دنبال آن رفت و اينجا جاي پرداختن بيشتر به آن را نداريم .
براي گونه دوم مثالهاي فراوان با تبديل ك به س هست كه «گير» را به گونه سير در مي‏آورد و شگفتا كه سير به معني كوه در اين نامها نيز ديده مي‏شود :
سيروان در بيجار كردستان
سيروان در بيرجند
سيرگان در چاه بهار و سروان
سيركن در اراك
سيرجا در چاه بهار
و بالاخره سيرجان كه درست به همين معني كرمان است با تلفظي ديگر ! (21)
و اين سير همان است كه در گرمسير، كوه گرم و قشلاق و سردسير، كوه سرد و ييلاق برجاي مانده است .
در زبانهاي ايراني اي قابل تبديل به آ است مثل واژه هاي قير و قار و افتيد و افتاد و كوجي و كجا ... و به پيروي از اين قانون تبديل است كه سير به معني كوه در زبان ارمني به گونه سار خوانده مي‏شود و سار در ارمني به معني كوه است وهمين سار است كه به گونه پسوند در كوهسار نيز به زبان مي‏آيد و نام گرمسار به عنوان شهري در كنار كوه گرم هنوز اين پسوند را در خود نگاه داشته است.
سير به شير بدل مي‏شود .
در «شيران بر آفتاب» شهر كرد (كوه‏هاي آفتاب رو )، شيرك (كوهك) بيرجند و شيروان، درست به همين معني كرمان و نيز نام كهن گواشير و شيرآهن (كوه آهن) بندرعباس (22).
 سير به جير بدل مي‏شود و در نام جيرفت ديده مي‏شود و جير به جار در روستاي جار اصفهان، جاران رشت، جارو (كوه كوچك) در تهران و اهواز .
جار به چال در كلك چال، سير چال، توچال تهران (قله‏هاي شمال تهران )، كپور چال بندر انزلي و شالينگ چال بابل، چالوس (كه تنها شهر كناره درياي مازندران است كه كنار كوه قرار دارد) چاله زرد مشهد، چاله سياه اهواز، چال دره شاه آباد و به ويژه گردنه و كوه مشهور چالان چولان بروجرد (23)
بازگرديم به واژه كر
در زبانهاي ايراني كاف، نرم نرمك به گاف تبديل مي‏شود مثل : لشكر، لشگر و سك، سگ و پروانكان و پروانگان ... و چون واژه كر در اين شهر هنوز به گر تبديل نشده مي‏توان داوري كرد كه اين نام كهن تر از دوراني است كه زبان اوستايي در ايران رواج داشته است و تمدن و فرهنگ كهن پيش اوستايي آن بر تپه‏هاي خبيس آباد (شهداد )، ابليس و يحيي نشانه اين كهنسالي و ديرينگي است و چه بسا كه درآينده تپه‏هاي باستاني بيشتر با تمدن و فرهنگ كهن تر نيز در اين بخش از ايران زمين پيدا شود ! اينقدر هست كه در تپه يحيي نشانه‏هاي خطي يافت شده است كه چهارسد سال از كهن ترين خط سومري كهن تر است و باستانشناسان تيزنگر را وامي دارد كه به افسانه اي كه غربيان پيرامون پديد آمدن خط در سومر پرداخته‏اند ژرفتر و بيشتر بنگرند !
اينك جاي آن دارد كه به نوشته تاريخ نويس بزرگ كرماني افضل الدين ابو حامد كرماني كه وقايع سده هشتم كرمان را نوشته است بنگريم :
نوبت دولت سامانيان، ابوعلي الياس را كه از عيار پيشگان خراسان بود به كرمان فرستادند و وي سي و هشت سال متصرف كرمان بود و باغ شيرگاني بالياباد، سراي اندرونا را بنا كرد و خندق «قلعهء قره» و «قلعه نو» و بعضي از بناهاي كهن از بناهاي اوست
مقايسه اين دو سخن نشان مي‏دهد كه دو قلعه در كرمان بوده است. يكي را تازه ساخته به نام قلعه نو و ديگري قلعه اي كه از گذشته باقي بوده است به نام قلعه كهن. اين قلعه كهن! در سخن نخست با نام قلعه قره آمده است و واژه قره در اين نام قراي تركي به معناي سياه نيست زيرا كه اگر چنان بود قلعه مقابل آن مي‏بايستي آق قلعه يا قلعه سفيد ناميده شود و اين قلعه قره چيزي جز قلعهء كر (با زبر كاف) نمي تواند باشد، زيرا كه در زبان كرمانيان نيز چون كردستان و افغانستان و برخي جاهاي ديگر ايرانشهر آوايي ميانه ك و ق از گلو درمي آيد كه اين دو را به هم نزديك مي‏كند و قلعه كر كه در گذشته‏هاي دور ساخته شده، قلعه اي است كه بر فراز كوه يا كر ساخته‏ اند !
افضل كرمان در اين سخن از باغ شيركاني نيز نام مي‏برد كه گونه اي ديگر از سيرگان و سيرجان است، باز به همان معني !
اكنون بايستي ديد كه فردوسي از بناي كهن كرمان چگونه ياد مي‏كند ؟
يكي دژ بكردند بر تيغ كوه        شد آن شهر با او، همه همگروه
و اين همان دژ كهن است كه از فراز كوه ؟ خاموش به شهر امروز كرمان مي‏نگرد و در نگاه خاموشانه اش هزاران رمز و راز و هزاران غم و درد و سوز و گداز نهفته است !
با درود به كرمانيان فروتن و مهربان و آرام كه اجازه دادند نسيم سپيده دمان نيشابور و خراسان بر گلستان همواره پرگلشان گذري باشد .
آبان ماه 1368


kerman

 سنگ كر در كرمان كه گمان بر آن دارند، از اين روي، بدان رويِ سنگ، آوا نمي رود و سنگ كر است.
آزمايش كردم چنين نيست! و جز اين نباشد كه چون اين سنگ، از كر (كوه) فرو غلتيده است، چنين نام بدان داده‏اند .

پي نوشت :
1.    اندرز به معني وصيت امروز است و در پهلوي به گونه »هندرز» به همين معني به كار رفته. در شاهنامه نيز اندرز‏ها همواره در هنگام مرگ كسان صورت مي‏گيرد. اما چون اندرز همواره با پند همراه بوده است، امروز به همين معني پند به كار مي‏رود .
2.    هنگامي كه آقاي دكتر پرويز وخشوري در زمان تصدي رياست انجمن زرتشتيان كرمان وقف نامه‏هاي گذشته را از ميان دفاتر كهن پيدا مي‏كردند، در چند مورد به چنين صورت از واژه اژ برخورد كردم كه بيگمان تاثير متون پازند خرده اوستا است بر نثر زرتشتيان كرمان .
3.    شتريستاني سمركنت راد كايوس اي كواتان بون فركنت. سياوخش اي كايوسان بفرجامنيت : شهرستان سمرقند را كاووس پسر قباد پي نهاد، يا پي کند و سياوش پسر كاووس به پايان رسانيد .
4.    نگاه كنيد به يشت‏ها، بند آخر رشن يشت و نيز زروان سنجش زمان در ايران باستان رويه 108.
5.    در زبان فرانسه اين خاصيت را كه حرفي در برخورد با حرف صدادار بعدي، خود را نشان بدهد (لي يِ زُن) ميخوانند و اين ويژگي در نام كهن كن و كند كه در زبان فارسي هست و مثال در اين باره از سدها  مي‏گذرد كه جاي بحث در اين گفتار نيست.
6.    اينجا روشن مي‏شود كه نام ماهان كرمان جمع ماه نيست (چنانكه از نظاير آن پيداست )
7.    آمارگران اين واژه را به صورت سبحان عربي نوشتنه‏اند .
8.    جالب توجه است كه ويل نيز همچون كن و كنت و كانتري در انگليسي و فرانسه به معني شهر، روستا، و خانه به كار مي‏رود .
9.    ( ارد) نام بيست و پنجمين روز ماه و نيز نيرو يا يزت توانگري و حافظ خوانواده و عفت عمومي است كه در اوستا (اشي) در پهلوي (ارت) در ارمني (استغيك) خوانده مي‏شود .
10.  مقايسه اردستان، اردويل، اردهال (در ارمنستان) و اردهال كردستان. همه آشكارا نشان مي‏دهد كه اين همه (جايگاه ارد) است و اكنون اگر مي‏خواهيد بدانيد كه چه كسان سالها كرسي نشين و راهنماي فضل و دانش در اين كشور بوده‏اند به معني سازي واژه اردهال در كتاب ايرانويج نوشته بهرام فره وشي صفحه 18 بنگريد " واژه اردلان را مي‏توان به صورت كهن تر آن artalaan بازسازي كرد : art- araan و معني آن ايران مقدس باشد " !! اگر تنها بخش اردلان ايران مقدس است، ديگر جاهاي اين سرزمين پهناور از كدام كشورند ؟
11. دو واژه هُول وهُوش فارسي است كه به شيوه عربي نويسي برخي واژه‏ها مثل طوس و طشت و طهران (توس ،تشت ،تهران) هر دو با ح و به صورت حول و حوش در آمده است. اين دو واژه در هيچ يك از فرهنگهاي عربي معتبر ريشه ندارد و بهتر است كه همان هول و هوش نوشته شود. واژه نخستين يعني هول در خراسان به گونه هَولي يا هَولو به معني حياط است و در لري و كردي و آباده نيز هُوش و اُوشو به همين معني حياط است. در بختياري هال و هوش يا حياط و هوش با هم گفته مي‏شود .
اين كه چطور از يك واژه فارسي مثل هول جمع حوالي ساخته شده  در عربي نظير فراوان دارد مثلا واژه فرعون كه از آن تفرعن و متفرعن برآمد. يا واژه يوناني فيلوسوف كه در عربي فيلسوف شده و ازآن فلسفه و تفلسف و فلسفي بر آمده است و مثال در اين باره فراوان است .
12. دكتر باستاني پاريزي نيز در وجه تسميه كرمان به همينجا رسيده است كه اين واژه از دو بخش تشكيل شده است كه بخش دوم آن (مان) است. خوشبختانه وي پس از شكافتن واژه، جاي براي روشن شدن بخش اول كرمان بازگذاشته و گفته است كه تا پيش آمدن معني روشن تر، فعلا اين معني را مي‏پذيريم (معني پيشنهادي ايشان )
13. واژه شاه در زبان پهلوي (شا) تلفظ مي‏شود چنانكه در نيشابور و بسياري از گويشهاي خراسان و ديگر جاهاي ايران. همچنين كوه نيز در گفتار بسيار مردمان ايراني (كو) تلفظ مي‏شود .
14. به زودي در باره كله قند و اينكه چرا به اين نوع قند كله قند مي‏گوييم سخن خواهيم داشت .
15. بسياري از واژه‏ها از مغولي به فارسي راه يافته است كه ظاهر فارسي نيز دارد مثل (پرچم) كه دم گاو تبتي است و مغولان آن را به نوك نيزه‏هاي خويش مي‏زدند و زوزه گرگ مي‏كشيدند و يورش مي‏بردند. معادل فارسي يا ايراني پرچم (درفش) است. پرچم تا سده ششم در ادبيات فارسي ديده نشده و با آمدن تيره‏هاي غز و سلجوق و ... اين واژه نيز در ادب فارسي پيدا شد ولي به همان معني دم گاو تبتي يا غژقاو :
اگر آدم همين بالا و ريش است      به نيزه نيز بر بسته است پرچم   (سعدي )
ديگر از واژه‏هاي معروف امروز كه از زبان مغولي و تاتاري به ايران آمده چاقو و قيچي است كه چون (چ) در خود دارد شکل فارسي به خود گرفته در حاليكه واژه چاقو در تمام زبانهاي ايراني كارد است و دو واژه برابر قيچي داريم : يكي قيچي كوچك كه به كارهاي خانگي مي‏آيد و نام آن (ناخن ويراي) است و ديگري قيچي بزرگ كه براي بريدن پارچه‏هاي كلفت يا بريدن پشم گوسفندان به كار مي‏رود و آن (دو كارد) است. واژه دوكارد هنوز در ميان گوسفند داران كاربرد دارد اما (ناخن ويراي) فراموش شده است .
شقايق نيز از اين دسته نامها است كه از زبان آن مهاجمان به زبان فارسي آمده و برابر ايراني آن لاله كوهي است كه كوچكتر از لاله دشتي باشد .
16. براي آگاهي بيشتر درباره اين نام ايراني به تاريخ بلعمي و طبري نگاه كنيد كه هنگامي كه سربازان عرب در تيسفون به دليل هواي نمناك آن بيمار شدند و گزارش به خليفه دوم رسيد، دستور داد كه معماران ايراني در جايي كه هوايي نزديك به هواي باديه داشته باشد شهري بسازند و روستايي به نام كوفه در خاك ايران را براي آن كار برگزيدند كه كنار كوهي بود و همان نام را داشت.
17. اين كليدر همان بهشت زيبايي است كه اين روزها کتابي از دولت آبادي بنام آن منتشر شده است و دره اي بس زيبا است كه تپه اي خشك جلو آن را پوشانيده است. چنانكه از ميان دشت گسترده (ميدان) آن دره را نمي توان ديد و به همين دليل سپاهيان چنگيز هنگام عبور از آن دشت، كليدر را نديدند و آنجا را نيز چون ديگر جاي‏ها تباه نكرده‏اند. مردمان كليدر به زبان فارسي دري نيشابور باستان سخن مي‏گويند. نام كليدر نيز به همين روي گذاشته شده است كه درآنجا دروازه كوه بينالود از سوي غرب است .
18- سالها پس از اين سخنراني آقاي عباس خالقي نزاد به من نامه نوشتند که در کرمان کوهي بنام کَل اَلّا هست که کوه شاهين (عقاب) بوده باشد؛ کلي = کوه، و اَلّا = شاهين! از ايشان سپاگذارم.
19. فرهنگ پهلوي چاپ دوم 1352، رويه 258
20. همان، رويه 268
21. هنگامي كه سخنراني من در سالن كارخانه خورشيد كرمان به پايان رسيد آقاي دكتر رجايي خراساني براي تاييد سخنان بنده ياد آور شدند كه بر سر راه ماهان سنگي بزرگ از كوه فر افتاده است كه كرمانيان آنرا سنگ كر مي‏نامند و چون سنگ را نمي توان كر ناشنوا به شمار آورد و اين سنگ از كوه افتاده، پس واژه كر (با زبر كاف) به معني كوه، هنوز درباره اين سنگ رايج است.
از آقاي دكتر جهانگير اوشيدري نشان سنگ را پرسيدم، ايشان گفتند كه سنگ كر در محل برخورد راهي است كه از مشتاقيه و كوچه ماهان به جاده سر آسياب مي‏رسد، و در ديداري ديگر از کرمان، نگارهء آن سنگ را برداشتم که پيوست گفتار است.
22. توجه بدين گونه نامها نشان مي‏دهد كه استان كرمان بيش از هر جاي ديگر نامهاي همراه با كوه را دارد و آن هم بدين روي است كه كرمان را بيش از هر جاي ديگر ايران كوه پوشانيده است و بلند ترين مجموعه قله‏ها را در اين بخش از ايران زمين داريم و جالب است كه بدانيم خود شهر كرمان بر بلنداي 1800 متري از رويه دريا قرار دارد ! در سمينار كرمان شناسي ماكتي از استان كرمان ديدم كه به خوبي نشان مي‏دهد كه ميهن كوهستاني بر اين استان برازنده است زيرا كه سراتاسر آن را كوه پوشانيده است و اگر گردانندگان سمينار عكسي از آن بگيرند و در كنار اين گفتار به چاپ برسانند، همگان خواهند ديد كه نياكان ما چگونه نامها را با دليل و تعميق بر جاي‏ها مي‏نهاده‏اند .
23. جاي آن دارد كه در اينجا نام شيراز آورده شود كه آن نيز شهري در كنار كوه است و بدين روي شيراز ناميده مي‏شود .
توجه به دو گونه از تلفظ شروان و مقايسه آن با دو گونه نام كرمان جالب است :
شروان    شيروان
كرمان     كيرمان
24. اگر بخواهم همه گونه‏هايي كه از اين دست واژه‏ها به معني كوه، در جاي جاي ايران زمين بر نام روستا و شهرهاي ايران هست، بياورم سخن بسيار گسترده مي‏شود و در خور اين گفتار نخواهد بود و تنها در اينجا اشاره اي به گستردگي اين درياي موج خيز ابر انگيز زبان هاي  ايران مي‏كنم و خواننده را هشدار مي‏دهم كه به خود بينديشد كه اگر در درازناي يك هزار سال، تغييري بر يك واژه، مثلا كرمان پديد نيامده است مي‏بايد چند ده هزار سال بر دامنهء اين زبان عظيم گذشته باشد، تا اين همه تغيير و دگرگوني را در امواج در هم آويز و خيال انگيز آن ببينيم !
تاريخ ايران بسيار بسيار بيشتر از دو هزار و پانسد سالي است كه با خرج و هزينه فراوان مي‏خواستند به ايرانيان بقبولانند و اين سخنان را به گونه اي گسترده تر در (داستان ايران بر بنياد گفتارهاي ايراني) كه اكنون در زير دست دارم، براي جوانان بيدار دل ايران مي‏نويسم. به ياري يزدان !


  • بنیاد نیشابور